تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran
 


شما زندگي را چگونه مي گذرانيد و در شبانه روز چه فعاليت هايي داريد؟

رضا پهلوي: از روزي كه جريانات مرا وادار كرد وارد صحنه سياست شوم، يعني پس از فوت پدرم و از زماني كه در قاهره بودم تا امروز، تمام تلاشم بر اين بوده كه بتوانم در آزادي كشورمان از وضعيتي كه در آن قرار دارد، نقشي ايفا كنم و نيز به جريان همسويي و همكاري بين تمام نيروهاي طرفدار دموكراسي، آزادي و حقوق بشر در ايران كمك كنم. زندگي من در واقع غير از ايران، نجات ايران و آزادي براي ايران چيز ديگري نبوده است و مقدار زيادي از ارتباطات من با داخل ايران است. برنامه روزانه من يكسان نيست و بسته به جلسات، ملاقات ها، سخنراني ها و همچنين سفرهايي كه به كشورهاي مختلف دارم، متغير است.

اين بيشتر وجه اجتماعي فعاليت هاي شماست، ولي زندگي وجه خصوصي نيز دارد. اگر از صبح اين همه كار انجام دهيد ديگر زماني براي زندگي شخصي باقي نمي ماند.

البته من به عنوان پدري داراي سه فرزند و در قبال همسرم طبيعتا مسئوليت هاي خانوادگي هم دارم كه در حد توانم به آنها مي پردازم به ويژه در مورد دخترانم و آموزش آنها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 29 Jun 2008 و ساعت 1:58 |
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش ‌هایی از گفتگوی مشهور اوریانا فالاچی با محمدرضا شاه پهلوی

اوريانا فالاچی : هنوز يک لبخند در صورت شما از يک شهاب در آسمان ناياب‌تر است. آيا شما هيچ وقت می‌خنديد اعلي‌حضرت؟

محمدرضا پهلوی : فقط وقتی که موضوع خنده‌داری اتفاق بيفتد. اما اين موضوع بايد خيلی خنده‌دار باشد که غالبا اتفاق نمی‌افتد. نه ، من از آن آدم‌هايی نيستم که به هر موضوع احمقانه‌ای بخندم . اما شما بايد درک کنيد که زندگانی من هميشه يک زندگانی سخت و دشوار و خسته‌آ‌ور بوده است. فقط دوازده سال اول سلطنت مرا تصور کنيد که مجبور بودم چکارکنم، و تازه من به رنج‌های شخصی خودم کاری ندارم، من به رنج‌هايم در نقش يک شاه اشاره می‌کنم. البته من نمی‌توانم خودم را از شاه جدا کنم. پيش از مثل يک «مرد بودن»، من يک شاهم. شاهی که سرنوشتش به اتمام رساندن ماموريتش است. بقيه اهميتی ندارد.

فالاچی : خدای من ، اين بايد شما را بسيار آزار دهد! منظورم اين‌ است که بودن در نقش يک شاه به جای يک انسان شما را تنها و بی‌کس می‌کند.

محمدرضا پهلوی  : من اين مساله را نفی نمی‌کنم که بی‌کس هستم . يک شاه وقتی برای کارهايی که انجام می دهد و چيزهايی که می گويد مجبور است به کسی اعتماد نکند، به ناچار تنها خواهد شد. ولی من کاملا تنها نيستم ، چون من به وسيله نيروی ديگری همراهی می‌شوم که ديگران آن را حس نمی‌کنند. همان نيروی مرموز در من ، و من همچنين پيام هايی نيز دريافت می‌کنم . پيام‌های مذهبی و من خيلی خيلی مذهبی هستم و من به خدا ايمان دارم و هميشه هم گفته‌ام که اگر خدا نبود، ما مجبور بوديم که او را خلق کنیم! من واقعا برای بيچاره‌هايی که به خدا ايمان ندارند ، متاسفم. شما نمی‌توانيد بدون خدا زندگی کنيد. من با خدا از زمانی که خدا آن روياها را به من داد..

فالاچی : رويا ؟ اعلي‌حضرت؟

محمدرضا پهلوی  : آری روياها!

