
صدای باران
در رهگذر عمر
آغاز عشق را
هوشیار میداد .
ای عشق بی انتها
در آن شب زیبا
رویایی برای زندگی کردن بودی
گریه چشمان مهربانت را
با چشمانم شنیدم .
مسافر شهر باران بودی
و نگاه عاشقانه ات
اندو ه و غم را
از دیدگانم می ربود.
تو تجلی احساس در تنهایی من بودی
مسیح وار به انسان میخندیدی
و عشقت گرم و صمیمی بود.
تمام روز کسی در من به انتظار نشسته بود
کلمات زبان گویا ی من بودند .
باران با بوی خوش سبزه
عشقی را ایجاد کرده بود .
تو عاشق بودی
میدانستم
تو عاشق معشوقی
که همه چیز را عشق میخواند .
زندگی را
باران را
برف را
و ...انسان را عشق میخواند.
معشوق زیبایی
که با دیدن باران خیس میشود
و با دیدن برف سرما میخورد
تو مسافر شهر باران بودی.
*******
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت
18:16 |
