تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran

 آه،آنچه در من جاریست
از تو لبریز است
دریاست و به آقیانوس میریزد.
گل در غربت من
ای بهانه ی انتظار،
در شب های سکوت و سرد
در سایه روشن گل ها
فانوس عشق تو مید رخشد
تا در کنج تنهایی
و خلوت پر شور  مهربانی
تو را فریاد کنم.
ای عشق با احساس
درغربت دلم هجرانی است
 و تو...
صدای غمگین سکوت را
 بی پرده میشکنی
تا تنها کس روی زمین باشیم.
ای عشق پیچان  
 آسوده در میان دستان هم
از جهان خواهیم گذشت
با تو
 تنها شبگرد عاشق
 در کوچه ها ی دلتنگی عشق هستم  .

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 28 Dec 2008 و ساعت 19:9 |

 

خسته ام،خیلی خسته ام.

از این و از آن خسته ام.

خسته و پراکنده ام.

دلم گرفته است و خسته ام.

از باد سرد زمستانی خسته ام.

از دوستان تلخ، با روابط نا سالم خسته ام.

بدون هیچ اتفاقی خسته ام.

قلبم درد گرفته است و خسته ام.

از این قوم هزار چهره خسته ام.

از دیدن این همه رنج انسان خسته ام.

از  تخیل و تصور باطل در آدمی خسته ام.

از این همه اندیشه و احساس پاک در خود خسته ام.

در خویشتن مینگرم و با دیگران خسته ام.

ریشه در حقیقت دارم و از نقوش ماندنی خسته ام.

عصیان در رگ و پی من جوانه میزند ، 

از این میوه جان خسته ام.

درخت اندیشه در من قد میکشد ، 

با تنگنای زندگی خسته ام.

درنگ در تلخ و شیرین زندگی میکنم  

 و باز خسته ام.

تبلور انسان را آرمان شهر می بینم  و خسته ام.

تجسم انسان را اندیشمندانه جستیجو میکنم ، 

 و در این میانه خسته ام. 

با این وجود درخت بی ریشه زیاد می بینم 

  و خیلی خسته ام.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 14 Dec 2008 و ساعت 17:9 |
 

 

پیر مرد با نگاهی  که تأثر و اندوهش را بیش از اندازه نمایان می ساخت کنار سر در خانه اش زیر نور آفتاب و در هوای خنک پاییزی لم داد بود.  و اصلاً دنیایی داشت جدا از من جدا از همه  ترتیب خاصی به ساعت های  روزانه اش داده بود  و پیش از ان که بخوابد تنها با خودش و همه چیزش می نشست و به رادیوی کوچکی که داشت گوش میداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:17 |

 

 صدای باران  

در رهگذر عمر 

 آغاز عشق را  

                        هوشیار میداد .   

ای عشق بی انتها 

 در آن شب زیبا

 رویایی برای زندگی کردن بودی 

 گریه چشمان مهربانت را 

 با چشمانم شنیدم . 

مسافر شهر باران بودی  

و نگاه عاشقانه ات 

 اندو ه و غم را 

 از دیدگانم می ربود. 

 تو تجلی احساس در تنهایی من بودی 

 مسیح وار به انسان میخندیدی  

و عشقت گرم و صمیمی بود.  

تمام روز کسی در من به انتظار نشسته بود 

 کلمات زبان گویا ی من بودند .

 باران با بوی خوش سبزه

عشقی را ایجاد کرده بود . 

تو عاشق بودی 

 میدانستم 

 تو عاشق معشوقی 

 که همه چیز را عشق میخواند . 

زندگی را

باران را  

  برف را  

 و ...انسان را عشق میخواند.  

معشوق زیبایی 

 که با دیدن باران  خیس میشود 

 و با دیدن برف سرما میخورد  

تو مسافر شهر باران بودی.

*******

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:16 |

 

سکوت میان آنان

چون برف در دل کوهساران  

 شناور بود . 

 تن آرام مرد

در کنار پری دریایی 

 لبانش فنجان چای را میبوسید 

 به روی دیدگانش

 چشمان مهربان او می لغزید.

نترس، 

نترس ای عشق ویرانگر 

 با تمام اشک هایت صدایم کن 

 تو تنها عاشق  

در کلبه عشق هستی 

 لیلی شکسته دل 

 مجنون تو را، تا اوج ماه و آب  

خواهد برد. 

 بانوی دوست داشتنی شعر من  

زیباترین گلها را

با کوله بار خاطرات 

و طراوت نسیم سحر 

 بدرقه راهت خواهم کرد. 

