تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran

شعری از سیمین بهبهانی برای جنبش سبز، با عنوان «سجاده، فرش عنف و تجاوز»
سیمین بهبهانی می‌گوید وظیفه شاعران و نویسندگان است که وقایع کنونی ایران را در تاریخ ثبت کنند. وی سرودن آخرین شعر خودش با نام «سجاده، فرش عنف و تجاوز» را تلاشی در جهت ثبت بخشی از این رویدادها می‌داند:

سجاده فرش عنف و تجاوز، ای داعیان شرع خدا را!
بر قتل‌عام دین و مروت، دست که بسته چشم شما را ؟

بت بزرگ است که هر شب، همراه جانِ آمده بر لب
آتشفشان به بال شیاطین، کرده‌ست پاره پاره فضا را

از شرع غیر نام نمانده‌ست، از عرف جز حرام نمانده‌ست
بر مدعا گواه گرفتم، جسم ترانه قلب ندا را

انصاف را به هیچ شمردند، بس خون بی‌گناه که خوردند
شرم آیدم دگر که بگویم، بردند آبروی حیا را

سهراب‌ها به خاک غنودند، آرام آنچنان‌که نبودند
کو چاره‌ساز نفرت و نفرین، تهمینه‌های سوگ و عزا را ؟

زین پس کدام جامه بپوشند، بهر کدام خیر بکوشند
آنان‌که عین فاجعه دیدند، فخر امام ارج عبا را

سجاده تار و پود گسسته‌ست، دیوی بر آن به جبر نشسته‌‌ست
گو سیل سخت آید و شوید، سجاده و نماز ریا را

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 9 Sep 2009 و ساعت 23:40 |

دل بستن مثل پرت کردن یک سنگ در دریا است, اما دل کندن مثل پیدا کردن همان سنگ است.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 9 Sep 2009 و ساعت 16:4 |

هوا باراني و من مست و او مست
شراب سرخ شيرين در سبو مست
همه چشم سياهش سر به سر ناز
همه زلف درازش مو به مو مست

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 9 Sep 2009 و ساعت 15:12 |

برای امیر جوادیفر عزیز و تمام آنهایی که امیرگونه از میان ما رفتن...

!چه کسی گفت که جایت خالیست؟
.جایت اینجا از همیشه پرتر است
!چه کسی گفت که رفتی از من؟
.خاطرت هر لحظه اینجا با من است
!به چه گویند نبودن اینجا؟
آدمان سرتهی پر ز زبان
!مردمانی که ته هستیشان نیست شدند
. . .جایت اینجا هیچ هم خالی نیست
:با توامای رفته
!چه کسی گفت که جایت خالیست؟
!چه کسی جز تو چنین بود در نابودنش؟
رفتی اما بودنت پاک نشد
هستی هر لحظه به لحظه به سان سایه
با من هر لحظه بدون تکرار
جایت اینجا ز هر لحظه دل انگیز تر است
هستی از هر بودن پر مدعایی هست تر
بودی و هستی و خواهی ماند بی حرف و حدیث
بودنت را میپرستم
!!که گوید نیستی؟؟
!به چه گویند نبودن اینجا؟
!چه کسی گفت که جایت خالیست؟
جایت اینجا از همیشه پر تر است

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 9 Sep 2009 و ساعت 14:37 |

دیشب تو را به تنهـــــــایی سوگند دادم ...
        خوابــت را دیـــــــدم ...
        تنهـــــــایی من را خوب می فهمــــد.
و بدرود انسان را پایبند می کــند!!!
با اشک آغــــاز شد ...
                     دردنــاک ترین سکانس زندگی ..
                                                      تولد را می گـــویم !!!
لحظه غم انگیزیـست ...
                        پرتاپ شدن به زبــــــاله دانی دنیـا !!!
ای کـــاش بودی
 تا با هم فریاد میکردیم.

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 27 Aug 2009 و ساعت 22:39 |

میخوام   بگم   دوست   دارم ،  به   پنجره   به    آسمون

                                                         به   این  شب  آینه   دزد  ،  به   تک   درخت   کوچمون

میخوام بگم دوست دارم به هر چی خوب ، هر چی  بد

                                                          به    خونه های    کاهگلی   ،   به   سیبای    توی    سبد

  میخوام   بگم    دوست   دارم   به    بغض   تلخ    انتظار

                                                        به   بدترین    فصل   سفر  ،  به    آخرین   سوت   قطار


+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 24 Aug 2009 و ساعت 20:41 |

ناگهان امد صدایی از میان
آن صدا بود غران چون دمان
ای ندای خوب من ای مهربان
دختر شیرین من با من بمان
از چه نالم جور تو یا ظالمان
وه چه زود پر میکشی از این جهان
من هنوزت آرزوها داشته ام
وز برایت هستی ام بگذاشته ام
از چه رو ترکم کنی ای مهربان
دخترم تنها نرو با من بمان
ای ندای خوب من بامن بمان
ای ندای خوب من با من بمان

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 24 Jun 2009 و ساعت 1:18 |

باز نوروز دیگری آمد و کسی از ما نپرسید. قبول کردن زندگی برای خودم هم تعجب آور است.احساس می کنم چیزی از سالهای پیش و آدمهای قبلی با من نمانده است .و همین متعجبم می کند. دل دادن به کسی که به برداشت من اهل چیزی نیست ،اما او درد و زخمی عمیق تر از غربت میشود .فکر می کنم وقتی به این حالت می رسم این زندگی و این شرایط و این نامردمی ها هر چیزی را می تواند تحمیل کند.هر چیز ناراحت کننده ای و چاره ای هم نیست یعنی برای منی که فقط می خواهم به آن حالت احمقانه افسردگی دیوانه کننده برنگردم. و آنوقت هیچ چاره ای هم نیست از این تن دادن.از پذیرش حداقلی برای اینکه باور کنی زنده ای.حالا اگر کسی می خواهد بیاید تمام ابعاد جسمی و روحی تو را هم جستجو کند برای یافتن چیزی.تمام رگ وپی ات رابگردد برای دیدن ردی از گذشته.تو دیگر تن میدهی.چون مبارزه نا فرجام است و کوشش نا موفق ذهنی برای زنده بودن است.برای بودن اصلا ترجیح می دهی پنهانی نفس بکشی و فقط باورت بشود زنده ای تا اینکه برای فریاد زدن مبارزه کنی.تو فقط آرامش می خواهی بی دغدغه و چه فرقی می کند با دوستت دارم گفتن یا تماشای یک منظره دل انگیز بی استرس و درماندگی و با شعر گفتن .و مگر زندگی محدود با محدودیت مطلق فرقی هم دارد؟ نه که ندارد.پس باز سرت را می اندازی زیر و فقط می روی و یر می گردی ،گاهگاهی دل به زندگی خوش می کنی و گاهی تنهایی فقط کتاب می خوانی و شعر میگویی ،فیلم می بینی،چیزی مینوشی ،بیرون می روی...اما یادت نمی رود که که خیلی تنهایی و این نه زندگی تقلیدی سایه وار از چیزی است که باید باشد و حالا نیست. نه فکرت مال خودت است و نه حتی ذهنت.تو چیزی نداری و هیچ کسی را نداری و خیلی هم تنهایی ،و تازه باید تمام سعی ات را هم بکنی که دلتنگ نباشی و و با وجود این همه دل شکستگی و دلتنگی ،هستی را هم باور کنی.گاهی واقعا احساس می کنم هیچ چیز حتی ارزش ماندن را ندارد چرا غمگینم، برای این غمگینم چون که روزی دیگر زیر گریه و باران اسمان خاکستری نخواهم بود و هرگز حتی یک لحظه هم دراین ریزش باران سرد نخواهم شد و شاید هم هرگز گرم نشوم و حالا من در میان این رویاهای خواب آور پرسه می زنم، آخر اینها رویاهای خوبی برای فکر کردن به لحظه ها است و این سایه های خیال، دوباره مرا با خود به سرزمین های دور می برند و چشم هایم دوباره با یاد آنان از اشک خیس می شوند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 25 Mar 2009 و ساعت 15:58 |

انقلابی کردم و شد غرق مـاتم کشـورم --------- خاک عالم بر سرم
تازه فهمیدم بلانسبت که خیلی هم خرم --------   خاک عالم بر سرم
!!همچومرغی پرکشیدم ازقفس، جان خودم! ---- حال آسوده شدم
هم قفس شد تنگتر، هم کنده شد بال و پرم! ------ خاک عالم بر سرم
حکم کردندم بگویم «مرگ بر شاه» آن زمان ..... گفتم و کردم فغان
شاه مرد و من به مرگ خویشتن هم حاضرم! .... خاک عالم بر سرم
حکم کـردنـدم بگو «الله اکبر» روی بام ...... رفتم و گفتـم مـدام
حال بـی «الله» مانـده، زیـر بـار اکبـرم! ...... خاک عالم بر سرم
گفت آقا: "ضد آمریکا" بده دائم شعار ........... هی زدم آنـرا هوار
خود به آمريکا يواشی گفت: "لاکن نوکرم!" ...    خاک عالم بر سرم
عده ‌ای قاتل، رئیس‌جمهور یا رهبر شدند ..... صاحب کشور شدند
ایـن میان مـن ملتـم یـا امتـم یا منـتـرم! ......... خاک عالم بر سرم
چون رئیس ‌جمهور را بینم، بیفتم در عذاب ..... میکنم خود را خراب
همچنین زهـره ‌تـرک از دیـدن آن رهـبـرم ....... خـاک عالم بر سرم
مالک ِ‌پائین اندامـم، فقیه حـاضـر اسـت ............. چارچشمی ناظر است
هم به شورتم کار دارد، هم به وضع بسترم .......... خـاک عالم بر سرم
گفته آقا عشقبازی نیست بعد از ایـن مجاز .......... من که دارم اعتراض
پس تحصـن کرده ‌ام زیـر پتـو بـا دلبـرم! .............. خاک عـالم بـر سرم
ای که پرسی روزگارم غرق وحشت یا غم است؟ ..  وحشت وغم باهم است
خشتک خیسم ببین، بنگر به چشمان ترم ............ خـاک عـالم بـر سرم
درود بر  شهامت  هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 26 Feb 2009 و ساعت 3:24 |

 

هر آن کس که دارد ز دانش خبر        گرامی شمارد حقوق بشر
بشر را حقوقی بود در سرشت         که منشور آن را طبیعت سرشت
ز هر تیره و بوم و کشور بود              بشر را حقوق برابر بود
مخواه از بشر بردگی,بندگی             که آزاد باید کند زندگی
حقوق بشر گر بود محترم                برافتد ز گیتی نشان ستم
عدالت چو بر خلق فرمان دهد           تو را هر جه باشد سزا آن دهد
بجو دانش و بینش و مردمی             که این است سرمایه ی آدمی
هر آن کس که دارد ز دانش خبر         گرامی شمارد حقوق بشر

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 11 Feb 2009 و ساعت 21:51 |

 

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
 چهره خموش مرد دیگری است
مرددیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
 هر زمان به هر بهانه
 با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
 مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
 کوهی از شکنجه های نارواست
 مرد خسته ای که دیدیگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر صبر صبر صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
مرد دیگیر نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است
از مصاف خود گریختن
وین همه شرنگ گونه گونه را
 مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرددیگری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
 بازتاب ناله های نارسای اوست...  

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 10 Nov 2008 و ساعت 16:22 |

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در اصفهان و یزد  و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است
که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 خسرو فرشید ورد

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 14 Oct 2008 و ساعت 3:14 |

چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟  
- فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 0:15 |
 


مریم حیدرزاده متولد ۲۹ آبان ۱۳۵۶ شاعر و ترانه‌سرای ایرانی است.خانم حیدرزاده که بینایی خود را از دست داده، در اواخر دههٔ ۷۰ با نوشتن شعرهایی به سبک محاوره‌ای و با به‌کارگیری کلمات ساده و روان شهرت یافت.امروزه بسیاری از خوانندگان داخل ایران (مانند علیرضا عصار) و خارج ایران (در لس آنجلس) از ترانه‌های او در آهنگ‌هایشان استفاده می‌کنند (گاه بدون اجازه حق تکثیر).
دنیا رو عاشق می کنم / فقط به خاطر تو

 زندگی
مریم حیدرزاده دانش‌آموخته حقوق قضایی از دانشگاه تهران است. پدر او بازنشسته ارتش و مادر او هم کارمند بود ولی به خاطر نگهداری از وی مدت هاست که فعالیت بیرون از منزل ندارد. مریم حیدرزاده ساکن سعادت آباد است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 15 Sep 2008 و ساعت 3:20 |


بيا ساقي آن مي كه حال آورد

                                            كرامت  فزايد  كمال  آورد

  به من ده كه بس بيدل افتاده ام

                                            وزين هردو بيحاصل افتاده ام

 بيا ساقي آن مي كه عكسش ز جام

                                             به  كيخسرو و جم فرستد پيام

 بده  تا  بگويم  به  آواز  ني

                                            كه جشيد كي بود و كاووس كي

 دم از سير اين دير ديرينه زن

                                              صلائي به شاهان پيشينه زن

 همان منزل است اين جهان خراب

                                              كه  ديدست  ايوان  افراسياب 

 كجا راي پيران لشكر كشش

                                             كجا شيده آن ترك خنجر كشش

  نه تنها شد ايوان قصرش به باد

                                           كه كس دخمه نيزش ندارد به ياد

 همان منزل است اين بيابان دور

                                            كه گم شد درو لشكر سلم و تور

 بده ساقي آن مي كه عكسش ز جام

                                           به كيخسرو و جم  فرستد  پيام

چه خوش گفت جمشيد با تاج گنج

                                          كه يك جو نيرزد  سراي  سپنج

 بيا ساقي آن بكر مستور مست

                                             كه اندر خرابات دارد نشست

 به من ده كه بد نام خواهم شدن

                                           خراب مي  و جام  خواهم شدن

 بيا  ساقي  آن  آب انديشه  سوز

                                         كه گر شير نوشد شود بيشه سوز

 بده  تا  روم  بر  فلك  شير  گير

                                          بهم  بر زنم  دام  اين  گرگ  پير

 ميم ده مگر گردم از عيب  پاك

                                          برآرم زعشرت سري زين مغاك

 مرا با عدو عاقبت فرصت است

                                            كه از آسمان مژده نصرت است

 مغني  نواي  طرب  ساز  كن

                                             به  قول و غزل  قصه آغاز كن

 كه بار غمم بر زمين دوخت پاي

                                             بضرب  اصولم  بر آور زجاي

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 13 Sep 2008 و ساعت 18:58 |
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Sep 2008 و ساعت 1:10 |

گاهی هوای هیچ هوائی ندارم
جز نشستن روبروی پنجره ای
که به هیچ روزنی باز نمی شود
دیشب خواب می دیدم
بر شاخه های یاس خشکیده
یاس باغچه ء کودکی هایم
هزار شکوفه ء سفید
به اندازه ء مژگانت
هی بوی آمدنت را وعده میداد
نگفته بودم که می آئی ؟
فقط تو با بوی بهار می آئی
من را بگو که هزار پائیز
تو را در سرخی غروب می جستم
اصلا بیا و امشب آن دامن نارنجی
آن پیراهن بی تار و پود
آن صندل های بی بند ...
چرا دارم به رخت های تو می اندیشم؟
پنجره را ببند ببند آن پنجره را
قمری ها دارند نگاهمان می کنند
می خواهی بدانی ؟
می دانی اصلا چرا پیش نگاهت نشسته ام؟
برو چشم هایت را توی آینه ببین
حتم دارم آینه را میبوسی !

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 8 Sep 2008 و ساعت 1:48 |
+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 16 Aug 2008 و ساعت 5:40 |

آن زلزله ای که خانه را لرزاند
یک شب ، همه چیز را دگرگون کرد
 چون شعله ، جهان خفته را سوزاند
خاکسترصبح را پر از خون کرد
او بود که شیشه های رنگین را
از پنجره های دل ، به خاک انداخت

رخسار زنان و رنگ گلها را
در پشت غبار کینه ، پنهان ساخت
گهواره ی مرگ را بجنبانید
چون گور ، به خوردن کسان پرداخت
در زیر رواق کهنه ی تاریخ
بر سنگ مزار شهر یاران تاخت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:35 |
تصویر:Shahnameh3-1.jpg


شاهنامه اثر فردوسی، یکی از بزرگ‌ترین حماسه‌های جهان، شاهکار حماسی زبان فارسی و حماسهٔ ملی ایرانیان و نیز بزرگ‌ترین سند هویت ایشان است.شاهنامه اثری است منظوم در حدود پنجاه‌هزار بیت در بحر (یا مقصور)  و (فعول)). سرایش آن حدود سی‌سال به طول انجامید. فردوسی خود در این باره ‌می‌گوید:

بسی رنج بردم درین سال سی  عجم زنده کردم بدین پارسی

آخرین ویرایشهای فردوسی در شاهنامه در سالهای ۴۰۰ و ۴۰۱ هجری قمری روی‌داد.

 چو ایران نباشد تن من مباد / بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
موضوع داستان‌های شاهنامه
شاهنامه شرح احوال، پیروزیها، شکستها، ناكاميها و دلاوریهای ایرانیان از کهنترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی به دست تازیان است (در سده هفتم میلادی).کشمکشهای خارجی ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شرق و شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است.

علاوه بر سیر خطی تاریخی ماجرا، در شاهنامه داستان‌های مستقل پراکنده‌ای نیز وجود دارند که مستقیماً به سیر تاریخی مربوط نمی‌شوند. از آن جمله: داستان زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان، کرم هفتواد و جز اینها بعضی از این داستان‌ها به طور خاص چون رستم و اسفنديار و يا رستم و سهراب از شاهکارهای مسلم ادبیات جهان به شمار ‌می‌آیند.

دودمان‌های پادشاهی در شاهنامه
پیشدادیان
کیانیان
اشکانیان
ساسانیان

پیشینه داستان‌های شاهنامه
باید دانست که بن‌مایه‌های داستان‌های شاهنامه ساختهٔ فردوسی نیست و این داستان‌ها از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشته‌اند. مثلاً در کتب پهلوی مانند بندهشن، ایاتکار زریران (که مشابهتهای بسیار با گشتاسب‌نامهٔ دقیقی دارد) و دینکرد تلمیحات و اشارات بسیاری به قهرمانان و پهلوانان شاهنامه وجود دارد. همچنین در اوستا خصوصا در نسک یشت‌ها اشارات فراوانی به بسیاری از شخصیتهای شاهنامه (پیشدادیان و کیانیان) شده است.

