پديدهي حرمسرا و داشتن زنان متعدد، از ديرباز در تاريخ ايران وجود داشتهاست. در کتاب «حيات مردان» از «پلوتارک» در مورد حرمسراي «اردشير دوم هخامنشي» نيز سخن به ميان آمدهاست. «هردوت» از زنان زيبا و دلير ايراني، بسيار و به نيکي ياد ميکند. در تاريخ باستان، داستانهاي فراواني از مبارزات و رقابتهاي زنانهي درون حرمسراهاي عصر هخامنشي نقل شدهاست.
معروفترين پادشاه ساساني که حرمخانهاش شهرت فراوان داشته، «خسرو پرويز» بوده است که حدود هزار زن در حرمسراي او زندگي ميکردهاند. از زنان مشهور او، ميتوان به «شيرين» و «مريم»، دختر امپراتور روم اشاره کرد. اين شيرين همان کسي است که نظامي، شرح حال دلدادگيهاي او را با خسرو پرويز پادشاه ساساني است، زير عنوان منظومهي « خسرو و شيرين » آورده است.
البته پس از حمله اسلام به ايران، داشتن حرمسرا در ميان خانوادههاي ثروتمند و رجال سرشناس نيز رايج گرديد. حتي داشتن زنان عقدي و صيغه در ميان مردم کوچه و بازار نيز چيزي غير عادي نبودهاست.اين نکته را بايد يادآور شد که داشتن زنان متعدد و نگاه داشتن آنان در حرمسرا، تنها در ايران متداول نبودهاست. بلکه اين سنت در کشورهاي ديگر مشرق زمين از جمله ترکيهي عثماني و دربار هارونالرشيد نيز رواج داشته است.
«خسرو معتضد»، يکي از نويسندگان کتاب «سياست و حرمسرا، زن در عصر قاجار» در مقدمهي کتاب مينويسد: «انگيزهي عمدهي نويسندگان اين کتاب بيشتر پردازش و تشريح و تبيين علت عقب ماندن ايران از کاروان ترقي جهان بهويژه در قرن نوزدهم ميلادي برابر با قرون سيزده و چهارده هجري قمري است. وقتي پادشاهي چون «فتحعليشاه قاجار» سالها وقت خود را در آن مقطع حساس تاريخي به خوشگذراني و زمانسپاري بيهوده ميگذراند وکلکسيون زنان در خانهي خويش ترتيب ميدهد، نيک پيداست که کشور را به حال خود رها ميکند و اوقات زيادي براي رسيدگي به امور ملک و مردم برايش باقي نميماند.
انصاف دهيم زماني که شاهي که در عين حال وظايف رييس مملکت، رييس دولت، قوهي مقننه و حتي قضائيه را به شانههاي ناتوان خود تلنبار کرده و خويشتن را ولی امر هم ميخواند، اينسان روزگار به بيهودگي و هوسراني بگذراند و صاحب بيش از 200 فرزند شود، کجا توان و وقت پرداختن به امور مهم کشور را خواهد داشت و آيا نميتوان يکي از رازهاي عقبماندگي ايران در 200 سال اخير را از همين گمکردن زمامدار در شبستانهاي حرمسرايش بازيافت؟!»
اين نکته را بايد يادآور شد که داشتن زنان متعدد و نگاه داشتن آنان در حرمسرا، تنها در ايران متداول نبودهاست. بلکه اين سنت در کشورهاي ديگر مشرق زمين از جمله ترکيهي عثماني و دربار هارونالرشيد نيز رواج داشته است.