فالاچی : از چه ، از کجا؟

محمدرضا پهلوی  : از امامان . آه من متاسفم که شما در باره آن چيزی نمی‌دانيد. هرکس می‌داند که من روياهايی داشته‌ام . من حتی آن را در «اتوبيوگرافی» خود نوشته‌ام. وقتی بچه بودم دو تا رويا داشتم. یکی زمانی بود که شش ساله بودم . اولين بار من امام‌مان علی را ديدم . « علی» طبق مذهب ما ، غايب شد تا روزی برگردد تا دنيا را نجات دهد!؟؟ يک پيش آمدی برای من اتفاق افتاد . از روی سنگی زمين خوردم و او نجاتم داد. او خودش را بين من و سنگ قرار داد. می دانم، برای اين که او را ديدم . شخصی که با من بود او را نديد و هيچکس ديگر هم او را نديد به جز من ، برای اين که …می‌ترسم شما حرف‌های مرا نفهميد.

فالاچی : و حقيقتا هم نمی‌فهمم اعلي‌حضرت! من حرف‌های شما را اصلا نمی‌فهمم. ما شروع بسيار خوبی داشتيم و حالا… اين موضوع روياها … اين برای من روشن نيست ، همين.

محمدرضا پهلوی  : برای اينکه شما ايمان نداريد . شما به خدا ايمان نداريد ، شما به من هم ايمان نداريد. خيلی از مردم به آن عقيده ندارند. حتا پدرم هم آن را قبول نداشت. او هيچ‌وقت آن را قبول نکرد. او هميشه در اين مورد می‌خنديد. به هر حال خيلی از مردم- اگرچه محترمانه – از من سوال می‌کردند که آيا مطمئن هستم آن ها وهم و خيال نبوده است . جواب من خير است. خير، برای اين که من به خدا ايمان دارم. به اين حقيقت که من به وسيله خدا انتخاب شده‌ام که ماموريتی را به پايان برسانم. روياهای من معجزه‌هايی بوده‌اند که کشور را نجات داده‌اند. دوران سلطنت من کشور را نجات بخشيده و اين به خاطر اين بوده که خداوند در کنارم بوده . مقصودم اين‌ است که اين عادلانه نيست که اعتبار تمام کارهايی را که برای ايران کرده‌ام به خودم نسبت دهم. در حقيقت می‌توانستم اين کار را بکنم . ولی نخواستم . برای اين که می‌دانستم که کس ديگری پشتيبان من است و او خدا بود. منظورم را می فهميد ؟

فالاچی : نه اعلي‌حضرت ! زيرا … خوب ، آيا شما اين روياها را فقط در ايام کودکی داشته‌ايد، يا وقتی که بزرگ هم شديد ، براي‌تان روی داده؟

محمدرضا پهلوی : همانطور که قبلا گفتم فقط در زمان کودکی ، هرگز آن ها را در زمان ديگری نداشته‌ام ، فقط خواب ديده‌ايم . با فاصله‌های يک يا دو سال يا حتی هر هفت هشت سال. برای مثال من يک مرتبه در ظرف پانزده سال دو خواب ديدم.

فالاچی: چه نوع خواب‌هايی ؟ اعلي‌حضرت!