این قضیه در تمام آثار حماسی بزرگ به چشم می‌خورد به این معنا که در آغاز (و شاید برای مدتی مدید) داستان‌های حماسی در میان مردم دهان به دهان و از نسلی به نسلی سینه به سینه می‌گردد تا آنکه شاعر توانا و با ذوق و قریحه‌ای پدیدار شده و اثری بزرگ از روی آنها می‌آفریند.مأخذ اصلی فردوسی در به‌نظم کشیدن داستان‌ها، شاهنامهٔ منثور ابومنصوری بود که چندی پیش از آن توسط یکی از سپهداران ایران‌دوست خراسان از روی آثار و روایات موجود گردآوری شده بود.

نیز شایان ذکر است که کتاب بسیار عظیمی در اواخر روزگار ساسانی به نام خوتای ‌نامگ (خدای‌نامه) تالیف شده بود که به یک معنا کتاب تاریخ رسمی شاهنشاهی به شمار می‌آمد. روزبه پسر دادوویه  یا همان ابن مقفع مترجم کلیله و دمنه آن را به عربی ترجمه کرد. این کتاب یکی از مآخذ تقریباً همهٔ تاریخنگاران سده‌های آغازین  به شمار می‌آمد. از خوتای نامگ در شاهنامه با نام نامهٔ خسروان یاد شده‌است. «خوتای» برابر پهلوی «خدای» است که به معنی پادشاه به کار می‌رفته است. معنی مشابهی برای خدا هنوز هم در نامهایی چون «کدخدا» دیده می‌شود.

این نکته دارای اهمیّت است که داستان‌های شاهنامه در آن دوران نه به عنوان اسطوره بلکه به عنوان واقعیّتی تاریخی تلقی می‌شدند. یعنی فردوسی تاریخ ایرانیان و حماسه‌های ملی آنان را به نظم کشید نه اسطوره‌های آنان را.


شاهنامه‌های منظوم دیگر
فردوسی نخستین کسی نبود که به نظم حماسه‌های ملی اقدام کرد پیش از او دیگرانی نیز دست بدین کار یازیده‌ بودند. از آن میان دقیقی طوسی (همشهری فردوسی) شایستهٔ نامبردن است. وی شاعری خوش‌قریحه بود که نخست به نظم شاهنامهٔ ابومنصوری اقدام کرد ولی هنوز چندی از آغاز کارش نگذشته بود که به دست یکی از بندگانش کشته شد و کار او ناتمام ماند. فردوسی در شاهنامهٔ خود از دقیقی به نیکی نام می‌برد و هزار بیت از سروده‌های او را در کار خود می‌گنجاند (احتمالاً برای قدردانی). هزار بیت دقیقی مربوط به پادشاهی گشتاسب و برآمدن زرتشت است. ذبیح‌ صفا به این هزار بیت لقب گشتاسپ‌نامه داد که خوشبختانه امروز جاافتاده و مقبول است.ورزش به معنای حرکاتی که به قوی شدن و سالم ماندن جسم و تن انسان کمک می کند از دیرباز وجود داشته است.

شخص دیگری که پیش از آن دو به نظم حماسه‌های ملی پرداخته بود شاعری‌ بود با نام مسعودی مروزی. متاسفانه امروز بیش از چند بیت از شاهنامهٔ او در دست نیست. اما ظاهراً در زمان فردوسی شهرتی بسزا داشته‌است. جالب توجه است که شاهنامهٔ او در بحر تقارب نیست بلکه در بحر هزج است (مفاعیلن مفاعیلن فعولن).

فهرست شاهان اسطوره‌ای شاهنامه

شاهان پیشدادی
کیومرث -هوشنگ -تهمورث -جمشید- ضحاک- فریدون- ایرج -منوچهر -نوذر -زو -گرشاسپ

شاهان کیانی

کی‌قباد -کی‌کاووس -کی‌خسرو -لهراسب -گشتاسب -بهمن -هما- داراب -دارا

 فرهنگ ورزش در شاهنامه

در شاهنامه جایی به کلمه" ورزش" به معنایی که امروز، از آن برداشت می کنیم برنمی خوریم. در این اثر بزرگ، چهار بار کلمه ورزش به کار برده شده که هر چهار بار معنای کشت و کار و زراعت کردن می دهد اما این به معنای آن نیست، که در آن روزگار و درشاهنامه به مسأله ورزش به صورت مستقیم و یا غیرمستقیم اشاره و حتی پرداخته نشده است. ورزش به معنای حرکاتی که به قوی شدن و سالم ماندن جسم و تن انسان کمک می کند از دیرباز وجود داشته و تقریباً مترادف با حرکت است و حرکت با پیدایش هستی و انسان همزاد و قرین است. اما موضوع و عنوان مقاله ما ورزش در شاهنامه است. می خواهیم بدانیم آیا درشاهنامه اصولاً چیزی به نام ورزش وجود داشته یا خیر. آیا در کتابی که در آن به مسائل و جنبه های مختلفی از حیات فردی و اجتماعی برمی خوریم، به مسأله ورزش هم اشاره شده است و ورزش هم در آن از جایگاه و اعتباری برخوردار هست یا نه...؟

فرض ما این است که ورزش در شاهنامه وجود داشته و در آن روزگار از عمومیت و اهمیت خاص و اعتبار بالایی هم برخوردار بوده است و دارای کارکردهای مهمی هم بوده است.

در کتابی که در آغاز آن به این بیت برمی خوریم

که پژوهنده نامه باستان

که از پهلوانی زند داستان

در شاهنامه نمی تواند ورزش جایگاهی نداشته باشد. کتابی که در آن موضوعاتی چون پهلوانان و جنگ و هنرکردن و شکار عناوین داستانها و سرسلسله ماجراها را تشکیل می دهد، ورزش حتماً جای خاصی را دارد که ما در این تحقیق در جستجوی یافتن جایگاه، مشخصات و خصوصیات ورزش در این کتاب بزرگ هستیم تا با اثبات آن نشان دهیم در این سرزمین همانطور که هنر و شعر و ادبیات و علم و فرهنگ و عرفان و تکنیک و حکومت و سیاست و ... از ریشه های کهن و متکی بر هویت اصیل ملی برخوردار است، ورزش هم نه تنها وجود داشته که هویت خاص و منحصر به فرد خود را داشته و در جامعه از جایگاه بسیار معتبری برخوردار بوده است.

 در شاهنامه به واژه ای که معنای ورزش کردن بدهد برنمی خوریم و حتی به طور مستقیم اشاره نمی شود که مثلاً در آن روزگار فلان پهلوان در اوقات فراغت ورزش می کرد و تن قوی می ساخت و... چگونه می توان نشان داد که ورزش حتماً وجود داشته؟  این کار از طریق نشان دادن کارکردهای ورزش در شاهنامه و همچنین بررسی نقش و کارکرد و اعتبار طبقات یا گروههایی که ورزش می کرده اند روشن می شود اگر این گروهها و طبقات از اهمیت برخوردار باشند، معلوم است که ورزش هم از جایگاه و اهمیت بالایی  در شاهنامه برخوردار است و این در حالی بهتر قابل دفاع خواهد بود که بدانیم اهمیت آن  حماسه‌ها  به خاطر مهارتهایی است که از طریق ورزش کردن کسب شده اند و به ضرب آن مهارتها می توانند در آن طبقه و گروه قرار بگیرند و با اجرای کارکردهای منحصر به فرد نقشی را که جامعه از آن انتظار دارد به خوبی ایفا نمایند.

 برای اثبات وجود ورزش در شاهنامه ابتدا به خاطر وجود طبقه پهلوانان و نقشها و وظایف اجتماعی که اصولا فلسفه وجودی این طبقه را توصیف می کند آموزشها و مهارتهایی لازم بوده است که پهلوانان با برخورداری از آن" پهلوان" می شدند. و با کسب آنها قادر به انجام نقش و وظیفه اجتماعی خود می گشتند پس اگر به طبقه ای به نام پهلوانان در شاهنامه قائل باشیم لاجرم و بدون تردید باید به وجوه و ضرورت این آموزشها و مهارتها هم در آن روزگار معتقد باشیم آموزشها و مهارتهایی که امروز به نام ورزش مشهور و نامیده می شود. در کتابی که اصولا موضوعش شرح پهلوانی ها است و سرگذشت زندگی پهلوانان و نمی توان در وجود طبقه ای به نام پهلوانان شک کرد.

برای تحکیم استدلال خود و بهتر نشان دادن وجود واقعیتی به نام ورزش و همچنین اهمیت آن در شاهنامه می توان به مسئله تعلیم و تربیت اشاره کرد وقتی که در موارد مختلف در این کتاب می بینیم که شهزادگان و شهریاران نیز همپای پهلوانان و در نزد پهلوانان نامی و کهنه کار همان آموزشها را می بینند و ملزم به کسب آن مهارتها هستند تا با طی این مراحل و کسب آن مهارتها و طی آن آموزشها برای ورود به مرحله ولایتعهدی و سپس شهریاری آبدیده و آماده شوند در واقع پی می بریم که ورزش و فعالیتهای وابسته به آن فراتر از مهارتی برای پهلوانان، یک امر تعلیم و تربیتی بوده که ضمن عمومیت آن در جامعه به ویژه درنزد دو طبقه عمده و مهم جوامع آن روز کسب مهارتها و انجام صحیح آنها یک وظیفه ضروری و حتمی بوده و شهریاران هم مثل پهلوانان و شاید مثل طبقات دیگر جامعه ملزم بودند که در دوران کودکی و نوباوگی در نزد اساتید و مربیان مخصوص آنها را طی و کسب کنند. در واقع می توان گفت اگر نه همه اما بخش عمده ای از موارد تعلیم و تربیت آن روزگار به آموزش و مهارتهایی اختصاص داشته که امروزه آن را ورزش می نامیم. یا به دیگر سخن یکی از نقشهای مهم ورزش در روزگار گذشته نقش تعلیم و تربیتی آن بوده است.

شاهنامه فردوسی مجموعه ارزشمندی است که علاوه بر ادبیات فارسی می تواند در سایر زمینه ها بعنوان مرجع مورد استفاده قرا گیرد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 20 Jan 2008 و ساعت 1:40 |

حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است. فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید. همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت. چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
او خود می گوبد:
بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب


فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال


بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت. اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد. علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست. بعضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد. ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند. به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".

گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت. تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند. فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.



شاهنامه

شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است. فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد. او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

ویژگیهای هنری شاهنامه

"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
فردوسی شاعری معتقد
گرت زین بد آید، گناه من است
چنین است و آیین و راه من است
بر این زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم


فردوسی با خلق حماسه عظیم خود، برخورد و مواجهه  فرهنگ ایران را به بهترین روش ممکن عینیت بخشید، با تأمل در شاهنامه و فهم پیش زمینه فکری ایرانیان و نوع اندیشه و آداب و رسومشان متوجه می شویم که ایرانیان همچون زمینی مستعد و حاصل خیز آمادگی دریافت دانه و بذر آیین حماسه را داشته و خود به استقبال فردوسی  رفته اند. اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است. فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد. در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد. زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد


شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.

جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند. تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد. زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند. برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است. پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.

شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است. آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند. قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد. اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند. نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.

 
تصویرسازی

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است. تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.
چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر


*** پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک


*** چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید


موسیقی

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند. علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد. اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
شکافیده کوه و زمین بر درید
بدان گونه پیکار کین کس ندید
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب

مانده زندگی شاعر بلند پايه طوس در فقر و پيری و آوارگی گذشت. گماشتگان محمود شهر به شهر در پی او گشتند تا او را برای مجازات، به دليل بی اعتنايی به جايزه سلطان، دست بسته به دربار او برند. نوشته اند که سال ها بعد محمود از کرده خود پشيمان شد و جايزه ای قابل توجه برای فردوسی به طوس فرستاد اما آن گاه که اين هدايا به دروازه طوس رسيد، جنازه شاعر را از دروازه ديگر بيرون می بردند. تنها دختر فردوسی زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود  به پی روی از طبع بلند پدر خويش، هديه سلطان را نپذيرفت و آن را برای ساختن پلی وقف کرد. فردوسی را، به بد دينی متهم کردند،  جنازه او را، که به گورستان شهر راه ندادند، در باغش به خاک سپردند.زندگی فردوسی، بزرگ ترين شاعر حماسه سرای ايران، خود شاهدی بر بلند نظری و آزادگی روح مردم هنرمند و داناست. بيش از هزارسال از مرگ او می گذرد و در همه اين زمان دراز، فردوسی بيش از هر شاعر ديگر در ايران و نزد عامه مردم شناخته بوده است. داستان های شاهنامه، قرن ها و قرن ها، هرشب در دورافتاده ترين نقاط ايران در قهوه خانه ها و در زير سياه چادرها، بر زبان نقالان و شاهنامه خوانان جاری شده و مردم عادی را شيفته عواطف بلند انسانی و روح آزاده و دلاوری های پهلوانان ايران کرده است.

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 14 Jan 2008 و ساعت 17:21 |

« بیوک معیری» متخلص به «رهی» که در شعر های فکاهی و انتقادی از نام مستعار «زاغچه»، «شاه پروین»، «گوشه‌گیر» و «حق گو» بهره می‌برده است از غزل‌سرایان معاصر ایران است.

زندگی نامه
بیوک معیری فرزند محمدحسن خان موید خلوت و نوه « معیر الممالک (نظام الدوله)» در دهم اردبیهشت ما ۱۲۸۸ هجری خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهی قبل از تولد رهی رخت به سرای دیگر کشیده بود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلی چند انجام وظیفه کرد و از سال ۱۳۲۲ ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر منصوب گردید. رهی از اوان کودکی به شعر و موسیقی و نقاشی علاقه و دلبستگی فراوان داشت و در این هنر بهره ای به سزا یافت. هفده سال بیش نداشت که اولین رباعی خود را سرود:

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد  وین روز مفارقت به شب می آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست  ای کاش که جانِ ما به لب می آمد

در آغاز شاعری، در انجمن ادبی حکیم نظامی که به ریاست مرحوم وحید دستگردی تشکیل می شد شرکت جست و از اعضای مؤثر و فعال آن بود و نیز در انجمن ادبی فرهنگستان از اعضای مؤسس و برجسته آن به شما می رفت. وی همچنین در انجمن موسیقی ایران عضویت داشت. اشعارش در بیشتر روزنامه ها و مجلات ادبی نشر یافت و آثار سیاسی، فکاهی و انتقادی او در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ می شد.

رهی در سال های آخر عمر در برنامه گل‌های رنگارنگ رادیو، در انتخاب شعر با داوود پیرنیا همکاری داشت و پس از او نیز تا پایان زندگی آن برنامه را سرپرستی می‌کرد. رهی در طول حیات خود سفرهایی به خارج از ایران داشت که از جمله است: سفر به ترکیه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۳۳۷ برای شرکت در جشن انقلاب کبیر، سفر به ایتالیا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، یک بار در سال ۱۳۴۱ برای شرکت در مراسم یادبود نهصدمین سال در گذشت خواجه عبدالله انصاری و دیگر در سال ۱۳۴۵، عزیمیت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ برای عمل جراحی، آخرین سفر معیری بود. رهی معیری که در سال 1347 خورشیدی در تهران طی یک بیماری که تاب و توان از وی گرفته بود در سن شصت سالگی بدرود حیات گفت و جامعه ادب و هنر را سوگوار نمودو وی در مقبره طهیرالاسلام شمیران مدفون گردید است . رهی بدون تردید یکی از چند چهره ممتاز غزلسرای معاصر است. سخن او تحت تأثیر شاعرانی چون سعدی، حافظ، مولوی، صائب و گاه مسعودسعد و نظامی است. اما دلبستگی و توجه بیشتر او به زبان سعدی است. این عشق و شیفتگی به سعدی، سخنش را از رنگ و بوی سیوه استاد برخوردار کرده است به گونه ای که همان سادگی و روانی و طراوت غزلها سعدی را از بیشتر غزلهای او میتوان دریافت.

گاه گاه، تخیلات دقیق و اندیشه های لطیف او شعر صائب و کلیم و حزین و دیگر شاعران شیوه اصفهانی را به یاد ما می آورد و در هما لحظه زبان شسته و یکدست او از شاعری به شیوه عراقی سخن میگوید. رنگ عاشقانه غزل رهی، با این زبان شیته و مضامین لطیف تقریباً عامل اصلی اهمیت کار اوست، زیرا جمع میان سه عنصر اصلی شعر - آن هم غزل- از کارهای دشوار است.