حرمسرای فتحعلی شاه
او چون با مشاهدهی رخسار زیبا و اندام دلفریب زنان زیبا آتش بهوجودش میافتاد و درعین حال قادر به کام گرفتن نبود، خشمناک و برافروخته میشد و دیوانهوار با شلاق و چوب به جان دختر بیچارهای میافتاد که افتخار همخوابگی سلطان نصیبش شده بود و آزارش میداد-حدود سال 1209 هجری قمری آغامحمدخان که سلسلهی «زندیه» را برانداخت و آخرین پادشاه آن «لطفعلیخان» را به وضع فجیعی کشته بود، در تهران خود را برای لشکر کشی به «قفقاز» و بازگرداندن «گرجستان» و مناطق دیگر به متصرفات ایران، آماده میکرد.
تاریخ زندگی«آغامحمدخان» پر از وقایع سیاسی، نظامی و لشکرکشی به سرزمینهای دیگر همچون «تفلیس» و «گرجستان» است که در طی آن مدت، فرصت جمعآوری جواهرات و نفایس گرانبها را بهدست آورد. او در عینحال، وحدت ایران را نیز تأمین کرد. حکومت مقتدر مرکزی پدید آورد و جواهرات پراکندهی سلطنتی را بار دیگر جمعآوری کرده و سلسلهای را بنیان نهاد که به مدت صدو پنجاه سال دوام آورد. اما آنچه را که به ایران بازگرداند و یا به دست آورد با غیر انسانیترین و فجیعترین شیوهها بود.
تاریخ نویسان، ویژگیهای «آغامحمدخان» را چنین برشمرده اند:
شجاع و متهور، نابغه در امور جنگی و نقشه کشی، جاه طلب، کشورگشا که در عینحال طبعی فرومایه داشت، ناجوانمرد بود و بسیار سنگدل و بیعاطفه.
در «ناسخ تواریخ» آمدهاست:
« «آغامحمدخان» بعد از تصرف «گرجستان»، هفتاد تن از اعیان گرجیان را عرصهی شمشیر ساخت، آنگاه به شهر «تفلیس» درآمد. لشکر، دست به یغما برگشادند و چندان که دانستند و توانستند از زر و سیم و اشیاء نفیسه حمل دادند و پانزدههزار تن از زنان و دوشیزگان و مردان و پسران را اسیر و دستگیر ساختند و کشیشان را دست بسته به رود ارس انداختند.»اگر این صحنه های دردناک فاجعهآمیز و صحنههای دیگر که مورخ معاصر «ازبک فتحالله عبداللهیف» در اثر خود به نام «مناسبات روسیه و ایران و سیاست انگلستان در ایران در آغاز نوزدهم» آورده، صحت داشته باشد، مردم «گرجستان» در تحمل این ستمگریها با ایرانیان شریک و همدرد بودند زیرا که از طرف «آغامحمدخان» بر ایرانیان نیز همین ظلم و ستمها رفتهاست.
این مرد که دارای خصوصیات خاص و گاه متضاد بود، مرگ ویژهی خود را نیز داشت. او درعین حال که کشورگشا و در امور لشکری و نظامی نابغه بشمار میآمد، بسیار خسیس و مالدوست بود. چنانکه علت مرگ او را نیز باید در همین خست بیش از اندازهی او جستجو کرد:«آغامحمدخان» در هر شبانه روز یک دانه خربزه، بهعنوان میوه، پس از غذا می خورد که فراهم کردن این کار توسط سه تن نوکران شخصی او انجام میگرفت.روال کار چنان بود که خربزه را از وسط میبریدند، نیمی از آن را شاه، پس از ناهار و نیمی دیگر را پس از شام میخورد.
شبی او متوجه میشود نیمهی خربزهای را که برای او آوردهاند، همان نیمهی دوم میوهی پیشین نبوده بلکه خربزهای جدید است. علت شناسایی این امر آن بود که او هر نیمهی خربزه را علامتگذاری میکرد. به همین دلیل متوجه میشود که نیمهی قبلی را یکی از نوکرانش خوردهاست.پس از کشف این موضوع دستور میدهد که آنها را بکشند. میرغضب هر سه را با طناب میبندد و چون شب جمعه بوده، کشتن آنها را به روز بعد موکول میکند. اما سه نفر اعدامی که مرگ خود را حتمی میدانند، شبانه خود را رها ساخته و بهسراغ «آغامحمدخان» میروند و سر شاه را از بدنش جدا میسازند.