محمدرضا پهلوی  : خواب‌های مذهبی ، بر پايه تصورم و خواب‌هايی که می‌ديدم مربوط به اين بودکه در دو يا سه ماه آينده چه اتفاقی خواهد افتاد . من نمی‌توانم به شما بگويم که اين خواب‌ها در چه موردی بودند. آن ها لزوما چيزهايی نبودند که به شخص من مربوط شوند. آن ها در مورد مسايل داخلی کشورم بودند و بنابراين بايد محرمانه باقی بمانند. شايد اگر من به جای لغت «خواب» احساس قبل از وقوع را به کار ببرم، شما حرف مرا بهتر درک کنيد. من به اين نوع احساس‌ها عقيده دارم . من اين نوع احساس‌ها را مرتبا دارم، مانند غرايزم؛ قوی و بدون اراده . حتی روزی که به من از فاصله دو متری تيراندازی کردند، اين غريزه‌ام بود که نجاتم داد . برای اين که بدون اراده وقتی قاتل قصد داشت تيرش را خالی کند، من کاری کردم که در بوکس به نام «رقص سايه» معروف است و در کمتر از يک ثانيه قبل از اينکه او قلب مرا نشانه کند، جا خالی دادم و گلوله به شانه‌ام خورد. يک معجزه ، من همچنين به معجزات نيز معتقدم . وقتی که شما فکرش را می‌کنيد که من پنج بار مورد اصابت گلوله واقع شده‌ام؛ يک بار روی صورتم، يک بار در شانه‌ام ، يک بار در سرم‌، دو تا در بدنم و آخرين گلوله که به واسطه گيرکردن ماشه از لوله تفنگ خارج نشد… شما بايد به معجزات ايمان داشته باشيد. من تا به حال مقدار زيادی حوادث هوایی داشته‌ام و از همه آنها بدون صدمه‌ای بيرون آمدهام. شکر معجزات را که خواست خدا و امامان است . من قيافه شمار کم باور می‌بينم.

فالاچی: بيش‌تر از کم باور. من قاطی کرده‌ام. من قاطی کرده‌ام، اعلي‌حضرت برای اين که … خوب برای اين که من خودم را با کسی در حال صحبت می‌بينم که پيش‌بينی نمی‌کردم. من هيچ چيز در مورد اين معجزات نمی‌دانستم . اين روياها و … من به اين قصد به اين‌جا آمده بودم که درباره نفت ، درباره ايران ، درباره خود شما … حتی راجع‌به ازدواج‌هايتان ، طلاق‌هايتان و … صحبت کنم. به هر حال، موضع را عوض نکنيم در مورد طلاقهايتان – آن‌ها می‌بايست خيلی دراماتيک باشند. اين طور نيست؟ اعلي‌حضرت!

محمدرضا پهلوی : گفتن اين موضوع آسان نيست ، برای اين که زندگانيم به طرف سرنوشت پيش می‌رود و وقتی که احساس‌های شخصی خودم بايد که رنج می کشيدند، من خودم را با اين خيال آرام کرده‌ام که اين دردها دست تقدير بوده است. شما نمی‌توانيد در مقابل سرنوشت بشوريد، وقتی که شما موريتی را برای تمام‌کردن داريد، برای يک شاه احساس های خصوصی به حسا ب نمی‌آيد . يک شاه هيچ‌وقت برای خودش گريه نمی‌کند. او اين حق را ندارد. يک شاه اول از همه يعنی وظيفه شناس و من هميشه اين حس وظيفه شناسی را قويا در خود داشته‌ام. برای مثال وقتی پدرم به من گفت:«تو بايد با پرنس فوزيه مصر ازدواج کنی» من حتی فکر اين را هم که اعتراض کنم، درسر نداشتم و يا بگويم من او را نمی شناسم . فورا موافقت کردم ، چون که وظيفه‌ام اين بود که فورا موافقت کنم. يک نفر يا شاه هست يا نيست . اگر شخصی شاه باشد ، بايد کليه مسئوليت‌ها و وظايف يک شاه را تحمل کند و آن را در مقابل سختی‌های عادی ترک نکند.

فالاچی: اجازه دهيد مورد پرنس فوزيه را رها کنيم و به سراغ پرنس ثريا برويم. شما خودتان او را به عنوان همسر انتخاب کرديد، بنابراين آيا طلاق وی شما را ناراحت نکرد؟

محمدرضا پهلوی : خوب .. . بله … برای مدتی بله . من واقعا می‌توانم بگويم که برای مدتی از دوران عمرم اين حادثه بسيار غمناک و نارحت کننده بود. اما دليل اين طلاق به زودی بر اين ناراحتی چيره شد و من از خودم اين سوال را کردم که : من برای کشورم چکار بايد بکنم؟ جواب يافتن همسری بود که بتوانم با او سرنوشتم را مشترک کنم و از او در مورد وارث تاج و تخت نظر بخواهم. به عبارت ديگر، احساسات من هرگز روی موضوعات خصوصی متمرکز نمی‌شوند. بلکه روی وظيفه‌های سلطنتی . من هميشه خودم را جوری بار آورده‌ام که با خودم و مسايل خودم مشغول و مربوط نشوم ، بلکه با کشورم و تخت‌وتاجم مربوط باشم. اما اجازه دهيد در مورد اين جور چيزها از قبيل طلاق‌هايم و از اين قبيل صحبت نکنيم. من بالاتر و خيلی بالاتر از اين مسايل هستم.