 شعر های معروف او
خزان عشق،نوای نی،دارم شب و روز، شب جدائی، یار رمیده، یاد ایام، بهار ، کاروان، مرغ حق (خزان عشق به عبارتی همان تصنیف مشهور "شد خزان گلشن آشنایی" است که مرحوم بدیع زاده آنرا در دستگاه همایون اجرا کرده اند)

شعر یاد ایامی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم/ در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار/ پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود/ عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهی/ چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود/ در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشق زجانم برده طاقت ورنه من/ داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم «رهی» باشد زتنهایی خموش/ نغمه ها بودی مرا تا هم زبانی داشتم[1]

 شعر بهار
نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار/ ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن/ که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر/ کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم/ چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار

چمن از لاله ی نو رسته بود، چون رخ دوست/ گلبن از غنچه ی سیراب بود ،‌چون لب یار

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز/ بوسه ده ای گل نورسته، که عید است و بهار

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق/ گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل/ نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید/ جای عیدی، تو به من بوسه ده ای لاله عذار

 رهي معيري متخلص به رهي  در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد.رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند

 البته ترانه آزاده ام به خوانندگي هايده در اواخر عمر رهي در بستر بيماري نشان دهنده تنها چيزي است که براي رهي باقي مونده و به آن مي نازد
يا  چو من افتاده اي کو
افتاده ي آزاده اي کو؟
تا رفته از جانم برون سوداي هستي
آزاده ام آزاده ا زغوغاي هستي
گلبانگ مستي آفرين همچون رهي سر داده ام من
مرغ شبهنگامم ولي در دام غم افتاده ام من

  او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد

واین شعر را هم در اواخر عمرش نوشته بود:

"گردون مرا ز محنت هستی رها نخواست            مرگم رسیده ولیکن  او نخواست

آمد اجل از غم دل وارهاندم                               اما زمانه از غم و رنجم رها نخواست"

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 14 Jan 2008 و ساعت 17:3 |

نیما در سال 1276 هجری شمسی در دهکده ای به نام یوش ، واقع در مازنداران چشم به جهان گشود.. خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از آخوند ده نداشت چون او را شکنجه می داد و در کوچه باغها دنبال نیما می کرد .
پس از آن به تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد .... در مدرسه از بچه ها کناره گیری می کرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار می کرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و به شعر گفتن به سبک خراسانی مشغول گشت.
در سال 1300 منظومه قصه رنگ پریده را سرود که در روزنامه میرزاده عشقی به چاپ رساند ... در همان زمان بود که مخالفت بسیاری از شاعران پیرو سبک قدیم را برانگیخت.... شاعرانی چون: مهدی حمیدی ، ملک الشعرای بهار و..... به مخالفت و دشمنی با وی پرداختند و به مسخره و آزار وی دست زدند .
نیما سبک خاص خود را داشت وبه سبک شاعران قدیم شعر نمی سرود و در شعر او مصراعها کوتاه و بلند می شدند .
نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسه های مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامه های چون: مجله موسیقی ، مجله کویر و...... پرداخت.
از معروف ترین شعرهای نیما می توان به شعرهای افسانه ، آی آدمها، ناقوس ، مرغ آمین اشاره کرد.
نیما در 13 دی 1328 چشم از جهان فروبست...

فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!!

چند شعر  از نیما

ترا من چشم در راهم

 ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛

ترا من چشم در راهم.

 شباهنگام. در آندم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم؛

ترا من چشم در راهم.

شب همه شب *

 شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروانستم

با صداهای نیم زنده زدور.

همعنان گشته همزبان هستم.

*جاده اما ز همه کس خالی است

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروانستم.

داروَگ

 خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه.

گرچه می‌گویند: "می‌گریند روی ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران."

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

 بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

همه شب

همه شب زن هرجایی

به سراغم می‌آمد.

 به سراغ من خسته چو می‌آمد او

بود بر سر پنجره‌ام

یاسمین کبود فقط

همچنان او که می‌آید به سراغم، پیچان.

 در یکی از شبها

یک شب وحشت زا

که در آن هر تلخی

بود پا بر جا

و آن زن هرجایی

کرده بود از من دیدار؛

گیسوان درازش – همچو خزه که بر آب-

دور زد به سرم

فکنید مرا

به زبونی و در تک و تاب.

 هم از آن شبم آمد هر چه به چشم

همچنان سخنانم از او

همچنان شمع که می‌سوزد با من به وثاقم، پیچان.

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 8 Jan 2008 و ساعت 16:52 |

شاعراني که بر سر عقيده جان باخته باشند در قلمرو ادبيات فارسي انگشت شمارند. محمد فرخي يزدي يکي از آنهاست که به سال ۱۳۰۶ ه.ق در يزد متولد گرديد.
فرخي استعداد شعري و جوهر اعتراض را از همان ايام تحصيل در کار و کردار خود آشکار کرد و به سبب شعري که سروده بود از مدرسه اخراج شد. ديوان سعدي و مسعود سعد سلمان همدم جواني او بود. به ويژه سعدي طبع شعر او را شکوفا ساخت. در همان آغاز جواني سر از حزب دموکرات يزد در آورد و به گناه شعري در ستايش آزادي ساخته بود, ضيغم الدوله قشقايي حاکم يزد لبهاي وي را دوخت و به زندانش افکند. فرخي با دهان دوخته بر ديوار زندان نوشت:
به نگردد اگر عمر طي من و ضيغم الدوله و ملک ري
به زندان ار شد مر بخت يار برآرم از آن بختياري دمار

سه چهار سالي از امضاي مشروطيت مي گذشت که به تهران رفت و يک سال بعد از انتشار روزنامه طوفان همت گماشت و طي مقالات آتشين و انتقادآميز به جنگ استبداد و بي قانوني رفت. در دوره هفتم مجلس مردم يزد او را به وکالت برگزيدند و فرخي جزو جناح اقليت مجلس با هيأت حاکمه به مبارزه پرداخت و روزنامه طوفان را که تعطيل شده بود, بار ديگر منتشر ساخت که باز به حکم دولت توقيف شد و فرخي تحت فشار قرار گرفت تا آنکه ناگزير شد ايران را ترک کند و از راه مسکو به برلن برود.
فرخي در سال ۱۳۱۲ش. به تهران بازگشت و در کنار ديگر آزادي خواهان. با قرارداد۱۹۱۹ وثوق الدوله به مخالفت برخاست. يک بار در زندگي سياسي خود از سوء قصد جان سالم به در برد, يک بار هم در زندان دست به خودکشي زد اما به اين کار توفيق نيافت, تا اينکه در سال ۱۳۱۸ش. در زندان به طرز فجيعي با تزريق آمپول هوا به قتل رسيد.
غير از مقاله هاي سياسي آتشين, از فرخي ديوان مختصري حاوي غزليات و رباعيات او برجاست که چندين بار در تهران چاپ شده است. گيرايي شعر او از عشقي و عارف و حتي نسيم شمال کمتر ولي از لحاظ اجتماعي پرارزش است. او بيشتر غزلسراست. محتواي غزل او نه عشق و عواطف شخصي بلکه سياست و مسائل حاد اجتماعي است, فرخي سوسياليست مآب و طرفدار کارگر و رنجبر است. مايه اصلي شعرش همان مسائلي است که سيد شرف الدين, عارف, عشقی و بهار طرح کرده اند. او در عصر خود تنها شاعري بود که جهان بيني ثابت داشت و سرانجام بر سر همين امر هم جان باخت.
اين سرود آزادي از فروخي است.

جان فداي آزادي
آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي دست خود زجان شستم از آزادي
تا مگر به دست آرم دامن وصالش را مي روم به پاي سر در قفاي آزادي
در محيط ظوفانزاي, ماهرانه در جنگست ناخداي استبداد با خداي آزادي
دامن محبت را گز کني زخون رنگين مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي
فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل دل نثار استقلال جان فداي آزادي

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 8 Jan 2008 و ساعت 16:42 |

عارف قزوینی (۱۲۵۹ - ۱ بهمن ۱۳۱۲)، شاعر و تصنیف ساز ایرانی.
عارف در حدود سال ۱۳۰۰ ه. ق در قزوین متولد شد. پدرش "ملاهادی وکیل" بود. عارف صرف و نحو عربی و فارسی را در قزوین فرا گرفت. خط شکسته و نستعلیق را بسیار خوب می‌‌نوشت. موسیقی را نزد حاج صادق خرازی فرا گرفت. مدتی به اصرار پدر در پای منبر میرزا حسین ، یکی از وعاظ قزوین، به نوحه خوانی پرداخت و عمامه می‌بست ولی پس از مرگ پدر عمامه را برداشت و ترک روضه خوانی کرد.

ازدواج
عارف در ۱۷ سالگی به دختری به نام "خانم بالا" عشق و علاقه پیدا کرد و با او در پنهان ازدواج کرد. (تصنيف ديدم صنمي ... را در وصف ايشان سرود) فشارهای خانواده دختر پس از اینکه مطلع گردیدند زیاد شد و عارف به ناچار به رشت رفت و پس از بازگشت با وجود عشق بسیار آن دختر را طلاق داد و تا آخر عمر ازدواج نکرد.


میان سالی و مشروطه
عارف در سال ۱۳۱۶ ه.ق به تهران آمد و چون صدای خوشی داشت با شاهزادگان قاجار آشنا شد و مظفرالدین شاه خواست او را در ردیف فراش خلوتها درآورد اما عارف به به قزوین بازگشت.

در سال ۱۳۲۳ ه. ش در زمان آغاز ۲۳ سالگی عارف زمزمه مشروطیت بلند گشته بود، عارف نیز با غزلهای خود به موفقیت مشروطیت کمک کرد. ایرج میرزا شاعر طنز سرای معروف، منظومه عارفنامه را در هجو وی سروده است.

در سال ۱۳۳۵ یکی از دوستان عارف به نام «عبدالرحیم خان» خودکشی کرد و عارف بر اثر این به جنون مبتلا شد و نظام السلطنه مافی او را برای مداوا به بغداد برد. پس از چندی با شروع جنگ جهانی اول همراه نظام السلطنه به استانبول رفت.وی از این سفر پشیمان شد و در سال ۱۳۳۷ ه.ق به تهران بازگشت و کنسرت با شکوهی ترتیب داد.در هنگام مرگ کلنل محمد تقی خان پسیان در سال ۱۳۴۰ ه.ق در تشییع جنازه ی او شرکت نمود و به مسببین این حادثه ناسزا گفت . هنگامی که خواستند سر کلنل را روی توپ بگذارند، عارف فریاد بر آورد:

این سر که نشان سر پرستی ست امروز رها ز قید هستی ست

با دیده ی عبرتش ببینید کاین عاقبت وطن پرستی ست

کهن سالی و مرگ
او تا اواخر عمر تصنیف‌ها و شعرهای ملی سرود. تصنیف‌های او از دوران مشروطیت و جنگ‌ جهانی اول تا امروز نیز برسرزبان‌ها است.در اواخر عمر به افسردگی دچار شد و در روز یک شنبه یکم بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی در هنگام تبعید در همدان درگذشت.

 دیدم صنمی، سرو قدی، روی چو ماهی

هنگام می فصل گل و گشت چمن شد

گریه را به مستی بهانه کردم

از کفم رها شد مهار دل

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

 باد صبا بر گل گذر کن

باد خزانی زد ناگهانی، کرد آنچه دانی
 

+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 4 Jan 2008 و ساعت 5:21 |

میرزاده عشقی (زادهٔ ۱۲۷۲ خورشیدی در همدان - درگذشتهٔ ۱۲ تیر ۱۳۰۳ خورشیدی در تهران). شاعر دوران مشروطیت، روزنامه‌نگار و نویسنده ایرانی و مدیر نشریه قرن بیستم بود.
وی به خاطر مخالفت با سردار سپه و جمهوری پیشنهادی او به دست عوامل او کشته شد.میرزاده عشقی پیش از آغاز مبارزاتش به همراه رضاخان به همراه عده‌ای دیگر، جهت کمک به عثمانیان در جنگ جهانی اول به آنجا سفر کردند. دیدن ویرانه‌های طاق کسری در مدائن باعث نوشته شدن اپرای رستاخیز شهریاران ایران شد.

عشقی پس از بازگشت در صف مخالفان جدی سردار سپه درآمد. به عقیدهٔ بسیاری از مورخین عشقی از مهم‌ترین روشنفکران مولود روشنگری پس از مشروطه بود.مزار او در ابن بابویه و در گوشه‌ای متروک (در نزدیکی مزار نصرت الدوله فیروز) قرار دارد.عشقی، زبانی آتشین و نیش‌دار داشت. او در روز 12 تیر ماه 1303 شمسی، در تهران هدف گلوله‌ی افراد ناشناس قرار گرفت و در ۳۱ سالگی، چشم از جهان فرو بست.از اشعار معروف عشقی می توان از نوروزی‌نامه، سه تابلو مریم، احتیاج و رستاخیز نام برد.

تجربه روزنامه نگاری

به گفتهٔ عشقی روزنامه «قرن بیستم» در زمان انتشارش تنها دو مشترک داشت.«روزنامه قرن بیستم» که شماره‌های آن طی سه سال و اندی به زحمت از بیست گذشت، بسیار نا منظم انتشار می‌یافت، خواننده چندانی نداشت وشهرتی را اگر فرض کنیم شهرتی به دست آورد، مدیون نام خود عشقی بود.

با در گرفتن جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ میلادی ۱۲۹۳ شمسی زمانی که بیست سال داشت، در همدان روزنامه‌ای با نام «نامهٔ عشقی» را به راه انداخت . شماره‌های اول وسوم این روزنامه به تاریخ‌های ۱۸ ذیقعده ۱۳۳۳ ه. ق. و۲۷ محرم ۱۳۳۴ ه. ق. ۱۲۹۳ شمسی خبر می‌دهد.

 سفر عشقی به خارج از ایران

باید سه سالی به درازکشیده باشد. اواخر جنگ به ایران باز گشت، مدتی در همدان ماند وسپس راهی تهران شد. در تهران به صف پور شورترین مخالفان قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدوله که مضمون آن تحت الحمایگی ایران بود، پیوست، به تبلیغ وتهیج وسخنرانیهای تند پرداخت .

در سال ۱۳۳۷ قمری که حسن وثوق (وثوق الدوله) قرارداد ایران وانگلیس را به وسیله جراید اعلام کرد، عشقی منظومه اعتراض آمیزی را در نتیجه تأثر از عقد قرارداد مزبور سرود وخود نیز در مقدمه اشعارشرحی نوشته‌است که به خط وامضاء خود شاعر است. در پی این اعتراضها وچامه سرایی‌ها، در تابستان سال ۱۲۹۸ شمسی (حسن وثوق) (وثوق الدوله رئیس الوزرا) عشقی را به همراهی جمعی از مخالفان قرارداد به زندان انداخت وجمعی دیگر را به کاشان تبعید کرد.

شعر باید رید، یکی از تندترین و معروف‌ترین اشعار عشقی است.

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید.......... به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

ترور عشقی

چند روزی بود که غبار اندوهی، سخت روح حساس میرزاده عشقی شاعر جوان را پوشانیده بود، رنجورشده بود و شبها آسوده نمی‌خوابید.

یگ شب عشقی تا خیلی از شب گذشته خوابش نمی‌برد. آن شب بر خلاف همه شب که بعداز شام به رختخواب می‌رفت میل خوابیدان نداشت. کسل بود، روحش گرفته و دردناک، از یک چیزناشناس در بیم و اظطراب بود ... روز بعد، به دوستی گفته بود که دلم می‌خواهد زنده بمانم وبرای آزادی ایران هر قدر می‌توانم بکوشم ... من که از این زندگی سیر شده‌ام، اگر خوشحالم زنده‌ام، برای این است که برای وطنم، فرزندی لایق و فداکار باشم وتا آنجا که میسر است برای نجات کشورم کار کنم.

دو سه شب بود که دو نفر ناشناس پیرامون خانهٔ عشقی کشیک می‌کشیدند. عشقی به نصیحت دوستانش از خانه بیرون نمی‌رفت. کسی را هم نزد خود نمی‌پذیرفت. ولی آن دو نفر ناشناس، پیوسته مرافب بودند که عشقی تنها بشود وبه سراغش بروند. تمام شب دوازدهم تیر ماه ۱۳۳۰ را عشقی ناراحت به سر برده بود. صبح آن شب عشقی، خسته، لب حوض دستهایش را می‌شست. پسر عموی او که از چندی پیش مراقب او بود بیرون رفته بود. کلفت خانه هم برای خرید رفته بود و در خانه را باز گذاشته بود. در حیاط باز شد و سه نفر بدون اجازه وارد خانه عشقی شدند، عشقی از آنها پرسید که چه کار دارند ؟آنها جواب دادند که شب گذشته، شکایتی از سردار اکرم همدانی به منزل او داده‌اند که عشقی آن را به چاپ برساند و اکنون برای گرفتن جواب عریضه آمده‌اند.

عشقی خندان تعارف کرده ومی خواست برای پذیرایی آنها را به اتاق ببرد ودر حالی که با یکی از آنان صحبت کنان جلو بود، یکی از دو نفر، از عقب تیری به سوی او خالی کرد. وبی درنگ هر سه نفر فرار کردند.عشقی فریاد کشید وخود را به کوچه رسانید. در آنجا از شدت درد به جوی آب افتاد. همسایه‌ها به صدای تیر وفریاد عشقی جوان، سراسیمه از خانه بیرون ریختند و «محمد هرسینی» قاتل را دستگیر نمودند. اسم قاتل «ابوالقاسم» بود. او از مهاجرین قفقاز بود.

عشقی را به بیمارستان شهربانی بردند. در تختخوابی افتاده ولحافی رویش کشیده شده بود. رنگش به کلی پریده بود وعرق مرگ بر چهرهٔ پاک و دلربایش نشسته بود. تنش سرد شده واز سرما به خود می‌پیچید. عشقی در زحمت وشکنجه درد شدیدی فرو بود. ناله می‌کرد وداد می‌زد که یا مرا از اینجا بیرون ببرید ویا یک گلوله دیگر به من بزنید وآسوده‌ام بکنید.

گلولهٔ سربی از طرف چپ زیر قلبش گیر کرده بود. خون زیادی می‌آمد. بعداز چهار ساعت درد و شکنجه، عشقی جوان وبدبخت چشم از جهان بربست. پیراهن خونینش را روی جنازه اش گذاشته وتابوت را به مسجد سپهسالار بردند. صبح روز بعد تمام تهران عزادار بود. دانشمندان، دانش آموزان، کاسب کارها واهالی محل طوق وعلم بلند کرده و جنازه شاعر جوان را در حالی که پیراهن خونین او روی تابوت بود برداشته وحرکت کردند. هر کس جنازه را می‌دید می‌گریست ومی گفت: تهران چنین سوگواری را یک بار دیگر نخواهد دید.

تشییع جنازه عشقی

همان روز که عشقی ترور شده بود، ساعت سه بعداز ظهر عده‌ای از نمایندگان اقلیت ومدیران جراید اقلیت در مریضخانه نظمیه برسرنعش حاضر شدند، جمعیت هم کم کم در حال تجمع بود. «عباس خلیلی، مدیر روزنامه اقدام» نطق غرائی کرد، تمام حاضرین گریستند، پس از نطق خلیلی، نعش را در درشکه‌ای گذارده به طرف منزل عشقی حرکت کردند، عده زیادی درشکه واتومبیل از عقب نعش به حرکت در آمدند، «فرخی یزدی، مدیر روزنامه طوفان» نیز از مشایعت کنندگان بود، همین که درشکه فرخی یزدی به سر چهارراه «مخبرالدوله» رسید به رفیق خود می‌گوید ماده تاریخ خوبی پیدا کردم وآن «عشقی قرن بیستم» است.