آنچه که بعد بر سر این سه خدمتکار و توسط زنان حرم میآید باور نکردنیاست و موی بر تن انسان راست میکند که چگونه این همه سنگدلی و قساوت در وجود یک انسان میتواند جای بگیرد. از جمله استفاده از انبر داغ، کارد ، قیچی و میلهی آهنین و بریدن بیضهها، سر ،سوراخ کردن و مثله کردن بدن آنها.
در چهارمین بخش از «تاریخ ناگفتههای حرمسراهای ایران»، نگاهی داریم به اندرون حرمسرای هزار نفرهی «فتحعلیشاه» قاجار. مورخان ایرانی آن دوره از او بهعنوان خاقان کشورگشا، مردی زیبا، خوشاندام، لایق، و دلیر یاد میکنند در حالیکه بیگانگان بهویژه دیپلماتهای خارجی که رفت و آمد را به ایران آغاز کرده بودند، از این شاه قاجار بهعنوان مردی خوشگذران، زنباره به حد جنون، بیلیاقت ـ زیرا که هفده ولایت قفقاز در دوران او ار کشور جدا شد ـ خسیس و دهنبین یاد میکنند. در این باره اشاره دارند به این مورد که او به جای برخورداری از اندیشهها و دلسوزیهای وزیر کاردان خود «میرزا ابراهیمخان کلانتر، اعتمادالدوله»، به شایعات و دهنبینیهای دیگران توجه داشت
«فتحعلیشاه» با وجود دشواریهای سیاسی و توفانهای مهیبی که از سر گذراند، زندگی افسانهای و سراسر لذت و آمیخته به شادکامی و هوسهای سیریناپذیری را پشت سر گذاشت. تفریح در حرمخانه، سواری، شکار ، بازی ورق، سرگرمی عمدهی او را تشکیل میداد. میزان برد و باخت در حرمخانه به حدی بود که هر کنیز، سالانه تا پانزده هزار تومان بهعنوان انعام دریافت میکرد.
او با وجود داشتن هزار زن عقدی و صیغه، کلیهی رقاصهها، مطربها، بازیگرها و خوانندههای زن تهران را به قصر خود میخواند و در آنجا مسکن میداد. در مجلس بزم او زنانی همچون استاد «زهره» و استاد «مینا» با تار، سهتار، کمانچه، سنتور، چینی و تنبک، شادیآفرین این مجالس بودند.
تهران در زمان او از یک قصبهی بزرگ بدل به شهری شد. ارگ سلطنتی، مسجد بزرگ شاه، باغ نگارستان، قصر قاجار و عمارتی بهنام سلیمانیه در کوچ بنا گردید.
یکی از این دیپلماتهای خارجی بهنام «گاسپار دروویل» در بارهی او مینویسد:
«بخل و خست «فتحعلیشاه» بیاندازه است. لذتی جز رویهمانباشتن خزاین ندارد. همه ساله قریب ده تا دوازده میلیون فرانک جواهر گرانبها میخرد و آنها را در صندوقها روی هم میریزد. طلای بیحساب جمعآوری میکند. شکی نیست که بهزودی کشور خویش را ورشکست کند.»
با توجه و علاقهی وافری که به تجملات داشت جامعهی شهرنشین، متمدن و مرفه ایران مورد توجه مسافرین خارجی قرار گرفت. تجملپرستی ایرانیان، طبقات اجتماعی گوناگون، خانهها، قصرها، باغها و ضیافتها همراه با آداب مفصل ناهار و شام و غذاهای متنوع، توجه ایرانیها به صرف قهوه و کشیدن قلیان، لباسها، حرفهها، بازارها، گرمابهها، کاروانسراها و بهویژه حرمسراهای ایرانی اعجاب و شگفتی بیگانگان را برانگیخت.