***

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:15 |

 

 

سه گل رز در دستان نیلوفر عاشق 

 یکی برای عشق 

 دیگری برای احساس 

 و آن یکی برای خورشید سحر 

 در خلوت نیلوفر عاشق 

  آن سه رز قشنگ 

 با شمع روشن بر سینه دیوار 

عاشقانه میسایند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:14 |

 

 

تو ای آهوی وحشی کجایی      که در بند منی خواهی نخواهی

حدیث عشق تو زیباست جانا    به پیش من چرا امشب نیایی

لبانت بر لبانم بوسه میزد           دو چشمان سیاهت رقص ماهی

تن زیبایت ای خنیاگر مست       مرا طوفان عشق است در نگاهی

دو گیسوی کمندت اسب وحشی    شدی تو رام من با مهربانی

تو ای دلبر کجایی مردم از تو          بمان با من همیشه گر توانی

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:13 |
 

 

تو ماه 

 و من  

ستاره ی

 آسمان تو  

تو آفتاب

 و من 

 زمین پر عطش تو 

ای آفتاب 

 و ای ماه  من   

 بر من بتاب

  تا از تو سیراب شوم.

در این شب سیاه  

و بی فروغ

غرور من تو باش 

 ای آسمان پر فروغ

 که پر ستاره یی 

 و ماه را...  

تو ای آفتاب من  

نیاز شام بی ستاره ام.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:13 |
 

 

چه زیبایی در سکوت شب 

 با عطر خوش عشق 

 دردواره  

با نیلو فر عاشق  

در مهتاب دهکده 

 من به عشق میاندیشم.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:12 |
 

چه غمگنانه است 

 پگاه  

هنگامی که یله از رویا برمیخیزم 

 و چشمانم را  

به خماری شراب شب دوشین 

 به آستانه سکوت میگشایم. 

آه،چه نازیباست 

 تنفس در این کلبه خاموش 

 بی عشق 

آن که صداقت در دستانش 

 بسان آبشار است. 

 پگاه چه غمگنانه است 

هنگامی که محبوبم 

 دیگر در کنارم نیست.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:10 |

 موج زندگی 

 در زلالی چشمهایت ریخت 

 غمی دلم را فشرد .

 خاطرات بارانی  

در غمکده  

ساده و عاشقانه  

در جزر و مد زندگی 

شاید آرام بگیرند. 

 قلب شکسته من 

 در سرمای درون 

 لحظاتی از بودن را  

با من قسمت میکند.

 کیماگر وحشی من  

از عشق تا شکست با من بگو 

راز جاودانه بودن را 

احوال من از ابر درون گریان است.

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 11 Oct 2008 و ساعت 1:48 |

 

عاشق ترین و تنها  

در غوغای پنهان  

با رؤیای شبانه 

شعر زندگی را سروده ام. 

دل نوشته هایم  

اما

 شادمانی بی سبب شدند. 

در خواب و در رؤیا  

بی تو و با تو   

معنای عشق را از یاد نبرده ام. 

 رؤیای من عشق من بود 

و  رقص گلها حیرت انگیز

 بایسته هایم  

اما  

در زیر باران سبز نمناک شدند. 

عطر خا طرات تنهایی 

 و غروب عشق  

  با هم تا همیشه 

در زمزمه های آب نقش بسته اند

و من در درون فریاد میزنم  

آوار زندگی را

تا پیش خیال چشم همه چیز سبزتر  شود 

  تا بار دیگر عنصر مهربانی دلپذیرتر شود.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 6 Oct 2008 و ساعت 4:38 |

 

 

نسیم خیال را 

 و غوغای همیشه را 

 با گوهر شب چراغ  

و نسیم یاس را   

عاشقانه

با برگ سبز پیوند زد م  

آه، غریبه شدم . 

طبیعت وحشی را 

غمگنانه 

 با ترانه تنهایی  

   و بعد 

 به آسمان مینگرم  

دل تنگی هایم بیشتر میشود  

آه،تنها شدم.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 7:17 |

  Jim Warren Wild Waters

 

محبوبم دستان گرم و کوچکت را

در دست های

 سرد و یخرده من بگذار

تا هوای بی روح اینجا را نسیان کنم.

 روزها هم پلشتی دارند

 من را با خود به باغ رؤیاها ببر

 آنجا که امید به بودن وسعت می یابد

و نگاه در حضور تو شرمگین میگردد .

و حس گریستن مهربانیست.

آنجا که عروس رؤیاها

بال سپیدش را میگشاید

 و در آسمان خاطره هایت پرواز میدهد

و من در تو تکرار میگردم.

***** 

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 17:23 |

 

ای کاش بنفشه ای

در دستها یم  می نشست

 و عشق آن گل زیبا بود

 تا در خوابم میشکفت.

  دریا در من مرده است

 و جاده تاریک

من را

 به سوی روشنایی جاوید

 رهنمون نمیگردد .

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 17:0 |

 اشک عشق من 

 در حسرت دیدار تو ریخت 

 و آشیان من 

 عاشق ترین دست ها شد. 

 قصه زندگی ما

بهار عمر ما است  .

گل قشنگ زندگی  

دلت  خانه تنهایی است.

با دلت نهایت آرامش 

 را  

در چشمه مهتاب 

  و فصل زندگی 

 را  

تلخ یا شیرین 

 با تو خواهم سرود.