پیکر عشقی را به خانه اش آوردند و در آنجا شسته وکفن کردند، شب را در سپهسالار به امانت گذاشتند که روز بعد تشییع نمایند.شب در سپهسالار جمعیت زیادی ماند، زیرا فهمیده بودند که شهربانی می‌خواهد شبانه پیکر را برده محرمانه دفن نماید ونگذارد سر وصدا در اطراف آن بلند شود.ولی درباریان واقلیت می‌خواستند که از تشییع جنازه عشقی استفاده کرده بفهمانند که مردم چه اندازه با دولت وقت مخالف هستند.

دسته اقلیت همان روز اعلانی در شهر منتشر کردند که فردا هر کس می‌خواهد از جنازه یک  غریب و مظلوم تشییع نماید صبح به  سپهسالار حاضر شود. صبح جمعیت بی مانندی در  سپهسالار گرد آمد، جنازه را حرکت داده تشییع فوق العاده پر ازدحامی که تاکنون نظیر آن دیده نشده بود به عمل آمد. پیراهن خونین عشقی را نیز روی عماری گذارده بودند. از تمام محلات شهر دسته جمعیت به مشایعت کنندگان می‌پیوست، می‌گویند در حدود سی هزار نفر در تشییع جنازه شرکت کرده بودند و با همان هئیت جنازه به «ابن بابویه» برده در شمال غربی آن مدفون ساختند.این حقیقت دارد که دربار قاجار کوشید از قتل عشقی به سود خود و علیه قاتلانش که مدعی حکومت بودند بهره برداری کند وبه هر چه مفصل تر و مردمی تر شدن تشییع جنازه او کمک کرد.

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 4 Jan 2008 و ساعت 4:46 |
 

تصویر:Hushang Ebtehaj.jpg

هوشنگ ابتهاج معروف به «ه.الف سایه» و متخلص به سایه شاعر غزلسرای ایرانی.

او در 29 اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود(خانم سيمين بهبهاني نقل مي‌كنند كه سايه عاشق دختري به نام پروين بوده‌اند-مجله نگاه نو ارديبهشت 1386) و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج در شعري با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گاليا سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است." (شعر «کاروان»)
سايه هم در آغاز، همچون شهريار، چندي كوشيد تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعي شعر نيما، به ويژه پس از سرايش ققنوس، با طبع او كه اساسا شاعري غزلسرا بود؛ همخواني نداشت. پس راه خود را كه همان سرودن غزل بود؛ دنبال كرد. برخي از دوستداران شعرش، او را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا می‌‌دانند.

سایه در سال 1325 مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، كه شامل اشعاری به شیوهٔ كهن است، منتشر كرد. در اين دوره هنوز با نيما آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه می‌توان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار می‌رود.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌تركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی كنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»

اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتكاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتكاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده است.وی علاوه بر شاعری موسیقی‌شناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است و مدتی مسئول برنامه گل‌ها در رادیوی ایران بود و تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده است.

هم اکنون در آلمان زندگی می‌کند. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با ابیات زیر آغاز شده اند:

- ای عشق همه بهانه از توست/من خامشم این ترانه از توست

- مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا/همدم او گشتم و او برد به خورشید مرا

- در این سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند/ به دشت پرملال غم پرنده پر نمی‌زند

- نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

- آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت/ در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

در شعر پس از نیما در حوزه ی غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته اند انجام داده اند که در این بین نام هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ ممحمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می خورد.که دراین بین پل « سایه » ( اشاره به استاد ابتهاج ) به عنوان رابط بین غزل کهن با غزل امروز محسوب می شود .

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Dec 2007 و ساعت 20:56 |
 

خیام نیشابوری خیام (خیامی) در سال 439 هجری (1048 میلادی) در شهر نیشابور و در زمانی به دنیا آمد که ترکان سلجوقی بر خراسان، ناحیه ای وسیع در شرق ایران، تسلط داشتند. وی در زادگاه خویش به آموختن علم پرداخت و نزد عالمان و استادان برجسته آن شهر از جمله امام موفق نیشابوری علوم زمانه خویش را فراگرفت و چنانکه گفته اند بسیار جوان بود که در فلسفه و ریاضیات تبحر یافت. خیام در سال 461 هجری به قصد سمرقند، نیشابور را ترک کرد و در آنجا تحت حمایت ابوطاهر عبدالرحمن بن احمد , قاضی القضات سمرقند اثربرجسته خود را در جبر تألیف کرد.

خیام سپس به اصفهان رفت و مدت 18 سال در آنجا اقامت گزید و با حمایت ملک شاه سلجوقی و وزیرش نظام الملک، به همراه جمعی از دانشمندان و ریاضیدانان معروف زمانه خود، در رصد خانه ای که به دستور ملکشاه تأسیس شده بود، به انجام تحقیقات نجومی پرداخت. حاصل این تحقیقات اصلاح تقویم رایج در آن زمان و تنظیم تقویم جلالی (لقب سلطان ملکشاه سلجوقی) بود.

در تقویم جلالی، سال شمسی تقریباً برابر با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 45 ثانیه است. سال دوازده ماه دارد 6 ماه نخست هر ماه 31 روز و 5 ماه بعد هر ماه 30 روز و ماه آخر 29 روز است هر چهارسال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز است هر چهار سال، یکسال را کبیسه می خوانند که ماه آخر آن 30 روز است و آن سال 366 روز می شود در تقویم جلالی هر پنج هزار سال یک روز اختلاف زمان وجود دارد در صورتیکه در تقویم گریگوری هر ده هزار سال سه روز اشتباه دارد.

بعد از کشته شدن نظام الملک و سپس ملکشاه، در میان فرزندان ملکشاه بر سر تصاحب سلطنت اختلاف افتاد. به دلیل آشوب ها و درگیری های ناشی از این امر، مسائل علمی و فرهنگی که قبلا از اهمیت خاصی برخوردار بود به فراموشی سپرده شد. عدم توجه به امور علمی و دانشمندان و رصدخانه، خیام را بر آن داشت که اصفهان را به قصد خراسان ترک کند. وی باقی عمر خویش را در شهرهای مهم خراسان به ویژه نیشابور و مرو که پایتخت فرمانروائی سنجر (پسر سوم ملکشاه) بود، گذراند. در آن زمان مرو یکی از مراکز مهم علمی و فرهنگی دنیا به شمار می رفت و دانشمندان زیادی در آن حضور داشتند. بیشتر کارهای علمی خیام پس از مراجعت از اصفهان در این شهر جامه عمل به خود گرفت.

دستاوردهای علمی خیام برای جامعه بشری متعدد و بسیار درخور توجه بوده است. وی برای نخستین بار در تاریخ ریاضی به نحو تحسین برانگیزی معادله های درجه اول تا سوم را دسته بندی کرد، و سپس با استفاده از ترسیمات هندسی مبتنی بر مقاطع مخروطی توانست برای تمامی آنها راه حلی کلی ارائه کند. وی برای معادله های درجه دوم هم از راه حلی هندسی و هم از راه حل عددی استفاده کرد، اما برای معادلات درجه سوم تنها ترسیمات هندسی را به کار برد؛ و بدین ترتیب توانست برای اغلب آنها راه حلی بیابد و در مواردی امکان وجود دو جواب را بررسی کند. اشکال کار در این بود که به دلیل تعریف نشدن اعداد منفی در آن زمان، خیام به جوابهای منفی معادله توجه نمی کرد و به سادگی از کنار امکان وجود سه جواب برای معادله درجه سوم رد می شد. با این همه تقریبا چهار قرن قبل از دکارت توانست به یکی از مهمترین دستاوردهای بشری در تاریخ جبر بلکه علوم دست یابد و راه حلی را که دکارت بعدها (به صورت کاملتر) بیان کرد، پیش نهد.

خیام همچنین توانست با موفقیت تعریف عدد را به عنوان کمیتی پیوسته به دست دهد و در واقع برای نخستین بار عدد مثبت حقیقی را تعریف کند و سرانجام به این حکم برسد که هیچ کمیتی، مرکب از جزء های تقسیم ناپذیر نیست و از نظر ریاضی، می توان هر مقداری را به بی نهایت بخش تقسیم کرد. همچنین خیام ضمن جستجوی راهی برای اثبات "اصل توازی" (اصل پنجم مقاله اول اصول اقلیدس) در کتاب شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس (شرح اصول مشکل آفرین کتاب اقلیدس)، مبتکر مفهوم عمیقی در هندسه شد. در تلاش برای اثبات این اصل، خیام گزاره هایی را بیان کرد که کاملا مطابق گزاره هایی بود که چند قرن بعد توسط والیس و ساکری ریاضیدانان اروپایی بیان شد و راه را برای ظهور هندسه های نااقلیدسی در قرن نوزدهم هموار کرد. بسیاری را عقیده بر این است که مثلث حسابی پاسکال را باید مثلث حسابی خیام نامید و برخی پا را از این هم فراتر گذاشتند و معتقدند، دو جمله ای نیوتن را باید دو جمله ای خیام نامید. البته گفته می شودبیشتر از این دستور نیوتن و قانون تشکیل ضریب بسط دو جمله ای را چه جمشید کاشانی و چه نصیرالدین توسی ضمن بررسی قانون های مربوط به ریشه گرفتن از عددها آورده اند.

استعداد شگرف خیام سبب شد که وی در زمینه های دیگری از دانش بشری نیز دستاوردهایی داشته باشد. از وی رساله های کوتاهی در زمینه هایی چون مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و غیره نیز بر جای مانده است. اخیراً نیز تحقیقاتی در مورد فعالیت خیام در زمینه هندسه تزئینی انجام شده است که ارتباط او را با ساخت گنبد شمالی مسجد جامع اصفهان تأئید می کند.

عده‌ای از تذکره‌نویسان، خیام را شاگرد ابن سینا و عده‌ای دیگر او را شاگرد امام موفق عارف معروف نوشته‌اند. تاریخنگاران و دانشمندان هم عصر خیام و کسانی که پس از او آمدند جملگی بر استادی وی در فلسفه اذعان داشته اند، تا آنجا که گاه وی را حکیم دوران و ابن سینای زمان شمرده اند. آثار فلسفی موجود خیام به چند رساله کوتاه اما عمیق و پربار محدود می شود. آخرین رساله فلسفی خیام مبین گرایش های عرفانی اوست.

اما گذشته از همه اینها، بیشترین شهرت خیام در طی دو قرن اخیر در جهان به دلیل رباعیات اوست که نخستین بار توسط فیتزجرالد به انگلیسی ترجمه و در دسترس جهانیان قرار گرفت و نام او را در ردیف چهار شاعر بزرگ جهان یعنی هومر، شکسپیر، دانته و گوته قرار داد. رباعیات خیام به دلیل ترجمه بسیار آزاد (و گاه اشتباه) از شعر او موجب سوء تعبیرهای بعضاً غیر قابل قبولی از شخصیت وی شده است. این رباعیات بحث و اختلاف نظر میان تحلیلگران اندیشه خیام را شدت بخشیده است. برخی برای بیان اندیشه او تنها به ظاهر رباعیات او بسنده می کنند، در حالی که برخی دیگر بر این اعتقادند که اندیشه های واقعی خیام عمیق تر از آن است که صرفا با تفسیر ظاهری شعر او قابل بیان باشد. خیام پس از عمری پربار سرانجام در سال 517 هجری (طبق گفته اغلب منابع) در موطن خویش نیشابور درگذشت و وی را در امامزاده محروق به خاک سپردند. 

آثار

خیام آثار علمی و ادبی بسیار تالیف نمود که معروفترین آنها هفده رساله و کتاب به شرح زیر است:

  • ۱- رساله فی براهین‌الجبر و المقابله به زبان عربی، در جبر و مقابله که فوق العاده معروف است و به‌وسیله دکتر غلامحسین مصاحب در تهران به چاپ رسیده‌است.
  • ۲- رساله کون و تکلیف به عربی درباره حکمت خالق در خلق عالم و حکمت تکلیف که خیام آن را در پاسخ پرسش امام ابونصر محمدبن ابراهیم نسوی در سال ۴۷۳ نوشته‌است و او یکی از شاگردان پورسینا بوده و در مجموعه جامع البدایع باهتمام سید محی الدین صبری بسال ۱۲۳۰ و کتاب خیام در هند به اهتمام سلیمان ندوی سال ۱۹۳۳ میلادی چاپ شده‌است.
  • ۳- رساله‌ای در شرح مشکلات کتاب مصادرات اقلیدس و این رساله در سال ۱۳۱۴ به اهتمام دکتر تقی ارانی به چاپ رسید که از لحاظ ریاضی بسیار مهم است.
  • ۴-  در کلیات وجود.
  • ۵- رساله ضیاء العلی.
  • ۶-  میزان‌الحکمه.
  • ۷- در صورت و تضاد.
  • ۸- ترجمه خطبه ابن سینا.
  • ۹-  در صحت طرق هندسی برای استخراج جذر و کعب.
  • ۱۰-  مشکلات ایجاب.
  • ۱۱-  در طبیعیات.
  • ۱۲-  در بیان زیگ ملکشهاهی.
  • ۱۳-  نظام الملک در بیان حکومت.
  • ۱۴- رساله لوازم‌الاکمنه.
  • ۱۵- اشعار عربی خیام که در حدود ۱۹ رباعی آن بدست آمده‌است.
  • ۱۶- نوروزنامه.
  • ۱۷- رباعیات فارسی خیام که در حدود ۲۰۰ چارینه (رباعی) یا بیشتر از حکیم عمر خیام است و زائد بر آن مربوط به خیام نبوده بلکه به خیام نسبت داده شده.
  • ۱۸- عیون الحکمه.
  • ۱۹-  معراجیه.
  • ۲۰-  در علم کلیات.
  • ۲۱-  در تحقیق معنی وجود.


+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Dec 2007 و ساعت 4:26 |

ابن سینا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 ابن سینا (بو علی سینا) یا پور سینا (۹۸۰ - ۱۰۳۷) دانشمند, فیلسوف و پزشک ایرانی بود. وی ۴۵۰ کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته‌است که تعداد زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فلسفه‌است. جرج سارتون او را مشهورترین دانشمند ایرانی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژادها است. کتاب معروف او کتاب قانون است.
زندگی
ابن سینا بلخی یا پورسینا حسین پسر عبدالله زاده در سال ۳۷۰ هجری قمری و در گذشته در سال ۴۲۸ هجری قمری، دانشمند و پزشک و فیلسوف بود. نام او را به تفاریق ابن سینا، ابوعلی سینا، و پور سینا گفته‌اند. در برخی منابع نام کامل او با ذکر القاب چنین آمده: حجة‌الحق شرف‌الملک شیخ الرئیس ابو علی حسین بن عبدالله بن حسن ابن علی بن سینا البخاری. وی صاحب تألیفات بسیاری است و مهم‌ترین کتاب‌های او عبارت‌اند از شفا در فلسفه و منطق و قانون در پزشکی.

«بوعلی سینا را باید جانشین بزرگ فارابی و شاید بزرگ‌ترین نماینده حکمت در تمدن ایرانی بر شمرد. اهمیت وی در تاریخ فلسفه بسیار است زیرا تا عهد او هیچ‌یک از حکمای ایرانی نتوانسته بودند تمامی اجزای فلسفه را که در آن روزگار حکم دانشنامه‌ای از همه علوم معقول داشت در کتب متعدد و با سبکی روشن مورد بحث و تحقیق قرار دهند و او نخستین و بزرگ‌ترین کسی است که از عهده این کار برآمد.» )

«وی شاگردان دانشمند و کارآمدی به مانند ابوعبید جوزجانی، ابوالحسن بهمنیار، ابو منصور طاهر اصفهانی و ابوعبدالله محمد بن احمد المعصومی را که هر یک از ناموران روزگار گشتند تربیت نمود.» )

بخشی از زندگینامه او به گفته خودش به نقل از شاگردش ابو عبید جوزجانی بدین شرح است:


پدرم عبدالله از مردم بلخ بود در روزگار نوح پسر منصور سامانی به بخارا درآمد. بخارا در آن عهد از شهرهای بزرگ بود. پدرم کار دیوانی پیشه کرد و در روستای خرمیثن به کار گماشته شد. به نزدیکی آن روستا، روستای افشنه بود. در آنجا پدر من، مادرم را به همسری برگزید و وی را به عقد خویش درآورد. نام مادرم ستاره بود من در ماه صفر سال ۳۷۰ از مادر زاده شدم .نام مرا حسین گذاشتند چندی بعد پدرم به بخارا نقل مکان کرد در آنجا بود که مرا به آموزگاران سپرد تا فلسفه و ادب بیاموزم. دهمین سال عمر خود را به پایان می‌بردم که در ادب تبحر پیدا کردم آنچنان‌که آموزگارانم از دانسته‌های من شگفتی می‌نمودند.

در آن هنگام مردی به نام ابو عبدالله به بخارا آمد او از دانش‌های روزگار خود چیزهایی می‌دانست پدرم او را به خانه آورد تا شاید بتوانم از وی دانش بیشتری بیاموزم وقتی که ناتل به خانه ما آمد من نزد آموزگاری به نام اسماعیل زاهد فلسفه می‌آموختم و بهترین شاگرد او بودم و در بحث و جدل که شیوه دانشمندان آن زمان بود تخصصی داشتم.

ناتلی به من منطق و هندسه آموخت و چون مرا در دانش اندوزی بسیار توانا دید به پدرم سفارش کرد که مبادا مرا جز به کسب علم به کاری دیگر وادار سازد و به من نیز تاکید کرد جز دانش آموزی شغل دیگر برنگزینم. من اندیشه خود را بدانچه ناتلی می‌گفت می‌گماشتم و در ذهنم به بررسی آن می‌پرداختم و آن را روشن‌تر و بهتر از آنچه استادم بود فرامی‌گرفتم تا اینکه منطق را نزد او به پایان رسانیدم و در این فن بر استاد خود برتری یافتم.