از هزار زنی که «فتحعلیشاه» در حرمسرای خود داشت، «طاووس خانم» جایگاه ویژهای دارد. هم او بود که بهعنوان سوگلی و ملکهی آیندهی ایران برگزیده شد. داستان آشنایی او با شاه قاجار نیز شنیدنی است. شاه قاجار در سفری که به اصفهان دارد این دختر ده، یازده سالهی گرجی را در میان انبوه تماشاگرانی میبیند که برای دیدن او آمده بودند. چشمان فیروزهای این دختر دل شاه را میبرد. همانجا دستور میدهد که با خانوادهی او تماس بگیرند و او را به حرم منتقل سازند. قرار بر این میشود که تا سن پانزدهسالگی او در حرم زندگی کند و سپس به ازدواج خاقان درآید.
شاه، او را بهدست گیسسفیدان حرم میسپارد تا راه و رسم مناسب ملکه بودن را بیاموزد. از طرف دیگر «فتحعلیشاه» عدهای از ادیبان و شاعران را برای آموزش او برمیگزیند. از آن جملهاند «میرزا عبدالوهاب اصفهانی» متخلص به «نشاط» و ملقب به «اعتمادالدوله» و جمعی دیگر از دانشمندان آن عصر. «طاووس خانم» که در آموختن ادب و موسیقی شایستگی خود را نشان میدهد افزون بر زیبایی خیره کنندهی صورت، بر زیبایی سیرت نیز روز به روز میافزاید، چنانکه علوم ادبی، منطق و مبانی بیان را میآموزد، به سرودن شعر تسلط مییابد و چون صدای خوشی نیز دارد، در موسیقی و آواز هم صاحب هنر میشود.
«طاووس» در سن پانزده سالگی به ازدواج خاقان یا شاه قاجار درمیآید. در مراسم باشکوه ازدواج برای این که سراسر مناظر آن جشن در میان جواهر غوطهور باشد، بستر زفاف را بر تختی گوهرنشان میگسترند که آن را «تخت خورشید» مینامیدند. شاه قاجار بر روی این تخت جواهرنشان بود که از عروس خود کام گرفت و به یادگار آن ساعت شیرین، تخت خورشید را «تخت طاووس» نام نهاد.
و در همان شب بود که «فتحعلیشاه» که از قریحهی سرودن شعر برخوردار بود برای عروسش شعر بلندی سرود که اینچنین آغاز میشود:
چشمت ز سحر جادویی بابل نشان دهد
زلفت نشان ز سنبل باغ جنان دهد
تیـــر کرشمهات همهدم خون بهدل کنـــد
لعـــل لبت توان بـــه تن ناتوان دهد
در بخش پیشین تا بدانجا اشاره کردیم که شاه قاجار به همبستری «طاووس خانم» بر روی «تخت خورشید» دست یافت و به افتخار نام او، نام آن را به «تخت طاووس» تغییر داد.
«طاووس خانم» پس از چندی لقب «تاجالدوله» یافت. شاه با اهدای جواهرات و توجه خاص به او، سعی داشت تا احترام اهل حرم را نسبت به او برانگیزد و علاقهی خود را به او نشان دهد. از این رو برای وی عمارتی خاص، موسوم به «چشمه» ساخت که کاخی باشکوه با باغ و بستانی دلگشا و پهناور بود. او حتی گروه ارکستر ویژهی خود را داشت که «بیگم رستمآبادی» معروف به «یارشاه» و دختر آقا محمدرضای موسیقیدان معروف به «شاهوردی» از جمله اعضای آن گروه بودند.