فالاچی: طبيعتا اعلي‌حضرت! اما يک چيز هست که من بايد سوال کنم تا درمورد روشن شدن مساله کمکم کند. اعلي‌حضرت ! آيا اين صحيح است که شما يک زن ديگر گرفته‌ايد؟ از موقعی که مطبوعات آلمانی اخبار …

محمدرضا پهلوی : تهمت و افترا، نه اخبار. زيرا که اين خبر به وسيله آژانس خبری فرانسه بعد از آن که در روزنامه فلسطينی «المهار» برای دلايل واضحی انتشار يافت، شايع شد. يک تهمت احمقانه ، پست و نفرت‌انگيز! من فقط به شما بگويم که عکس زنی که به عنوان زن چهارم من فرض شده است ، عکسی است از خواهرزاده من ، دختر خواهر دوقلوی من. خواهر زاده من که در ضمن ازدواج هم کرده و يک بچه هم دارد. بله ، بعضی از مطبوعات برای بی‌اعتبار کردن من خيلی کارها می کنند . اين‌ها به وسيله آدم‌های بی‌دقت و بداخلاق اداره می‌شود. اما آنها چگونه می‌توانند بگويند که من – من که خواستار قانونی هستم که بيش از يک زن داشتن را ممنوع می‌کند- دوباره ازدواج کرده و آن هم پنهانی؟ اين غير قابل تصور است. اين غير قاب تحمل است، اين شرم‌آور است!

فالاچی: اعلي‌حضرت! اما شما يک مسلمان هستيد. مذهب شما اين اجازه را به شما می‌دهد که بدون طلاق دادن فرح ديبا بتوانيد زن ديگری اختيار کنيد.


محمدرضا پهلوی : بله البته. بنا بر مذهبم من می‌توانم چنين کاری بکنم، تا وقتی که ملکه اجازه دهد. در حقيقت حالت‌هايی هست که کسی مجبور است رضايت دهد… مثلا حالتی که يک زن مريض باشد يا اينکه وظايف زنانه‌اش را به خوبی انجام ندهد، بدين‌وسيله برای شوهرش نارضايتی به وجود آورد… روی هم رفته شما بايد خيلی ساده باشيد اگر فکر کنيد که يک شوهر يک چنين چيزی را تحمل کند.

فالاچی: در جامعه شما اگر يک چنين حالتی پيش بيايد، آيا مرد يک زن ديگر نمی گيرد يا بيش از يکی؟

محمدرضا پهلوی : خوب در جامعه ما يک مرد می‌تواند يک زن ديگر اختيار کند، تا آن جا که زن اول موافقت کند و دادگاه هم تصويب کند. به غير از اين دو شرط که من قانونم را بر اساس آن گذاشته‌ام، ازدواج جديد ممکن نخواهد بود. بنابراين من، خود من، با محرمانه ازدواج کردن بايد قانون را شکسته باشم! و با چه کسی؟ با خواهر زاده‌ام، دختر خواهر من. گوش کن. من نمی خواهم در مورد چيزی اين چنين پست و بی‌ارزش بحث بيشتری بکنم من حتی صحبت درباره آن را برای يک دقيقه ديگر هم تحمل نمی‌کنم.

فالاچی: بسيار خوب. اجازه بدهيد در مورد آن بيشتر صحبت نکنيم. اجازه دهيد بگوييم شما منکر همه چيز می‌شويد. اعلي‌حضرت ! و …

محمدرضا پهلوی : من هيچ چيزی را انکار نمی‌کنم . من حتی زحمت انکار آن را به خودم نمی‌دهم . حتی من نمی‌خواهم انکاری بنويسم .

فالاچی: چگونه می‌شود؟ اگر شما آن را رد نکنيد، مردم خواهند گفت که ازدواج صورت گرفته است.