چون ناتلی از بخارا رفت من به تحقیق و مطالعه در علم الهی و طبیعی پرداختم اندکی بعد رغبتی در فراگرفتن علم طب در من پدیدار گشت. آنچه را پزشکان قدیم نوشته بودند همه را به دقت خواندم چون علم طب از علوم مشکل به شمار نمی‌رفت در کوتاه‌ترین زمان در این رشته موفقیت‌های بزرگ بدست آوردم تا آنجا که دانشمندان بزرگ علم طب به من روی آوردند و در نزد من به تحصیل اشتغال ورزیدند. من بیماران را درمان می‌کردم و در همان حال از علوم دیگر نیز غافل نبودم. منطق و فلسفه را دوباره به مطالعه گرفتم و به فلسفه بیشتر پرداختم و یک سال و نیم در این کار وقت صرف کردم. در این مدت کمتر شبی سپری شد که به بیداری نگذرانده باشم و کمتر روزی گذشت که جز به مطالعه به کار دیگری دست زده باشم.

بعد از آن به فلسفه رو آوردم و به مطالعه کتاب ما بعد الطبیعه ارسطو اشتغال ورزیدم ولی چیزی از آن نمی‌فهمیدم و غرض مؤلف را از آن سخنان درنمی‌یافتم از این رو دوباره از سر خواندم و چهل بار تکرار کردم چنان‌که مطالب آن را حفظ کرده بودم اما به حقیقت آن پی نبرده‌بودم. چهره مقصود در حجاب ابهام بود و من از خویشتن ناامید می‌شدم و می‌گفتم مرا در این دانش راهی نیست... یک روز عصر از بازار کتابفروشان می‌گذشتم کتابفروش دوره گردی کتابی را در دست داشت و به دنبال خریدار می‌گشت به من الحاح کرد که آن را بخرم من آن را خریدم، اغراض مابعدالطبیعه نوشته ابو نصر فارابی، هنگامی که به در خانه رسیدم بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم و به حقیقت مابعدالطبیعه که همه آن را از بر داشتم پی بردم و دشواری‌های آن بر من آسان گشت. از توفیق بزرگی که نصیبم شده بود بسیار شادمان شدم. فردای آن روز برای سپاس خداوند که در حل این مشکل مرا یاری فرمود. صدقه فراوان به درماندگان دادم. در این موقع سال ۳۸۷ بود و تازه ۱۷ سالگی را پشت سر نهاده بودم.

وقتی من وارد سال ۱۸ زندگی خود می‌شدم نوح پسر منصور سخت بیمار شد، اطباء از درمان وی درماندند و چون من در پزشکی آوازه و نام یافته بودم مرا به درگاه بردند و از نوح خواستند تا مرا به بالین خود فرا خواند. من نوح را درمان کردم و اجازه یافتم تا در کتابخانه او به مطالعه پردازم. کتابهای بسیاری در آنجا دیدم که اغلب مردم حتی نام آنها را نمی‌دانستند و من هم تا آن روز ندیده بودم. از مطالعه آنها بسیار سود جستم.

 

 


آرامگاه بوعلی سینا در همدان-------------------

 چندی پس از این ایام پدرم در گذشت و روزگار احوال مرا دگرگون ساخت من از بخارا به گرگانج خوارزم رفتم. چندی در آن دیار به عزت روزگار گذراندم نزد فرمانروای آنجا قربت پیدا کردم و به تالیف چند کتاب در آن شهر توفیق یافتم پیش از آن در بخارا نیز کتاب‌هایی نوشته بودم. در این هنگام اوضاع جهان دگرگون شده بود ناچار من از گرگانج بیرون آمدم مدتی همچون آواره‌ای در شهرها می‌گشتم تا به گرگان رسیدم و از آنجا به دهستان رفتم و دوباره به گرگان بازگشتم و مدتی در آن شهر ماندم و کتابهایی تصنیف کردم. ابو عبید جوزجانی در گرگان به نزدم آمد.

آرامگاه بوعلی سینا از نمای زیرینابو عبید جوزجانی گوید: این بود آنچه استادم از سرگذشت خود برایم حکایت کرد. چون من به خدمت او پیوستم تا پایان حیات با او بودم. بسیار چیزها از او فرا گرفتم و بسیاری از کتابهای او را تحریر کردم استادم پس از مدتی به ری رفت و به خدمت مجدالدوله از فرمانروایان دیلمی درآمد و وی را به بیماری سودا دچار شده بود درمان کرد و در آنجا به قزوین و از قزوین به همدان رفت و مدتی دراز در این شهر ماند و در همین شهر بود که استادم به وزارت شمس‌الدوله دیلمی فرمانروای همدان رسید. در همین اوقات استادم کتاب قانون را نوشت و تالیف کتاب عظیم شفا را به خواهش من آغاز کرد. چون شمس الدوله از جهان رفت و پسرش جانشین وی گردید استاد وزارت او را نپذیرفت و چندی بعد به او اتهام بستند که با فرمانروای اصفهان مکاتبه دارد و به همین دلیل به زندان گرفتار آمد ۴ ماه در زندان بسر برد و در زندان ۳ کتاب به رشته تحریر درآورد. پس از رهایی از زندان مدتی در همدان بود تا با جامه درویشان پنهانی از همدان بیرون رفت و به سوی اصفهان رهسپار گردید. من و برادرش و دو تن دیگر با وی همراه بودیم. پس از آنکه سختیهای بسیار کشیدیم به اصفهان در آمدیم. علاءالدوله فرمانروای اصفهان استادم را به گرمی پذیرفت و مقدم او را بسیار گرامی داشت و در سفر و حضر و به هنگام جنگ و صلح استاد را همراه و همنشین خود ساخت. استاد در این شهر کتاب شفاء را تکمیل کرد و به سال ۴۲۸ در سفری که به همراهی علاءالدوله به همدان می‌رفت، بیمار شد و در آن شهر در گذشت و هم در آن شهر به خاک سپرده شد. ر.ک.زندگی‌نامه ابن سینا


[ ابن سینای فیلسوف
ابن سینا بسیار تابع فلسفه ارسطو بود و از این نظر به استادش فارابی شباهت دارد. مبحث منطق و نفس در آثار او در واقع همان مبحث منطق و نفس ارسطو و شارحان او نظیر اسکندر افرودیسی و ثامیسطیوس است. اما ابن سینا هرچه به اواخر عمر نزدیک می شد، بیشتر از ارسطو فاصله می گرفت و به افلاطون و فلوطین و عرفان نزدیک می شد. داستان های تمثیلی او و نیز کتاب پرحجم منطق المشرقین که اواخر عمر تحریر کرده بود، شاهد این مدعاست. امروزه از این کتاب تنها مقدمه اش در دست است. اما حتی در همین مقدمه نیز ابن سینا به انکار آثار دوران ارسطویی خویش مانند شفا و نجات می پردازد.[۱]

[ آثار ابن سینا

نسخه‌ای از کتاب قانون ابن سینا به زبان لاتین, چاپ ۱۴۸۴ میلادی در مخزن کتب نفیس کتابخانه مرکز علوم درمانی دانشگاه تکزاس در سن‌آنتونیوبه دلیل آنکه در آن عصر، عربی زبان رایج آثار علمی بود، ابن سینا و سایر دانشمندان ایرانی که در آن روزگار می‌زیستند کتابهای خود را به زبان عربی نوشتند. بعدها بعضی از این آثار به زبانهای دیگر از جمله فارسی ترجمه شد.

[ فلسفه
شفا
نجات
الاشارات والتنبیهات

[ ریاضیات
زاویه
اقلیدس
الارتماطیقی
علم هیئت
المجسطی
جامع البدایع

[ویرایش] طبیعی
ابطال احکام النجوم
الاجرام العلویة واسباب البرق والرعد
فضا
النبات والحیوان

[ویرایش] پزشکی
قانون
الادویة القلبیه
دفع المضار الکلیه عن الابدان الانسانیه
قولنج
سیاسة البدن وفضائل الشراب
تشریح الاعضا
الفصد
الاغذیه والادویه

[ویرایش] موسیقی
جوامع علم موسیقی
موسیقی وکاربرد در طب

الشفاء یا به پارسی شفا: این کتاب مهم‌ترین و جامع‌ترین اثر مولف در فلسفه مشاء و مبین آرای شخصی اوست. کتاب دانشنامه گونه‌ای است در زمینه منطق،ریاضیات، طبیعیات و الهیات که در سال ۴۱۰ قمری نوشته شده‌است. درابتدای کتاب، سخن ابو عبید عبد الرحمن محمد جوزجانی که بیانگر هدف و میزان تبعیت مولف از آرای ارسطوست،ذکر شده‌است. بخش منطق در نه فن و هر فن شامل چند مقاله‌است. عناوین آن عبارت‌اند از مدخل،مقولات،باری آرمنیاس،قیاس،برهان،مغالطه و شعر است.این بخش ۴ جلد از مجموعه را تشکیل می‌دهد.


تمبری که بر روی آن تصویری از ابن سینا قرار دارد
[ویرایش] اشعار ابن سینا
برای این بخش از این مقاله منابع لازم نیامده‌است. لازم است بر طبق شیوه‌نامهٔ ارجاع به منابع منبعی برای آن ذکر شود.
مطالب بی منبع احتمالاً در آینده حذف خواهند شد.
ابن سینا در شعر نیز دستی داشته و اشعار زیادی به زبان عربی سروده‌است و حتی منظومه‌هایی مثل قصیده ارجوزه در مسایل علمی ساخته‌است. اشعاری نیز به زبان فارسی از او روایت کرده‌اند که برخی از آن‌ها به نام دیگران نیز آمده‌است و با توجه به اسلوب و معانی آن‌ها باید در انتساب این اشعار به ابن سینا تردید روا داشت. ما در اینجا، برای آشنایی مختصر با اشعار ابن سینا، گزیده‌ای از مستندترین آنها را می‌آوریم:

غذای روح بود باده رحیق الحق که رنگ او کند از دور رنگ گل را دق
به رنگ زنگ زداید ز جان اندوهگین همای گردد اگر جرعه‌ای بنوشد بق
به طعم، تلخ چوپند پدر و لیک مفید به پیش مبطل، باطل به نزد دانا، حق
می‌از جهالت جهال شد به شرع حرام چو مه که از سبب منکران دین شد شق
حلال گشته به فتوای عقل بر دانا حرام گشته به احکام شرع بر احمق
شراب را چه گنه زان که ابلهی نوشد زبان به هرزه گشاید، دهد ز دست ورق
حـلال بر عـقلا و حـرام بر جهـال که می‌محک بود وخیرو شر از او مشتق
غلام آن می‌صافم کزو رخ خوبان به یک دو جرعه برآرد هزار گونه عرق
چو بوعلی می‌ناب ار خوری حکیمانه به حق حق که وجودت شود به حق ملحق



روزکی چـــــند در جهان بودم بر سر خـــــاک باد پیمودم
ساعتی لطف و لحظه‌ای در قهر جان پاکــــیزه را بــــیالودم
با خرد را به طبع کردم هجو بی خرد را به طمع بـــستودم
آتـشی بر فروخــــــتم از دل وآب دیده ازو بــــــــپالودم
با هواهای حرص و شــیطانی ساعــــتی شادمـــان نیاسودم
آخر الامر چون بر آمد کار رفتـــم و تخم کشته بدرودم
کـس نداند که مــن کـــجا رفتم خود ندانم که من کجا بودم



می‌حاصل عمر جاودانی است بده سرمایهٔ لذت جوانی است، بده
سوزنده چو آتش است لیکن غم را سازنده چو آب زندگانی است، بده



دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت
اندر دل من هزارخورشید بتافت آخربه کمال ذره‌ای راه نیافت



مایـــیم به عفو تـو تــولاکرده وز طاعت معصیت تبرا کرده
آنجا که عنایت تو باشد، باشد ناکرده چو کرده، کرده چون ناکرده



هر هیأت و هر نقش که شد محو کنون در مخزن روزگار گردد محزون
چون باز همین وضع شود وضع فلک از پرده غیبش آورد حق بیرون



در پرده سنحق نیست که معلوم نشد کم ماند ز اسرار که مفهوم نشد
در معرفتت چو نیک فکری کردم معلومم شد که هیچ معلوم نشد

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Dec 2007 و ساعت 3:34 |

(حافظ شیراز)





شمس الدین محمد حافظ شیرازی، سخنور نامی و بزرگ ایران در اواخر قرن هشتم هجری در شهر شیراز دیده به جهان گشود و در همان شهر بزرگ شد و تحصیل علم نمود و به زبان عربی که زبان ادبی آن زمان بود کاملاً مسلط گردید،و به همین مناسبت وی را حافظ مینامیده اند
حافظ در دورانی زندگی میکرده که از پر حادثه ترین زمانهای این مرز و بوم محسوب میگردید به همین واسطه اشعارش در لایه ای از ابهام و خود نیز آدمی بسیار محتاط بوده و از حُکام پیوسته فاصله میگرفته،خصوصاً که حُکام عهدوی بسیار خونخوار و بیرحم بودند و کوچکترین نکتهء مخالف با طرز فکر آنان نتیجه ای جز مرگ در بر نمیداشت
این نابغهء دوران در یک چنین وضعی اشعاری سروده که بی تردید، پرنفوذترین و عالیترین سرودهایی است که تا کنون در زبان فارسی پدیدار گشته و هیچ کلامی تا بحال این چنین در روح و قلب مردم جای نگرفته
او در بیتِ آخر،غزلهاءخود وعقایدش را واضح و بر خلاف ابهامی که در مأبقی ابیات می باشد گویا بیان نموده و بیشتر از رویِ همین ابیات است که در مورد او امروزه قلم فرسایی کرده و در موردش سخن میگویند
و اگر هر کس از دوستدارانش این ابیات را دقیغاً مطالعه کند خیلی بیشتر در مورد او خواهد دانست، حافظ که به خاطر تضادها و خونریزیها و بیرحمی هایِ حاکم زمان ،از آنان دوری می جُست وگوشهء خلوت گزیده بود
در همان زمان هم شهرتش بالا گرفت و با اینکه حتی از شیراز هم خارج نگردیده بود اشعارش به تمام نقات دنیا رسید و شهرتش نیز در همان سالها جهانی گردید زیباییِ سخن او که تا سر حد اعجاز رسیده او را پدیدهء دوران نموده و تا کنون کسی دیده نشده که اشعار حافظ را بخواند و بدان پایبند نگردد
تاریخ تولد و مرگ حافظ تخمینی است و هنوز به طور دقیق کسی در مورد تولد و وفاتش نمیداند و از روی این تخمین حافظ باید میبایستی در سن پنجاه و چند سالگی بدرود حیات گفته باشد، میگویند پس از وفات حافظ دوست و ملازمش محمد گلندام اشعار او را جمع آوری و حفظ نموده، ما از وضع زندگی حافظ و اینکه آیا در تنگدستی میزیسته یا مرفهء زندگی مینموده هیچگونه اطلاعی در دست نداریم و گفتار ما بیشتر بر نوشتار مختلفی است که از گزشته باقی مانده که آنها هم اختلاف بسیاری با هم دارند و این اختلاف باعث میشود که در صحت آنها شک نمود اما در اشعار خود خواجه همانطور که گفته شد در بیت آخر از رفتار و اخلاق خود و گاهی هم از وضع زمان خویش سخن گفته که بدان وسیله ما از شرح احوال او با خبر میگردیم. حافظ در خاک شیراز فوت کرد
امروز این محل به نام حافظیه میباشد، که زیارتگاه صاحبدلان و عاشقان شعرش است

 
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي بجان آمد خدا را همدمي

اشعارش سوز و گداز است، کلامش راز و نياز
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم

غزليات حافظ زبده ندارد، همه شيرين است و دلکش و مليح است و روحنواز.
نواي حافظ ملکوتي است.کلامش کلام دل و بيانش بيان احساسي عميق و عارفانه.
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

حافظ به طرز انديشه و شعر و کلام و عرفانش اعتقاد دارد و خوش ميسرايد:
صبحدم از عرش مي آمد خروشی، عقل گفت
قدسيان گویی که شعر حافظ ازبر ميکنند

براي دوستداران شعر شيواي حافظ غزلياتي انتخاب شده تا در هر حال از آن اشعار عرفاني که سراسر ذوق است و شوق و عرفان و حکمت و آيه و حديث بهره مند شوند چنانکه خود فرموده:
صبحخيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم

با خواندن غزلي از حافظ ميتوان لحظاتي از زندگي پردردسر مادي به عالم آرامش بخش معنوي سير کنند و به آسايش رواني نزديکتر رسند.
در آسمان چه عجب گر بگفته حافظ
سرود زهره برقص آورد مسيحا را


یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد، یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سال هاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگرعودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
(حافظ شیراز

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Dec 2007 و ساعت 2:22 |
زندگینامه و آثار سیمین بهبهانی

 

سیمین بهبهانی (متولد ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) بانوی غزلسرای معاصر ایران است.

سیمین خلیلی معروف به "سیمین بهبهانی" فرزند عباس خلیلی (شاعر و نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند.

مادر او فخرعظمی ارغون ( 1316 ه.ق - 1345 ه.ش ) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه(فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم ونثر آشنایی کامل داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سویسی آموخت . او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن نسوان وطن خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود . او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می کرد.

پدر و مادر سیمین که در سال 1303 ازدواج کرده بودند، در سال 1310 از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد.

سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام فامیلی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود.او سال ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری به فرزندان این آب و خاک خدمت کرد.

دوباره ميسازمت وطن
اگر چه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم
اگر چه با استخوان خويش
دوباره ميگويم از تو گل
به ميل نسل جوان تو
دوباره ميشويم از تو خون
به سيل اشک روان خويش
اگر چه صد ساله مرده ام
بگور خود خواهم ايستاد
که برکنم قلب اهرمن
به نعره آنچنان خويش
اگر چه پيرم ولی هنوز
مجال تعليم اگر بود
جوانی آغاز ميکنم
کنار نوباوگان خوي

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 26 Dec 2007 و ساعت 5:27 |
زندگینامه و آثار ايرج جنتي عطائي

ايرج جنتي عطائي

متولد مشهد خراسان-۱۳۲۵-۱۹۴۷

در مشهد، دزفول، تهران و لندن زيسته است.

فارغ التحصيل تئاتر از دانش کده هنرهاي دراماتيک تهران.

دکتراي جامع شناسي هنر از کالج چلسي.

