
باز نوروز دیگری آمد و کسی از ما نپرسید. قبول کردن زندگی برای خودم هم تعجب آور است.احساس می کنم چیزی از سالهای پیش و آدمهای قبلی با من نمانده است .و همین متعجبم می کند. دل دادن به کسی که به برداشت من اهل چیزی نیست ،اما او درد و زخمی عمیق تر از غربت میشود .فکر می کنم وقتی به این حالت می رسم این زندگی و این شرایط و این نامردمی ها هر چیزی را می تواند تحمیل کند.هر چیز ناراحت کننده ای و چاره ای هم نیست یعنی برای منی که فقط می خواهم به آن حالت احمقانه افسردگی دیوانه کننده برنگردم. و آنوقت هیچ چاره ای هم نیست از این تن دادن.از پذیرش حداقلی برای اینکه باور کنی زنده ای.حالا اگر کسی می خواهد بیاید تمام ابعاد جسمی و روحی تو را هم جستجو کند برای یافتن چیزی.تمام رگ وپی ات رابگردد برای دیدن ردی از گذشته.تو دیگر تن میدهی.چون مبارزه نا فرجام است و کوشش نا موفق ذهنی برای زنده بودن است.برای بودن اصلا ترجیح می دهی پنهانی نفس بکشی و فقط باورت بشود زنده ای تا اینکه برای فریاد زدن مبارزه کنی.تو فقط آرامش می خواهی بی دغدغه و چه فرقی می کند با دوستت دارم گفتن یا تماشای یک منظره دل انگیز بی استرس و درماندگی و با شعر گفتن .و مگر زندگی محدود با محدودیت مطلق فرقی هم دارد؟ نه که ندارد.پس باز سرت را می اندازی زیر و فقط می روی و یر می گردی ،گاهگاهی دل به زندگی خوش می کنی و گاهی تنهایی فقط کتاب می خوانی و شعر میگویی ،فیلم می بینی،چیزی مینوشی ،بیرون می روی...اما یادت نمی رود که که خیلی تنهایی و این نه زندگی تقلیدی سایه وار از چیزی است که باید باشد و حالا نیست. نه فکرت مال خودت است و نه حتی ذهنت.تو چیزی نداری و هیچ کسی را نداری و خیلی هم تنهایی ،و تازه باید تمام سعی ات را هم بکنی که دلتنگ نباشی و و با وجود این همه دل شکستگی و دلتنگی ،هستی را هم باور کنی.گاهی واقعا احساس می کنم هیچ چیز حتی ارزش ماندن را ندارد چرا غمگینم، برای این غمگینم چون که روزی دیگر زیر گریه و باران اسمان خاکستری نخواهم بود و هرگز حتی یک لحظه هم دراین ریزش باران سرد نخواهم شد و شاید هم هرگز گرم نشوم و حالا من در میان این رویاهای خواب آور پرسه می زنم، آخر اینها رویاهای خوبی برای فکر کردن به لحظه ها است و این سایه های خیال، دوباره مرا با خود به سرزمین های دور می برند و چشم هایم دوباره با یاد آنان از اشک خیس می شوند.