«طاووس خانم» دارای سه دختر و سه پسر شد و تا هنگام مرگ «فتحعلیشاه» در حرمسرای او زندگی کرد. او علیرغم خواهش شاه، هرگز نپذیرفت که به عقد او درآید و تا پایان زندگی شاه، صیغهی او باقی ماند.پس از مرگ شاه، «طاووس خانم» به بینالنهرین- عراق امروز- رفت و در «نجف» اقامت گزید. در آن جا به خرید املاک و وقف آنها پرداخت. دوبار نیز به حج رفت و سرانجام در سال 1262 هجری قمری درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد.

امروزه نیز تصویر نقاشی شدهی «تاجالدوله» در کاخ گلستان تهران، در موزهی نگارخانه نگهداری میشود. تصویر مورد نظر، حکایت از زیبایی خاص او دارد. این مورد نیز گفتنی است که «طاووس خانم» طبع شعر نیز داشت. زمانی که او دختر جوانی بود، شاه جمعی از فضلا را برای آموزش او انتخاب کرده بود تا علوم ادبی، منطق و مبانی بیان را به او آموزش دهند. این آموزش چنان تأثیری داشت که ذوق سرودن شعر را در او بیدار ساخت. از استادان وی، میتوان از «معتمدالدوله نشاط» نام برد. او از صدای خوبی نیز بهرهمند بود.
دوران سلطنت «فتحعلیشاه» قاجار اگر چه برای خود او دورانی باشکوه و دنیایی پر از لذت و ثروت و نیز معاشرت و مباشرت با زنان زیباروی ایرانی و غیر ایرانی بود، اما برای ملت ایران، ثمری جز بدبختی، گرسنگی، فقر و بیماری نداشت. بیماری وبا، تیفوس و طاعون بیداد میکرد شهرها هر روز ویرانتر و مردم فقیرتر میشدند. جنگهای ایران و روسیه، کشور را به تجزیه و نابودی کشاند تا آن جا که هفده ولایت از ولایات ایران از کشور جدا شد. حملهی افغانها و ترکمانان در شرق و شمال شرقی کشور، آرامش را از مردم گرفته بود. نفوذ بیش از حد انگلستان نیز موجب تجزیهی «هرات» و قسمتهایی از شرق ایران شده بود.
فتحعلیشاه» قاجار که هزار زن صیغه و عقدی داشت، پولهای هنگفتی را صرف مخارج حرمسرا میکرد. داشتن زنان متعدد با ویژگیهای گوناگون در چهاردیواری حرمسرا، برخوردها و حوادث گوناگونی را بهدنبال داشت که گاه خود را به شکل حسادت و نفرت نشان میداد. در این برنامه از میان زنان و سوگلیهای مشهور «فتحعلیشاه»، به یکی از آنان به نام «سنبل خانم» میپردازیم.او که مادر «شعاعالسلطنه» است اهل کرمان بود و در جریان چپاول و قتل عام مردم به دست «آغامحمدخان» و قوای او به اسارت افتاد. سپس فرمان کور کردن او نیز صادر شد زیرا «آغامحمدخان» قاجار به دلیل همکاری آنان با «لطفعلیخان زند» از مردم کرمان کینه و نفرتی سخت بهدل داشت.
«آغامحمدخان» نخست دستور داد که پیر، جوان، زن و مرد اهل کرمان را سر ببرند و از سرهای بریده، مناره بسازند. اما بعد دستور داد که از کشتن زنان و به آتش انداختن کودکان شیرخوار خوددادری کنند و فقط چشم مردان را در هر سن و سالی که باشند، درآورند و از چشمها مناره بسازند. بسیاری از مردم کرمان که از خطر مرگ گریخته بودند این بار با خطر کورشدن روبهرو شدند.با وساطت «باباخان» یا همان «فتحعلیشاه» بعدها، قرار شد همه زنان و دختران جوان که قرار بود کشته شوند به حرمخانهی «باباخان» و سرداران و رؤسای قشون قاجار منتقل گردند.