از بنيان گذاران گروه تئاتري مزدک.

از برجسته ترين ترانه سرايان تاريخ ترانه ئي ايران و از پيش گامان ترانه نوين.

با ترانه هائي چون: گل سرخ ، قصه وفا ، جنگل، خونه، بن بست، کمکم کن، سايه، خاتون، خاکستري، باور کن، خوابم يا بيدارم، ياور هميشه مؤمن، سقف، پل، مرا به خانه ام ببر، خاک خسته، ستاره هاي سربي، طلوع کن، يک قطره دريا، رازقي پرپر شد، درخت، سياه پوشا و ... تاريخ ترانه معاصر را سرشار از عشق و خروش کرده است.

برنده جايزه فروغ در سال 1351 به خاطر ارزش هاي هنري و اجتماعي ترانه هايش و کوشش بي دريغ او در راه فزوني فکر و توسعه فرهنگ از طريق موسيقي همراه با کلام.

میون این همه کوچه که به هم پیوسته
کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته
صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماست
اون صدا لالایی خواب خوب بچه هاست
کوچه اما هر چی هست کوچه خاطره هاست
اگه تشنس اگه خشک مال ماست کوچه ماست
...
توی این کوچه به دنیا اومدیم
توی این کوچه داریم پا میگیریم
یه روزم مثل پدربزرگ باید
تو همین کوچه بن بست بمیریم
اما ما عاشق رودیم مگه نه؟
نمیتونیم پشت دیوار بمونیم
ما یه عمر تشنه بودیم مگه نه

  

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 26 Dec 2007 و ساعت 5:20 |

"پروين اعتصامي"

پروين اعتصامي که نام اصلي او "رخشنده " است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد ، در کودکي با خانواده اش به تهران آمد . پدرش که مردي بزرگ بود در زندگي او نقش مهمي داشت ، و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد ، به پروين در زمينه سرايش شعر کمک کرد.

" پدر پروين"

يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين "چاپخانه" را در تبريز بنا کرد ، مدتي هم نماينده ي مجلس بود.

اعتصام الملک مدير مجله بنام "بهار" بود که اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد ، ثمره ازدواج اعتصام الملک ، چهار پسر و يک دختر است.

"مادر پروين"

مادرش اختر اعتصامي نام داشت . او بانويي مدبر ، صبور ، خانه دار و عفيف بود ، وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد.

"شروع تحصيلات و سرودن شعر"

پروين از کودکي با مطالعه آشنا شد . خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت در يازده سالگي به ديوان اشعار فردوسي ، نظامي ، مولوي ، ناصرخسرو ، منوچهري ، انوري ، فرخي که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند ، آشنا بود و از همان کودکي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.

گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن ، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را تغيير دهد ، و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند ، همين تمرين ها و تلاشها زمينه اي شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آنها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بياندوزد.

هر کس کمي با دنياي شعر و شاعري آشنا باشد ، با خواندن اين بيت ها به توانائي او در آن سن و سال پي مي برد برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني ، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد ، شعر " اي مرغک " او در 12 سالگي سروده شده است:

اي مُرغک خُرد ، ز آشيانه

پرواز کن و پريدن آموز

تا کي حرکات کودکانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز

منديش که دام هست يا نه

بر مردم چشم ، ديدن آموز

شو روز به فکر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز

 با خواندن اين اشعار مي توان دختر دوازده ساله اي را مجسم کرد که اسباب بازي اش " کتاب" است ؛ دختري که از همان نوجواني هر روز در دستان کوچکش ، ديوان قطوري از شاعري کهن ديده مي شود ، که اشعار آن را مي خواند و در سينه نگه مي دارد.

شعر " گوهر و سنگ " را نيز در 12 سالگي سروده است.

شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا ، ملک الشعراي بهار ، عباس اقبال آشتياني ، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند ، و بعضي از آنها در يکي از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند ، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند ، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي کردند.

" ادامه تحصيلات"

پروين ، در 18 سالگي ، فارغ التحصيل شد ، او در تمام دوران تحصيلي ، يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه ، معلومات زيادي داشت ، او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد ، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان اصلي ( انگليسي ) بخواند . مهارت او در اين زبان به حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.

"سخنراني در جشن فارغ التحصيلي"

در خرداد 1303 ، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي ، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني ، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان ، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.

پروين در قسمتهاي از اعلاميه "زن و تاريخ" گفته است:

« داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است ، تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد. »

و درباره راه چاره اش گفته است :

« پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته ، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده ، مشکلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور کرده ، تند و چالاک اين پرتگاه را عبور کند. »

"اخلاق پروين"

يکي از دوستان پروين که سال ها با او ارتباط داشت ، درباره او گفته است :

« پروين ، پاک طينت ، پاک عقيده ، پاکدامن ، خوش خو و خوش رفتار ، نسبت به دوستان خود مهربان ، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي زد و بيشتر فکر مي کرد ، در معاشرت ، سادگي و متانت را از دست نمي داد . هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»

همه اين صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.

مهمتر از همه اين ها ، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود . پروين ، با آن همه شعري که سروده ، در ديواني با پنج هزار بيت ، فقط يک يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست.

"نخستين چاپ ديوان اشعار"

پيش از ازدواج ، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار ، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار يک دوشيزه را ، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!

اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش ، به اين کار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين ، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده ، قطعه ، غزل و مثنوي را شامل مي شد.

مردم استقبال فراواني از اشعار او کردند ، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از چاپ ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن سروده است ، استادان معروف آن زمان ، مانند دهخدا و علامهء قزويني ، هر کدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.

" کتابداري"

پروين مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود . کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او همان شاعر بزرگ است . پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.

" دعوت دربار و مدال درجه سه"

معمولا رسم است که دولت ، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص ، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد . در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر ، مدالي را که نشانه سپاس ، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است ، به او اهدا مي کند ، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.

گفته شده که حتي پيشنهاد رضا خان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و وليعهد وقت دعوت کرده بود ، نپذيرفت ، روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود . او ترجيح مي داد در تنهايي و سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.

او که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته ، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد ؟

او که انساني آماده ، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد.

در اين جا يکي از اشعار پروين در مذمت اغنياي ستمگر را مي خوانيد :

برزگري پند به فرزند داد، کاي پسر

 اين پيشه پس از من تو راست

مدت ما جمله به محنت گذشت

نوبت خون خوردن و رنج شماست

….

هر چه کني نخست همان بدروي

کار بد و نيک ، چو کوه و صداست

….

گفت چنين ، کاي پدر نيک راي

صاعقه ي ما ستم اغنياست

پيشه آنان ، همه آرام و خواب

قسمت ما ، درد و غم و ابتلاست

ما فقرا ، از همه بيگانه ايم

مرد غني ، با همه کس آشناست

خوابگه آن را که سمور و خزست

کي غم سرماي زمستان ماست

تيره دلان را چه غم از تيرگيست

بي خبران را چه خبر از خداست

" دوران بيماري و مرگ پروين"

پروين اعتصامي ، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح اعتصامي -  ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد ، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او ، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود ، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.

نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند ، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست .

پيکر پاک او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش به خاک سپردند . پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود . اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند ، آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است . گزيده اي از اين شعر در ذيل آمده است :

اين که خاک سيهش بالين است                      اختر چرخ ادب پروين است

گر چه جز تلخي از ايام نديد                             هر چه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز                               سائل فاتحه و ياسين است

آدمي هر چه توانگر باشد                                چون بدين نقطه رسد مسکين است

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Dec 2007 و ساعت 19:42 |
 

 

مهدي اخوان ثالث در سال 1307 در خراسان  ، مهد شاعراني چون فردوسي و رودکي بدنيا آمد . در چهارم شهريور 1369 ما را با « زمستان » تنها گذاشت هر چند اميد « آخر شاه نامه » را به ما داد ، خود اما رفت. اگرچه در طول اين سالها، خود  شاعر مانده بود و شاعرانه زندگي کرده بود ، به گفته خودش ، چون هنرمندي زندگي کرد که بر فراز قدرت بود نه همراه آن.

کسي که درست مثل فردوسي، زنده کننده ياد فرهنگ ايراني بود و به اصل مي انديشيد. اولين مجموعه شعرش را در سال 1324 با روحيه اي سنت گرا و وام گرفته از روح خراساني شعر ، شروع کرد.

سپس با نيما ، آن شاعر بزرگ و نامي آشنا شد. از « ارغوان » به « زمستان » رسيد و پس از آن به « آخر شاهنامه » ، « ناگه آخرين ستاره »، « زندگي مي گويد اما بايد زيست » و ...

لحظه ديدار

ما چون دو دريچه ، روبه روي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه بهشت ، اما.... آه

بيش از شب و روز تير و دي کوتاه.

اکنون دل من شکسته و خسته است،

زيرا يکي از دريچه ها بسته است،

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد،

نفرين به سفر، که هر چه کرد او کرد.

 

لحظه ديدار

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است

زمستان

مسيحاي جوانمرد ، اي من ، اي ترساي پير پيرهن چرکين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است،

اي دمت گرم و سرت خوش باد،

سلامم را تو پاسخ گوي،

در بگشاي

 

در آن لحظه

 

... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت

  سرها در گریبان است .     

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را نتواند دید‌، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی ،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

هوا دل گیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان ،

نفس ها ابر ،دل ها خسته ، و غمگین ،

درختان اسکلت های بلور آجین ،

زمین مرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است.

   

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Dec 2007 و ساعت 19:25 |








نادر نادرپور، به روز شانزدهم خردادماه 1308 هجري خورشيدي برابر با 6 جون 1929 ميلادي از پدر و مادري فرهنگ دوست و هنر شناس در تهران زاده شد.
دوره هاي دبستان و دبيرستان را در همان شهر گذراند و براي تحصيل در رشته ادبيات فرانسه به دانشگاه سوربن در پاريس رفت.
پس از گرفتن ليسانس به تهران بازگشت و در طول ساليان متمادي، نخست در بخش خصوصي و سپس به عنوان کارشناس پيماني در وزارت فرهنگ و هنر، به انتشار ماهنامه هاي " هنر و مردم " و " نقش و نگار " ادامه داد و مدتي مسئوليت سردبيري آنها را بر عهده داشت.
سپس در سال 1343، براي تکميل مطالعات خود در زبان و ادبيات ايتاليايي به آن سرزمين رفت و در شهرهاي پروجا و رم به تحصيل پرداخت.
پس از بازگشت به ايران، از سال 1351 تا 1357، سمت سرپرستي گروه ادب امروز را در راديو تلويزيون ملي ايران عهده دار بود و برنامه هايي درباره زندگي و آثار نوآوران ادب معاصر ساخت گه پاره اي از آنها سنديت تاريخي يافت و به شناساندن ادبيات امروزي ايران و جهان، ياري کرد.
در مرداد ماه ماه 1359 از تهران به پاريس رفت و تا ارديبهشت ماه 1365 در آن شهر اقامت داشت. در همانجا، به عضويت افتخاري اتحاديه نويسندگان فرانسه برگزيده شد و در مجامع و گردهمايي هاي گوناگون شرکت جست و سخن راند.
در بهار سال 1365 به دعوت بنياد فرهنگ ايران در بوستون، عازم آمريکا شد و از آن پس، به سخنراني هاي متعدد در دانشگاه هاي هاروارد، جرج تاون، يو.سي.ال.اي، برکلي و اروين پرداخت و پاره اي از برنامه هاي ادبي و فرهنگي خود را،چه از طريق تدريس در کلاسها و چه از راه سخن گفتن در راديو و تلويزيون، آغاز کرد.
نادر پور، 9 مجموعه از اشعار خويش را به ترتيب زير انتشار داد:
چشم ها و دست ها - 1333
دختر جام - 1334
شعر انگور - 1337
سرمه خورشيد - 1339
گياه و سنگ نه، آتش - 1357
از آسمان تا ريسمان - 1357
شام بازپسين - 1357
صبح دروغين - 1360
خون و خاکستر - 1367
هفت جلد از اين مجموعه ها با چاپ هاي متعدد در تهران و هشتمين آن، نخست در پاريس و سپس همراه جلد نهم توسط شرکت کتاب در لوس آنجلس منتشر شده است. علاوه بر اين مجموعه ها، دو جلد برگزيده اشعار نادر نادرپور نيز در تهران، بارها به طبع رسيده است.
از اين اشعار، ترجمه هاي گوناگون به زبانهاي فرانسه، انگليسي، روسي، آلماني، و ايتاليايي انتشار يافته است. نادر پور، اشعار بسياري از شاعران بزرگ فرانسوي و ايتاليايي را به فارسي ترجمه کرد و مجموعه اي از آثار گروه اخير را زير عنوان " هفت چهره از شاعران معاصر ايتاليايي " به همراهي " بيژن اوشيدري " انتشار داد.
نادر پور در بهار سال 1379 در آمريکا از دنيا رفت.






خون و خاكستر
آن زلزله اي كه خانه را لرزاند يك شب ، همه چيز را دگرگون كرد چون شعله ، جهان خفته را سوزاند خاكسترصبح را پر از خون كرد او بود كه شيشه هاي رنگين رااز پنجره هاي دل ، به خاك انداخت رخسار زنان و رنگ گلها را در پشت غبار كينه ، پنهان ساخت گهواره ي مرگ را بجنبانيد چون گور ، به خوردن كسان پرداخت در زير رواق كهنه ي تاريخ بر سنگ مزار شهر ياران تاخت تنديس هنروران پيشين را بشكست و بهاي كارشان نشناخت آنگاه ،‌ ترانه هاي فتحش را با شيون شوم باد ،‌ موزون كرد او ، راه وصال عاشقان را بست فانوس خيال شاعران را كشت رگهاي صداي ساز را بگسست پيشاني جام را به خون آغشت گنجينه ي روزهاي شيرين را در خاك غم گذشته ، مدفون كرد تالار بزرگ خانه ، خالي شد از پيكره هاي مرده و زنده ديگر نه كبوتري كه از بمش پرواز كند به سوي آينده در ذهن من از گذشته ، يادي ماند غمناك و گسسته و پراكنده با خانه و خاطرات من ، اي دوست آن زلزله ،‌ كار صد شبيخون كرد ناگاه ، به هر طرف كه رو كردم ديدم همه وحشت است و ويرانيعزم سفر به پيشواز آمد تا پشت كنم بر آن پريشانياما ، غم ترك آشيان گفتن چشمان مرا كه جاي خورشيد است همچون افق غروب ،‌ گلگون كرد چون روي به سوي غربت آوردم غم ،‌ بار دگر ،‌ به ديدنم آمد من ، برده ي پير آسمان بودم زنجير بلا به گردنم آمد من ، خانه ي خود به غير نسپردم تقدير ،‌ مرا ز خانه بيرون كرد اكنون كه ديار آشنايي را چون سايه ي خويش ، در قفا دارم بينم كه هنوز و همچنان ، با او در خواب و خيال ، ماجرا دارم اين عشق كهن كه در دلم باقي است بنگر كه مرا چگونه مجنون كرد اينجا كه منم ، كرانه ي نيلياز پنجره ي مقابلم پيداست خورشيد برهنه ي سحرگاهشهمبستر آسماني درياست گاهي به دلم اميد مي بخشم كان وادي سبز آرزو ،‌ اينجاست افسوس كه اين اميد بي حاصل اندوه مرا هماره افزون كرد اينجا كه منم ، بهشت جاويد است اما چه كنم كه خانه ي من نيست درياي زلال لاجوردينش آينه ي بيكرانه ي من نيست تاب هوس آفرين امواجشگهواره ي كودكانه ي من نيست ماهي كه برين كرانه مي تابد آن نيست كه از بلندي البرز تابيد و مرا هميشه افسون كرد اينجاست كه من ، جبين پيري را در آينه ي پياله مي بينم اوراق كتاب سرگذشتم را در ظرف پر از زباله مي بينم خود را به گناه كشنم ايام جلاد هزار ساله مي بينم اما ، به كدام كس توانم گفت اين بازي تازه را كه گردون كرد هربار كه رو نهم به كاشانه در شهر غريب و در شب دلگير هر بار كه سايه ي سياه من در نور چراغ كوچه اي گمنامبر پشت دري به رنگ تنهاييآوارگي مرا كند تصوير با كهنه كليد خويش مي گويم كاي حلقه به گوش مانده در زنجير اينجا ، نه همان سراي ديرين است در اين در بسته ، كي كني تأثير ؟كاشانه ي نو ، كليد نو خواهد در قلب جوان ،‌ اثر ندارد پير از پنجه ي سرد من چه مي خواهي ؟ سودي ندهد ستيزه با تقدير وقتي كه خروس مرگ مي خواند ديرست براي در گشودن ، دير آن ، زلزله اي كه خانه را لرزاند گفتن نتوان كه با دلم چون كرد