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 16:22 |

تو میآیی

 با هم

 به بارش باران

 به تپش قلب خاک

به رویش گل

 به دیدار خورشید میرویم.

تو از پس کوچه های تاریخ می آیی

 تو می آیی

 با هم به جشن ستارگان

به مخمل آبی آب

به فصل رویش سبزه

 به دشت شقایق وحشی میرویم .

با هم به شبنم

 به نسیم در جنگل

 به ماه بر چینه دیوار

به کوچ پرستو های آواره،

به سپیده صبح،

به دیدار روزی دو باره خواهیم رفت .

تو از کوچ پس کوچه های تاریخ می آیی.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 27 Aug 2008 و ساعت 15:17 |

در کوچه تنهایی
آواره بودم
         تو آمدی.
 بر بال نسیم
 چه زیبا و دلنشین آمدی
ترانه شدی
 غزل شدی
 صدا شدی
 هوا شدی
             و آمدی.
نوازش نگاه ما
 آمیزش آب با زمین
             تو آمدی .

****
آه،تو میروی
 و من
 باز پر نیاز
 به جاده خیال میزنم
تو محو میشوی
و باز من
به کوچ عشق
            گریه میکنم٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 27 Aug 2008 و ساعت 15:7 |

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 26 Aug 2008 و ساعت 5:0 |
 

صدایت به طراوت گل های بهاری
و صمیمیت کلامت
 به زیبایی شقایق
 عاشق است.
 من آن حزنی را که در صدایت است
 به یگانگی آن دو دست معصومت
دوست می دارم.
 نازنین صدا
در کدامین سپیده بامدادی
یا غروب دلنواز ماه بر آستانه آبی
 مرا در بند کردی .
صدایت به زیبایی گلبوته های سبز
 و عظمت کلامت
به درخشندگی همه ستارگان جهان است .
 من آن حزنی را که در صدایت است
با تنهایی بزرگ
صمیمانه دوست دارم.
صدایت به طراوت گل های بهاری
و صمیمیت کلامت
 به زیبایی شقایق
 عاشق است.
به درخشندگی همه ستارگان
آن حزنی را که در صدایت است
با تنهایی بزرگ
صمیمانه دوست میدارم.

******

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 26 Aug 2008 و ساعت 5:0 |


زندگی زیبائیست،
تنهائیست
زندگی عشق به پرواز عدم
 یک راز است،
آغاز است .
زندگی یک فریاد،
 تک درختی در باد،
 جنبش باله ماهی در آب ،
 ریزش باران است ٠
زندگی پر زدن شاپرک ی،
 پرسه بر نی لبک ی،
 بوسه داغ شبی وهم آلود،
 بر رخ یک روز است.
 زندگی  برکه تنهائی
 در دل دشت سکوت
 گذر رهگذری،
 خسته از فریاد است٠
زندگی  پنجره ای،
 قاب آویخته بر دیواری،
 وزن یک پر درد است ٠
 لرزش سایه ای بر خاک است.
 زندگی عشق میان من وتو
زندگی بود و نبود من و تو
 زندگی وسوسه یک کام است٠٠٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 16 Aug 2008 و ساعت 7:1 |

 

 

 شاید شبی
مانند دیوانه ای
 در خیابان های سرد شهر
 فریاد کنم بودن را
 و نابود کنم نبودن را
شاید شبی مانند پروانه ای
خسته از پای در آیم .
شاید شبی مانند شب پره ای
 تا مرز بی نهایت شب
 پرواز کنم .
شاید شبی
 دیوانه ای مانند من
 به شب بگوید شب بخیر
 شاید آن شب ،
 همین امشب باشد٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:50 |

تو
دریایی
 آسمانی
 رؤیایی
 و من غرق تو٠٠٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:43 |

 


من هیچ باور نمیکردم
 در اینسوی تند باد حوادث
غرق در اندیشه های خود
 با مردمانی
 که مسیح مصلوب را
در
دایره بی حاصل
در شکنجه گاه خود همچنان
  محفوظ نگاه
داشته باشند٠
اینجا مسیحایی نیست
 در انزوای دور دست
 تا درد نهفته مرد را
 پنهان ز چشم دیگران
 هم آواز شود
تا اضطراب نهان مرد را
بیرنگ سازد
من هیچ باور نمیکردم٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Mar 2008 و ساعت 21:37 |

شعر من دنیای من
شعر من رؤیای من
شعر من جان من
شعر من خاک من
شعر من هستی من
شعر من صمیمت شعر من است٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Mar 2008 و ساعت 20:25 |

احساس میکنم که زیسته ام
از دیرباز
با ستارگان زیبا
و آسمان نیز و شب
تنهاتر از همیشه
در سکوتی خیال انگیز
در کنار ساحل دریا
با تلؤتلؤ زیبای ماه
بر سطح آبی دریا
ورقص ماهیان بر بستر آب
 آه، زندگی زیبا بود٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 31 Mar 2008 و ساعت 19:40 |


Powered By
BLOGFA.COM