«سنبل خانم» که یکی از زنان مورد علاقهی«فتحعلیشاه» بوده، یکی از همان دخترانی است که از مرگ نجات یافت و ناجی او همان «باباخان» بود:
در نخستین روز گشایش قلعهی کرمان، «باباخان» ضمن گشت و گذار در شهر و شرکت در قتل و عام مردم، با منظرهای مواجه میشود که چند سپاهی، دختر جوان و زیبایی را محاصره کرده و هریک قصد دارد قبل از به قتل رساندن او، از دختر کام بگیرد. دخترک که سخت ترسیده به زبان ترکی در میان شیون و زاری تقاضای بخشش میکند. موهای سیاه و پریشان دختر، چشمهای درشت و رنگ سبزهی بدن او، شور و هیجانی در «باباخان» ایجاد میکند که او را وا میدارد تا قدم پیش گذارد و با کشتن یک سپاهی دختر را از چنگ آنان برهاند. چند ساعت بعد دختر را به پوش سلطنتی میبرند و همان شب او را به عقد باباخان در میآوردند که بعدها «سنبل خانم» نام میگیرد و سخت مورد علاقهی «فتحعلیشاه» قاجار.
برتعداد زنان حرمسرا روز به روز افزوده میشود. وجود زنان متعدد با ویژگیهای گوناگون، بیکاری و حسادت و ترس از دست دادن مقام و موقعیت خود در نزد شاه و تلاش برای محبوبیت بیشتر، آنان را وامیدارد تا به هر کاری دست بزنند. حیلهها و نیرنگهای گوناگون، همراه با ورود دعانویس، رمال، فالبین و جادوگر، بر این فضای متشنج و رقابت بین زنان دامن میزند.
«فتحعلیشاه» برای جلوگیری از چنین فضای ناخوشایند و خطرناک سعی میکند به نحوی زنان حرم را سرگرم کند. او، رواج اوراق گنجه و آس و برد و باخت و قمار را، راه حلی مییابد که به بیماری دامنگیری بدل شده و چنان گسترش مییابد که در روزهای سخت جنگهای هولناک ایران و روسیه تزاری، شاه و اهل حرم یک دقیقه از آن غفلت نمیورزند ؛ مگر شبهای جمعه که بساط نوحه و دعاخوانی در حرمخانه برپا است.
زندگی شاه قاجار، از لحظهای که چشم از خواب میگشاید تا لحظهای که به خواب میرود، در حرمسرا میگذرد.
در اینجا از زبان یا از قلم مورخی شیوهی خوابیدن شبانهی فتحعلیشاه قاجار را نقل میکنیم:
« ... هر شب شش نفر زن حرم در خدمت به شاه، به نوبت میآمدند. گستردن رختخواب وظیفه یک زن بود. دو نفر با او در رختخواب میخوابیدند که هر وقت او به هر پهلو که میخوابد، در خدمت باشند. زنی که در پشت سر قرار میگرفت، پشت و شانهی شاهانه را در آغوش میگرفت و دیگری منتظر میماند تا زمانی که شاه به پهلو دیگر بغلتد، او پشت شاه را در بغل گیرد. هر دو نفر نیز پای شاه را تا صبح میمالیدند. زن دیگری، نقل و قصه میگفت و یک نفر هم برای خدمت بیرون رفتن و انجام فرمایشات در همان اتاق میماند.»
در چنین موقعیت حساسی بار سنگین مسئولیتها بر شانههای نحیف وزیراعظم، «میرزا ابراهیمخان کلانتر شیرازی» ملقب به «اعتمادالدوله» است که سالها با تدبیر و درایت میکوشد تا نظم و ترتیبی به اصول و تشکیلات رژیم ایران بدهد، اما در اولین طغیان حرمسرا، پیکر داغ و گداختهاش را در دیگ آب جوش میاندازند و از آن پس این بار سنگین بر شانههای «عباس میرزا» قرار میگیرد.
+ نوشته شده توسط فرزان در
Wed 6 Feb 2008 و ساعت
6:59 |