از آسمان تا ريسمان







درخت معجزه خشكيده ست و كيمياي زمان ، آتش نبوت را بدل به خون و طلا كرده ست و رنگ خون و طلا ، بوي كشتزاران را زياد بدبده هاي ترانه خوان برده ست و آفتاب ، مسيحاي روشنايي نيست و ابرها همه آبستن زمستانند و جوي ها همه در سير بي تفاوت خويش به رودخانه ي بي آفتاب مي ريزند و كوچه ها همه در رفتن مداومشان به نا اميدي بن بست ها يقين دارند پرنده ها ديگر از گوشت نيستند پرنده ها همه از وحشتند و از پولاد و فضله هاشان از آفت است و از آتش اگر به شهر فرو ريزد دهان به قهقهه ي مرگ مي گشايد شهر و در فضايش ، چتري سياه مي رويد و مادرانش ، فرزند كور مي زايند و دخترانش ، گيسو به خاك مي ريزند و عابرانش ، در نور تند مي سوزند و پوست هاشان ، از دوش اسكلت هاشان فراخ تر ز شنل ها به زير مي افتد و نقش سايه ي آنان به سنگ مي ماند اگر به دشت فرود آيد جنين گندم در بطن خاك مي گندد و تخم ميوه بدل مي شود به دانه ي زهذ و گل به ياد نمي آورد كه سبزه كجاست اگر در آب فروافتد نژاد ماهي ، راهي به خاك مي جويد و خاك ، دايه ي نامهربانتر از درياست زمين ، سقوطش را هر شب به خواب مي بيند و بيم مردن ، عشق بزرگ آدم را به عقل مور بدل كرده ست كه زندگي را در زير خاك مي جويد و خانه هايي در زير خاك مي سازد چه روزگار غريبي برادري ، سختي بيش نيست و معني لغت آشتي ، شبيخون است پسر به خون پدرتشنه ست و رودها همه از لاشه ها گرانبارند و دام ماهي صيادها پر از خون است پيام دست ، نوازش نيست و پنجه هاي جوان ، ديگر به روي ساقه ي نالان ني نمي لغزند به روي لوله ي سرد تفنگ مي لغزند و آنكه سايه ي ديوار ، خوابگاهش بود به خشت سينه ي ديوار مي فشارد پشت و برق خنده ي تير نگاه خيره ي او را جواب مي گويد و او ، دوباره در آغوش سايه مي خوابد چه روزگار غريبيسحر ، پيمبر اندوه است و شب ، مفسر نوميدي و روشنايي در فكر رهنمايي نيست شعاع آينه ها ، چشم كاكلي ها را به سوي كوري جاويد رهنمون شده است و مرد مار گزيده ز ريسمان سياه و سفيد مي ترسد كه ريسمان ، مار است و مار ، رشته ي دار و دار ، نقطه ي اوجي است كه آسمان را با ريسمان گره زده است و آسمان ، همه در خواب ودار ، بيدار است كسي به فكر رهايي نيست دريچه هاي جهان ، بسته ست و چشم ها همه از روشني هراسانند زمين ، شكوه كريمانيه ي بهارش را ز شاخ و برگ درختان دريغ مي دارد و آسمان ، شب صاف ستارگانش را نثار خاك دگر كرده ست ايا سروش سحرگاهان تو روشني را جاري كن تو با درختان ، غمخوار و مهربان مي باشتو رودها را جرأت ده كه دل به گرمي خورشيد ، بسپرند تو كوچه ها را همت ده كه از سياهي بن بست بگذرند تو قلب ها را چندان بزرگواري بخشكه تا چراغ حقيقت را دوباره در شب ناباوري برافروزند تو دست ها را آن مايه هوشياري بخشكه دوستي را از برگ ها بياموزند تو ، اي نسيم ، نسيم اي نسيم بخشايش به ما بوز كه گنهكاريم به ما بوز كه گرفتاريم






شعر انگور
چه مي گوييد ؟كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟كجا شهد است ؟ اين اشك اشك باغبان پير رنجور است كه شب ها راه پيموده همه شب تا سحر بيدار بوده تاك ها را آب داده پشت را چون چفته هاي مو دو تا كرده دل هر دانه را از اشك چشمان نور خشيده تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده چه مي گوييد ؟كجا شهد است اين آبي كه در هر دانه ي شيرين انگور است ؟كجا شهد است ؟ اين خون است خون باغبان پير رنجور است چنين آسان مگيريدشچنين آسان منوشيدش شما هم اي خريداران شعر من اگر در دانه هاي نازك لفظم و ياد ر خوشه هاي روشن شعرم شراب و شهد مي بينيد ، غير از اشك و خونم نيست كجا شهد است ؟ اين اشك است ، اين خون است شرابش از كجا خوانيد ؟ اين مستي نه آن مستي است شما از خون من مستيد از خوني كه مي نوشيد از خون دلم مستيد مرا هر لفظ ، فريادي است كز دل مي كشم بيرون مرا هر شعر دريايي است دريايي است لبريز از شراب خون كجا شهد است اين اشكي كه در هر دانه ي لفظ است ؟كجا شهد است اين خوني كه در هر خوشه ي شعر است ؟چنين آسان ميفشاريد بر هر دانه ي لبها را و بر خوشه دندان را ؟مرا اين كاسه ي خون است مرا اين ساغر اشك است چنين آسان مگيريدش چنين آسان منوشيدش






طلوعي از مغرب
در سرزمين من بعد از طلوع خون ، خبر از آفتاب نيست مهتاب سرخي از افق مشرق بر چهره هاي سوخته مي تابد وز آفتاب گمشده تقليد مي كند اما هنوز ، در پس آن قله ي سپيد خورشيد در شمايل سيمرغ زنده است يك روز ، ناگهان مي بينمش كه سايه فكندست بر سرم اكنون درين ديار مسيحاييبر آستان غربت خود ايستاده ام شب ، بر فراز برج كليساها تك تك ستارگان را مصلوب كرده است اما ، فروغي از افق مغرب بر آسمان يخ زده مي تازد وز دور خاوران را تهديد مي كند دانم كه اين طلوع شفق مانند از آفتاب گمشده ي من نيست من شاهد برآمدن آفتاب شب در سرزمين ديگر و آفاق ديگرم گويي به ابتداي جهان باز گشته ام وز آن دوگانه ا=آتش آغاز مائنات در اين طلوع تازه يكي جلوه كرده است اما كدام يك ؟آن شعله اي كه كيفر دزديدنش هنوزمنقار كركسان و جگرگاه دزد رافرسوده مي كند ؟آن شعله ي شگفت كز قله ي بلند خدايان ربوده شد تا چون چراغ معجزه اي در شب سياه فرزند خاك را برساند به صبح پاك ؟يا ، آتشي كه مايه ي فخر فرشته بود اما گواه خواري انسان گشت ؟آن آتش غرور كه شيطان را در سجده گاه ، دشمن آدم كرد تا روزي از بهشت ، دراندازدش به خاك ؟آيا ، از آن دو نور نخستين ، كدام را در اين غروب عمر ، توانم ديد آن نور رأفتي كه فروتافت بر زمين تا ما به ياري اش سفر آسمان كنيم ؟يا برق كينه اي كه ز پهناي آسمان ما را به تنگناي زمين افكند تا چون درخت ، ريشه درين خاكدان كنيم ؟پاسخ براي پرسش من نيست وين آفتاب تازه در آفاق باختر تنها تصوري است ز خورشيد خاورم آه اي ديار دور اي سرزمين كودكي من خورشيد سرد مغرب بر من حرام بادتا آفتاب تست در آفاق باورم اي خاك يادگار اي لوح جاودانه ي ايام اي پاك ، اي زلال تر از آب و آينه من ، نقش خويش را همه جا در تو ديده ام تا چشم برتو دارم ، در خويش ننگرم اي كاخ زرنگار اي بام لاجوردي تاريخ فانوس ياد توست كه در خواب هاي منزير رواق غربت ، همواره روشن است برق خيال توست كه گاهگريستن در بامداد ابري من پرتو افكن است اينجا ، هميشه ، روشني توست رهبرم اي زاگاه مهر اي جلوه گاه آتش زردشت شب گرچه در مقابل منايستاده است چشمانم از بلندي طالع به سوي توست وز پشت قله هاي مه آلوده ي زمين در آسمان صبح تو پيداست اخترم اي ملك بي غروب اي مرز و بوم پير جوانبختياي آشيان كهنه ي سيمرغ يك روز ، ناگهان چون چشم من ز پنجره افتد به آسمان مي بينم آفتاب تو را در برابرم


هنگامي كه نادرپور در سال 1365 از پاريس به لس آنجلس آمد در فاصله ي كوتاهي به صورت سخنگوي ملي گرايان درآمد و شعرهايش كه سابقا بيشتر جنبه ي شخصي داشت رنگي سياسي به خود گرفت و اين درست در زماني بود كه سياست گريزي در ميان نويسندگان ايراني چه درون و چه بيرون مرز به صورت شعار روز درآمده بود. .
زندگي در غربت بر او سخت ميگذشت. از زبان انگليسي نفرت داشت، از شهر محل اقامت خود بيزار بود، در سالخوردگي تنها مرگ را ميديد و تنها جواني را ميستود. با وجود اين از تدريس و تحقيق، نوشتن و سخن گفتن باز نميايستاد، در خانه اش به روي بسياري باز بود و از همدلي با نسل جوان تر ابايي نداشت. در شب نوروز سال 76 كه به ابتكار من شب شعري براي پنج شاعر ايراني مقيم لس آنجلس ــ نادر نادرپور، منصور خاكسار، عباس صفاري، پرتو نوري علا و مجيد نفيسي ــ‌ به زبان انگليسي در تالار اجتماعات موسسه ي فرهنگي "بيآند باورك" برگزار شد با اشتياق حركت كرد. ميدانم كه تنگدست بود و نسبت به بي چيزان احساس نزديكي ميكرد. در همان ديدار آخر گفت: "من يك سوسياليست هستم. صبح ها هم كه همراه ژاله به پياده روي ميرويم، و چشم ام به افراد بي خانمان ميافتد كه در پياده روها يا زير ماشينها خوابيده اند، دلم فشرده ميشود و ضرورت عدالت اجتماعي را بيشتر درمييابم." در مراسم خاكسپاري اش كه در 24 فوريه 2000 در "وست وود" انجام شد شركت كردم و هنگامي كه پيكر او را به دهان بي شرم خاك ميسپردند از خود‌ پرسيدم: آيا وطن فقط جايي ست كه در آن زاده ميشويم يا ميتواند سرزميني هم باشد كه در آن آرام ميگيريم؟ نادرپور با سر گذاشتن به خاك در تبعيدگاه خود، اين شهر را براي ما كوچ زدگان به صورت وطن دوم درآورد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Dec 2007 و ساعت 8:13 |

سهراب سپهری در تاريخ پانزدهم مهر ماه 1307 در خانواده ای که اهل شعر، نقاشی، منبت کاری و ديگر رشته های هنری بود، زاده شد. کودکی و نوجوانی او به مطالعه، بازی در طبيعت، شکار و نواختن موسيقی گذشت. سهراب تا پانزده سالگی خود را در شهر کاشان گذراند و در نقاشی ها و اشعار او تاثير اين دوران و تاثير طبيعت و گياهان را می بينيم. سهراب سپهری شعر صدای پای آب را با الهام از قريه "چنار" واقع در حد واسط کاشان و مشهد اردهال سرود و دهکده زيبای "گلستانه" واقع در اطراف کاشان الهام بخش او در سرودن شعر گلستانه شد.
آن طور که پريدخت سپهری در کتاب خود تحت عنوانسهراب، مرغ مهاجر می گويد برادرش تا چهارده سالگی در باغی زندگی می کرد که شمارش درخت هايش به سادگی امکان نداشت اما يک سال بعد را در خانه ای گذراند که در آن اثری از درخت و سبزه نبود. طبق نوشته خانم سپهری، سهراب در اين دوران به مطالعه نويسندگان و شعرايی چون لامارتين، گوته، اميل زولا، شاتوبريان و هوگو پرداخت.
سهراب يک سال بعد يعنی پس از پايان تحصيلات سيکل اول متوسطه به تهران رفت و در دانشسرای مقدماتی نام نويسی کرد. پس از پايان دوران دانشسرا به کاشان بازگشت و به سرودن شعر و نقاشی تابلو مشغول شد. اما بعد دوباره به تهران رفت و برای تحصيل در رشته نقاشی در دانشکده هنرهای زيبا ثبت نام کرد. شعر و نقاشی سهراب همچون ديگر همعصران وی تحت تاثير امواج نو قرار گرفت و او نيز وارد حيطه شعر نو و نقاشی مدرن شد.
سهراب اولين کتاب خود به نام مرگ رنگ را در سال 1330 چاپ کرد. زندگی خواب ها، شرق اندوه، صدای پای آب، مسافر و هشت کتاب از جمله آثار سهراب سپهری است. اين هنرمند پرآوازه ايران در ارديبهشت ماه 1359 در اثر بيماری سرطان خون درگذشت و در مشهد اردهال به خاک سپرده شد.
صدای پای آب یکی از سرودهای اوست. انگیزه سرودن شعر, مرگ پدر و تسلای مادر است. اواین سروده را به مادرش تقدیم داشته است. زبان روان, توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر تصویرهای بدیع و تازه, غافلگیریهای شاعرانه(آشنایی زدایی), ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه برشکوه تاثیر این شعر افزوده است.
این سروده بلند را به دو قسمت می توان تقسیم کرد: در قسمت نخستین, شعر آمیخته ای از حس و عاطفه و آرمان شاعر است. آب در این شعر رمز خود شاعر است که آرام و تازه از هر گوشه و کناری عبوری مکند و کاشان او در آغاز همان کاشان زادگاه اوست اما در قسمت دوم, دستگاه فکری شعر و فلسفی او چهره می نماید و کاشان او به اندازه جهان وسعت می یابد و جهان در نامد کاشان تفسیر می شود: (اهل کاشانم , اما/ شهر من کاشان نیست/ شهر من گم شده است./ من با تاب, من با تب/ خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام) شعر صدای پای آب با اشاراتی به اساطیر و بهره گیری از عناصر هندی و بودایی, آگاهی و شناخت عمیق سهراب سپهری را از عرفان غیر اسلامی و غیر ایرانی و تلفیق این دو عرفان, نشان می دهد. جز این پایان شعر دعوتی است به درک درست عرفان و بهره گیری از آن در عصر معراج پولاد و اصطکاک فلزات سهراب در ازدحام صداهای گوناگون عصر ماشین باورمند گوش دادن به آواز حقیقت است و نگران گم شدن انسان در سطح سیمانی قرن.
صدای پای آب شاید از هر سروده دیگر آینه اندیشه و احساس سپهری می باشد. در این جا قسمتی از شعر بلند صدای پای آب را می خوانیم:
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم, خرده هوشی, سر سوزن ذوقی.
مادری دارم, بهتر از برگ درخت,
دوستانی بهتر از آب روان,
خدایی که در این نزدیکی است.
لای این شب بوها, پای آن کاخ بلند........كودك پس فردا

كفتر آن هفته !

 

                   سهراب سپهری

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Dec 2007 و ساعت 6:6 |

خلاصه يی در معرفی شاعـر نام دار ايران اسماعيل خويی

 

هرگاه سخن ازدکتراسماعيل خويی و معرفی ی  او  به ميان می آيد من بی اختيار به ياد اين بخش از شعر ِ « با آسمان » او می افتم  که شاعر را « يک پنجره » می بيند: 

"  يك پنجره ست شاعر /  شاعر كسی‌ست كه می‌پرسد /  و سخت می‌ترسد: /  و از همين روست/ كه رو به‌آفتاب /  می‌نشيند؛ /  و هرچه‌هست‌، /  حتّـا‌، /  آن مخملِ سياه را نيز /  بازيچه‌ئی به‌دستِ رنگرزِ آفتاب می‌بيند؛ /  و‌، ‌مثلِ آفتاب‌پرستی هشيار‌، /  درمخملِ سياهی‌ی شب حل می‌شود: /  يعنی‌كه‌، درسپيده‌ی فرجام‌، /  به‌آفتاب بدل می‌شود "

 

نام اسماعيل خويی در شعر امروز پارسی و به ويژه در شعر مهاجرت پارسی جای‌گاه ارجمند دارد‌. بررسی شعر پارسی ی  امروز بی مرور آثار خويی بررسی يی همه جانبه و کامل نخواهد بود.

اسماعيل ‌خويی‌، در نهـم تيرماه ۱۳۱۷‌ در مشهـد زاده شد‌. او نسل ِسوم مهاجرانی‌است كه از آذربايجان به خراسان كوچيده بودند. خويی دوره‌های ابتـدائـی و متوسطه را در مشهـد گذراند‌ و درسال ۱۳۳۶ برای ادامـه‌ی تحصيل به تهران رفت‌.  پس‌ از فارغ التحصيل شدن از دانش‌سرای‌عالی به انگلستان رفت‌ و در دانشگاه لندن در رشته‌ی فلسفـه‌ دكترا گرفت‌. خويی پس‌از بازگشت از انگليس‌ در تهران‌اقامت گزيد‌و تا قبل از اين كه از سوی ساواك ممنوع‌التدريس‌ شود‌،  در دانشگاه تربيت معلم به آموزش‌ پرداخت‌.  ‌در همين  سال ها، خويی با يكی از هم كلاسی های خود در دانشگاه لندن كه بانويی ايتاليائی به ‌نام “ فـرانكا” بود ازدواج كرد.  حاصل اين ازدواج كه بعدها به جدائی انجاميد دو فرزند ‌بود. نتيجه ی ازدواج دوم خويی که هم چون ازدواج نخست او  نا موفق بود دو فرزند می باشد .

خويی در سال ۱۳۳۵ اولين مجموعه‌ی اشعارش‌ را در مشهد چاپ كرد از چاپ كردن اين مجموعه كه از قضا مورد بحث و بررسی هم قرار گرفته بود، بزودی پشيمان شد و دفتر دوم اشعارش‌ را نيز با شكی كه ‌نتيجه‌ی همان پشيمانی بود به چاپ نسپرد. كارنامه‌ی نزديك به پنجاه ‌ساله‌ی خويی در سر و كار داشتن با شعر، در تاريخ ادبيات امروز پارسی به  او جايگاهی ارجمند داده است‌.

 شعرهای اسماعيل خويی تا كنون به زبان‌های مختلف ازجمله انگليسی‌، روسی، فرانسه‌، آلمانی، هندی، اوكراينی و . . . ترجمه شده اند .  

اسماعيل خويی به زبان انگليسی تسلط دارد و به اين زبان نيز فراوان شعر سروده است . نخستين  مجموعه‌ی شعر های انگليسی او با نام Voice of Exile  امروز در دسترس ماست.

دکتر اسماعيل خويی نمونه ی برجسته ی شاعرانی است كه آثارشان به صراحت و در كمال شيوائی بر زندگی و انديشه ، و همچنين بر ‌جايگاه آنان در سنت شعری يی كه در آن ساخته شده و شكل گرفته اند، شهادت می دهد. شعر اين شاعرِ برجسته ی  پارسی گو ـ و حالا اضافه کنم فارسی و انگليسی سرا ـ ‌را نه تنها در تعهد به فلسفه يا در علاقه ديرپايش‌ به  مسائلِ سياسی و اجتماعی، بلكه ‌در زندگی فعال، ولی غالباً تنهای شخصی نيز كه تجربه ی تبعيد غنای بيشتری به آن بخشيده، ‌همراهی كرده است.

دكتر اسماعيل ‌خويی فيلسوف است‌، اما فلسفه‌دانی‌ی او نيست كه اورا شاعر كرده است . می‌شود گفت كه فلسفه‌ به غنای شعر اوكمك كرده است اما بر او ستم كرده‌ايم اگر او را فيلسوفِ شاعر بخوانيم.  زيبنده ی نام او پيش از هر چيز عنوان ِ شاعر است‌. او نخست شاعر است آن گاه فيلسوف، او نخست شاعر است پيش از آن که صاحب نظر در مسايل اجتماعی باشد. بعد، به همين ترتيب  شاعر است پيش از آن که سياست دان‌ يا تاريخ دان  باشد. از همه ی اين ها فراتر، او نخست شاعر است و بعد سخن دان.

 

شعرِ خويی آنجا كه اعماقِ جهانِ درون و انسانِ خويش‌  را می كاود نو، زنده ‌و امروزين است. شعر او در ‌اين جايگاه، هم نيمائی و هم مابعد نيمائی است؛ همان گونه كه هم كلاسيك و هم مدرن است. ‌شعر  خويی قالب و سبک و نفوذ ويژه ی خود را دارد.

شعر او در پرداخت اکر که لازم باشد حتـّا از مكتب نيمايی نيز درمی گذرد. برای او در اين مرحله، شعر نيما ديگر حرف  آخر در شكل و كالبد و ساختار ِ شعر نيست، همانطور ‌كه شكلها و كاربردهای كلاسيك شعر فارسی برای او  تا آنجا كارآئی و کاربرد دارند ‌كه بتوانند بازگو کننده ی جان و جهان توفنده او باشند. احاطه‌ی كامل خويی بر زبان فارسی از او شاعری ساخته است چند سبكی و  اين نكته‌ی طريفی است  که كسی به آن نپرداخته است.  انصاف اين است که  به اين ويژه گی ی او به طور جدی و با چشمی آگاهانه نگريسته شود.

خويی شاعری است که چهار پنج سبك  شعری را با هم ، در حد بسيار استادانه يی ، پيش برده است. اما تقريبا هيچ يک از سخن‌شناسان و شعرشناسان ما نگاهی کارشناسانه  به اين وجه شعری خويی  نيانداخته اند . اگر خيلی خوش بين باشيم بايد نگاه نگردن همه جانبه به شعر خويی را از سرِ کمی ی دانش ِ سخن شناسی ِ داعيان سخن شناسی ی هم زمان خويش بدانيم و گرنه بی شک تعمد داشته ايم تا نگذاريم يکی از شاعران بزرگ زمان  در جايگاه واقعی خويش معرفی شود.

 

خوئی، از معدود شاعران ماست که  از شعر تعريف مشخصی به دست داده است،  او در تعريف شعر می‌گويد: “شعر همانا گره‌خوردگی‌ی عاطفی‌ی انديشه و خيال است در زبانی فشرده و آهنگين.”.  پرداختن به تعريف ِ خويی از شعر در اين مختصر نمی گنجد.  من اجزای اين اين تعريف را در مقاله يی جداگانه بررسی کرده ام.

خويی می گويد که شاعر ها را می توان در سه گروه دسته بندی کرد:

گروه نخست ـ آن هايی که شاعر به دنيا میآيند، سپس با خون ِدل خوردن و آموختن و تلاش کردن شاعرتر می شوند.

گروه دوم ـ شاعر هايی که شاعر به دنيا آمده اند اما با درجا زدن ِ خود شاعر نشده اند.

گروه آخر ـ آن هايی که با دانستن قواعد شعری ، شعر می سرايند و به خاطر نداشتن بينش شاعرانه شعرشان مثل انار سرمازده می ماند. شعر ِ بی خون.  مثل بعضی از استادان دانشگاه.

بی گزافه می توان گفت که خويی ، خود در گروه اول قرار دارد. او شاعر ِ" شدن های مداوم" ست . زبان شعر خويی چشم گير است و شگفت‌آور.  او بسيار سروده و می سرايد. پس شاعر پْر کاری است. شاعر پْر کار البته که همه ی شعرهايش مثل هم نيستند؛ اما او شاعری است که بيشتر ِ شعرهايش را می توان از شعرهای خوب به شمار آورد. خوئی ‌شعرهايی دارد كه شنونده را گرم می‌كنند، سرد می‌كنند، به شگفت می‌آورند، تكان می‌دهند، ‌می‌خندانند، مضطرب می‌كنند، به خشم می‌آورند.  ودر يك كلام بر شنونده و خواننده تأثير می‌گذارند. خوئی شاعری است كه به هرجا رود،  شعر آنجاست. او ، يكی از انگشت شمار نمادها و نمودهايی است كه “ادبيات ايرانی در خارج از كشور”  را در سال های سردِ غربت ايرانيان پناهنده و مهاجر،  بر قامت خود فراز كرده ‌است.

خويی شاعری ست که با آن که در سال های پس از انقلاب ِ آخوندزده ی ايران در ميهن خويش نبوده است اما چراغش هميشه در خانه سوخته و داغ ِ دوری از خانه ی شعريش، ايران ،  دلش را دردمند کرده است.

 

دکتر اسماعيل خويی در شمار ِ پايه گذاران ِ کانون نويسنده گان ايران است و دو دوره نيز عضو هيأت دبيران کانون بوده است . او که از همان آغازِ تلاش های کانون نويسنده گان سازمان های هم مانند، در کنار ديگر آزادانديشان هم رزم خويش در مرکز ِجنبش  روشنفکری ايران قرار داشت پس از اعدام دوست و هم سنگرش، زنده ياد سعيد سلطان پور در سال ۱۳۶۰،  ناچار زندگی مخفی را برگزيد و پس از مدتی راهی ی تبعيد شد. او از سال ۱۳۶۳ در لندن زنده گی می کند .

در خارج از  ايران نيز ، اسماعيل خويی،  يکی از تلاش گران ِ راهِ آزادی ی  بی حد و حصر بيان و عقيده بوده است . هم او يکی از نخستين کسانی بود که در راستای باور راستين خويش به ، فـتوای  خمينی در به قتل  رساندن سلمان رشدی را آشکارا محکوم کرد و از همين رو آخوند های فـرمـان فـرما که از او هيچ دل ِ خوشی نداشتند آثار او را از کتاب حانه ها برچيدند و رسما وزارت سانسور آخوندی به همه ی ناشرها ی ايرانی دستور داد تا از نشر کارهای او بپرهيزند. غاقل از اين که صدای رسای خويی به هر طريق به گوش ايرانيان خواهد رسيد.

 

من ديگر چه می توانم درباره ی او بگويم  جز اين که : تکرار کنم اسماعيل خويی يک شاعـر ارج مند است. شاعری كه گفتم تا پای بدل شدن به آفتاب رفته است‌‌. و رها شده است از همه چيز:

"  ناگاه / سنگی شدم رها شده بر سطح صيقلينه‌ای از يخ‌، /  با دانشی‌، چو دانستن‌، رام ، / كه ـ مثل عشق طعم گوارايی از پذيرفتن داشت ‌، / آميخته  /  به حس‌ بی‌كرانه‌يی از رفتن"

 

و همين اورا شاعرِ برجسته‌يی می‌كند كه چشم مركب دارد و ابعاد مختلف زنده ‌گی را می‌بينند و در نتيجه واژه‌گان‌ را هدر نمی‌دهد‌ وشعر می‌سرايد.

" نه ، نشد !  فکر نمی کنم !  نشد، نه !"

آيا نبايد  برای معرفی  يک پنجره،  ديوار بود ؟ 

پس همان بهتر که سخن کوتاه کنم و بگويم : يک پنجره است خويی ، پنجره يی به دشت پر آفتاب يا باغ بسيار درخت  و يا نمی دانم  . . .  شما بگوييد .

بامدادی

 

 

بنگر که چه خوشرنگ است

                             زیبایی ی شبگیری:

آمیزه ی دلخواهی

           از قهوه ای و شیری.                  

 

هستی به فزایش بین.

آفاق به زایش بین.

خورشید درآیش بین:

                      خیزنده به آژیری.

 

بی پرچم و سربازان ،

گردیده به شب تازان،

برنده فروغ آن

را جوهر شمشیری .                    

 

ای من ،که به آزادی ،

همگوهره ی بادی!

بر خیز و به دلشادی

                 وانه غم و دلگیری.

 

رو سوی فلانی کن.

هر کار توانی کن.

                 بر خیز و جوانی کن،

                                    هر چند دگر پیری.

 

نه سختی و نه نرمی،

نه ترسی و نه شرمی،

نه سردی ونه گرمی،

             نه بهمن و نه تیری.

 

 

کوهی ت به دوش است و

جان تو خموش است و

در یوزه ی توش از تو

            سیزیف اساطیری.

 

گر بر سر این بازی

سرمایه نمی بازی،

ز آن روست که می سازی

          با دوری و با دیری.

 

هر چند که خون پالاست،

چشم ات سوی آن والاست:

زین روی،سرت بالاست

            حتا به سرازیری.

 

 

 

خوش،در گذر هستی ،

همگام جهان استی:

این است که سر مستی،

             پیری و نمی میری.          

             

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 24 Dec 2007 و ساعت 18:18 |


ترجيح مي‌دهم که شعر شيپور باشد نه لالايي
احمد شاملو در آغازِ شاعري: ا. صبح، نام شعري: ا. بامداد متولد 21 آذر 1304، تهران. شاعر، روزنامه‌نگار، مترجم شعر و رمان، محقق کتاب کوچه.

1304احمد شاملو (ا. صبح / ا.بامداد) روز 21 آذر1304 در خانه‌ي شماره‌ي 134 .خيابان صفي‌عليشاه تهران متولد شد. دوره‌ي کودکي را به خاطر شغل پدر که افسر ارتش بود و هرچند وقت را در جايي به ماءموريت مي‌رفت، در شهرهايي چون رشت و سميرم و اصفهان و آباده و شيراز گذراند. مادرش کوکب عراقي شاملو بود


هجرانی
که‌ايم و کجاييمچه مي‌گوييم و در چه کاريم؟
پاسخي کو؟
به انتظار ِ پاسخي
عصب مي‌کِشيم
و به لطمه‌ی پژواکي
کوه‌وار
درهم‌مي‌شکنيم



هجرانی
چه هنگام مي‌زيسته‌ام؟
کدام مجموعه‌ی پيوسته‌ی روزها و شبان را
من ــ
اگر اين آفتاب
هم آن مشعل ِ کال است
بي‌شبنم و بي‌شفق
که نخستين سحرگاه ِ جهان را آزموده است.
چه هنگام مي‌زيسته‌ام،
کدام باليدن و کاستن را
من
که آسمان ِ خودمچتر ِ سرم نيست؟ ــ
آسماني از فيروزه نيشابوربا رگه‌های سبز ِ شاخ‌ساران،
همچون فرياد ِ واژگون ِ جنگلي
در درياچه‌يي،
آزاد و رَها
همچون آينه‌يي
که تکثيرت مي‌کند.

بگذار
آفتاب ِ من
پيرهن‌ام باشد
و آسمان ِ من
آن کهنه‌کرباس ِ بي‌رنگ.
بگذاربر زمين ِ خود بايستمبر خاکي از بُراده‌ الماس و رعشه‌ی‌ درد.
بگذار سرزمين‌ام را
زير ِ پای خود احساس کنم
و صدای رويش ِ خود را بشنوم:
رُپ‌رُپه‌ی ِ طبل‌های خون را
در چيتگر
و نعره‌ی ببرهای عاشق را
در ديلمان.
وگرنه چه هنگام مي‌زيسته‌ام؟کدام مجموعه‌ی پيوسته‌ی روزها و شبان را من؟

۱۵ اسفند ِ ۱۳۵۶


هميشه همان...
هميشه همان...
اندوه
همان:
تيری به جگر درنشسته تا سوفار.
تسلای خاطر
همان:
مرثيه‌يي ساز کردن.
ــغم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب ‌ْمرثيه
ديگر.

هميشه همان
شگرد
همان...
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»
همچنان نماد ِ اميد بماند.
راه
همان و
از راه ماندن
همان،
تا چون به لفظ ِ «سوار» رسي
مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌يي در راه است.
و چنين است و بود
که کتاب ِ لغت نيز
به بازجويان سپرده شد
تا هر واژه را که معنايي داشت
به بند کشند
و واژه‌گان ِ بي‌آرِش را
به شاعران بگذارند.
و واژه‌ها
به گنه‌کار و بي‌گناه
تقسيم شد،
به آزاده و بي‌معني
سياسي و بي‌معني
نمادين و بي‌معني
ناروا و بي‌معني. ــ
و شاعران
از بي‌آرِش‌ترين ِ الفاظ
چندان گناه‌واژه تراشيدند
که بازجويان ِ به‌تنگ‌آمده
شيوه ديگر کردند،
و از آن پس
،سخن‌گفتن
نفس ِ جنايت شد.
۱۳۶۳
+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 24 Dec 2007 و ساعت 8:1 |





فروغ فرخزاد (۱۵ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ در سانحه تصادف) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از بهترین نمونه‌های شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل بدرود حیات گفت.
فروغ با مجموعه های «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گسترده ای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.
بعد از نیما یوشیج فروغ در کنار احمد شاملو و مهدی اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه‌های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار
گردید










[] زندگینامه
فروغ در ظهر ۱۴ دی‌ماه در خیابان معزالسلطنه[۱] کوچه خادم آزاد در محله امیریه تهران از پدری تفرشی و مادری کاشانی‌تبار به دنیا آمد.

[] سرودن اولین شعر
فروغ ۱۲ سال پيش از مرگش، اولين شعر خود را به
مجله روشنفکر سپرد و همان هفته بود که صدها هزار نفر با خواندن شعر بی پروای او با نام شاعری تازه آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسيد و آثارش هواخواهان بسيار يافت؛ و در همان روزها بود که يکی از شاعران معروف، او را در بی‌ پروایی و دريدن پرده رياکران با حافظ تشبيه کرد و نوشت: «که اگر در قدرت کلام هم به پای لسان الغيب برسد حافظ ديگری خواهيم داشت.»[نیاز به ذکر منبع] فروغ با مجموعه های اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد.

[ ازدواج با پرویز شاپور

فروغ فرخزاد و همسرش پرویز شاپور که بعد از وی جدا شد
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ با پرویز شاپور نویسنده ایرانی که ظاهراً پسرخاله وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج به خاطر دخالتهای نزدیکان در سال ۱۳۴۳ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، پسری به نام
کامیار شاپور بود. پرویز شاپور و فروغ فرخزاد، در نامه‌ها و نوشته‌های خویش از کامیار، با نام ”كامی” یاد می‌کردند. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامه‌نگاریهای عاشقانه‌ای داشت. این نامه‌ها به همراه نامه‌های فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامه‌های وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی منتشر گردید.[۲]

] سفر به ایتالیا
پس از جدایی از شاپور، فروغ فرخ‌زاد، براي گريز از هياهوی روزمرگی، زندگی بسته و يکنواخت روابط شخصی و محفلی، به سفر رفت. او در اين سير و سفر، کوشيد تا با فرهنگ غنی
اروپا آشنا شود. با آنکه زندگی روزانه‌اش به سختی می‌گذشت، به تأتر و اپرا و موزه می‌رفت. وی د ر این دوره زبان ايتاليايی و همچنین فرانسه و آلماني را آموخت. سفرهای فروغ به اروپا، آشنايی‌اش با فرهنگ هنری و ادبی اروپايی، ذهن او را باز کرد و زمينه‌ای برای دگرگونی فکری را در او فراهم کرد.

[] آشنایی با ابراهیم گلستان و کارهای سینمایی فروغ
آشنایی با
ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد.
در سال
۱۳۳۷ سینما توجه فروغ را جلب می‌کند. و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا می‌شود و این آشنایی مسیر زندگی فروغ را تغییر می‌دهد. و چهار سال بعد یعنی در سال ۱۳۴۱ فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می‌سازند. و در سال ۱۳۴۲ در نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی نویسنده بازی چشمگیری از خود نشان می‌دهد. در زمستان همان سال خبر می‌رسد که فیلم خانه سیاه است برنده جایزه نخست جشنواره اوبر هاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر را با تیراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مروارید منتشر کرد. در سال ۱۳۴۳ به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می‌کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت می‌کند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد می‌دهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش می‌شوند. پس از این دوره، وی مجموعه تولدی دیگر را منتشر کرد. اشعار وی در این کتاب تحسین گسترده‌ای را برانگیخت؛ پس از آن مجموعه ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر نمود.

[] پایان زندگی

سنگ گور فروغ
آخرین مجموعه شعری که فروغ فرخزاد، خود، آن را به چاپ رساند مجموعه
تولدی دیگر است. این مجموعه شامل ۳۱ قطعه شعر است که بین سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲ سروده شده‌اند. به قولی دیگر آخرین اثر او «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد است» که پس از مرگ او منتشر شد.
فروغ فرخزاد در روز
۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصی‌اش، بر اثر تصادف در جاده دروس-قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.

] آثار
اسیر سال ۱۳۳۱ شامل ۴۴ شعر
دیوار سال ۱۳۳۵
عصیان سال ۱۳۳۶ شامل ۱۷ شعر
تولدی دیگر سال
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد سال

[] فروغ در آثار دیگران
در سال ۱۳۸۱،
ناصر صفاریان[۳] سه فیلم مستند با نامهای جام جان، اوج موج و سرد سبز[۴] درباره فروغ ساخت که در آن با افراد زیادی همچون کاوه گلستان فرزند ابراهیم گلستان، بهرام بیضایی کارگردان سینما، فریدون مشیری شاعر، مادر و خواهر فروغ فرخزاد و کسان دیگری گفتگو شده است. همچنین در این فیلم عکسهای منتشر نشده بسیاری از فروغ به نمایش گذاشته شده است





تولدی دیگر(فروغ فرخزاد)
همه هستی من ایه تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد بردمن در این ایه ترا آه کشیدم آه من در این ایه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگرددزندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتنک دو همآغوشییا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر میدارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است که من آن را با ادرک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگردبه زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه ...سهم من اینست سهم من اینست سهم من آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دستهایت را دوست میدارم دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانمو پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند هنوزبا همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آن را از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک اینه بر میگرددو بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کردمن پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد



+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 24 Dec 2007 و ساعت 7:39 |


Powered By
BLOGFA.COM