محمدرضا پهلوی : من در حال حاضر به سفارت‌خانه‌هايم گفته‌ام که انکارنامه‌ای پخش کنند!

فالاچی: و هيچکس آن را باور نکرد. انکارنامه بايد از طرف خود شما باشد اعلي‌حضرت!

محمدرضا پهلوی : اما عمل انکار کردن مرا پست و کم ارزش می‌کند، مرا می‌رنجاند، برای اين که موضوع هيچ اهميتی برای من ندارد. آيا به نظر شما درست می‌رسد که پادشاهی مثل من، پادشاهی با مشکلات من، خودش را با رد کردن ازدواج با خواهر زاده اش کم ارزش کند؟ نفرت‌انگيز است. نفرت‌انگيز است! آيا به نظر شما درست می‌آيد که يک شاه ، امپراتور ايران ، وقت خودش را با صحبت‌کردن درباره اين مسايل به هدر دهد؟ صحبت کردن راجع به همسرها ، راجع به زنان؟

فالاچی: خيلی عجيب است ، اعلي‌حضرت ! اگر تا به حال شاهی بوده که صحبت هايش راجع به زنان بوده ، شما بوده‌ايد. و هم اکنون من در اين ترديد می‌کنم که حتی زن در زندگی شما به حساب آمده باشد!

محمدرضا پهلوی : اين جا من متاسفانه بايد عرض کنم که شما يک برداشت کاملا صحيح داشته‌ايد. زيرا چيزهايی که در زندگی من به حساب می‌آيند، چيزهايی که در زندگی من نقش داشته‌اند ، چيزهايی کاملا متفاوتی بوده‌اند . مطمئنا اين‌ها ازدواج‌های من نبوده‌اند. زن‌ها، می‌دانيد … ببينيد ! اجازه دهيد آن را به اين گونه بيان کنيم. من آن‌ها را ناچيز نمی‌شمارم . آن‌ها بيش از هرکس ديگر از انقلاب من بهره برده اند. من مصرانه جنگيده ام تا آن ها حقوق و مسئوليت‌های مساوی داشته باشند. من حتی آن‌ها را در لشکر هم گذاشته‌ام. جايی که آن‌ها برای شش ماه آموزش نظامی می‌بينند و سپس برای مبارزه با بی‌سوادی به روستاها فرستاده می‌شوند و در ضمن فراموش نکنيم که من پسر پدری هستم که کشف حجاب کرد. اما اگر بگويم به وسيله يکی از آن‌ها تحت تاثير واقع شده باشم صادق نبوده‌ام. هيچ‌کس نمی‌تواند در من اثر کند، هیچکس، زنان فقط زيبايی‌شان و جذابيت‌شان و نگاه‌داشتن زنانگی‌شان در زندگی مرد مهم هست… اين موضوع «فمينيسم» برای مثال ، اين فمينيست‌ها چه می‌خواهند؟ شماها چه می‌خواهيد؟ شماها می‌گوييد برابری؟ آ ه البته من نمی‌خواهم گستاخ به نظر بيايم، اما ببخشيد از اينکه اين حرف را می زنم – اما نه از لحاظ لياقت و توانايی .

فالاچی: اين طور نيست اعلي‌حضرت؟

محمدرضا پهلوی : نه ، شما هرگز يک ميکل آنژ يا يک باخ نداشته‌ايد. شما حتی يک سرآشپز معروف هم نداشته‌ايد و اما اگر شما در مورد موقعيت با من صحبت کنيد ، تمام چيزی که من می توانم بگويم اينست که که آيا شما شوخی‌تان گرفته؟ آيا شما تا به حال کمبود موقعيت داشته‌ايد که به تاريخ يک آشپز ماهر و مشهور تحويل دهيد؟ شما تا به حال هيچ چيز بزرگ و جالب نيافريده‌ايد ، هيچ چيز! به من بگوييد شما در حين مصاحبه‌ها‌يتان به چند زن که قادر به حکومت باشند برخورد‌ه‌ايد؟

فالاچی: حداقل دوتا اعلي‌حضرت ! گلداماير و اينديرا گاندی .

محمدرضا پهلوی : چه کسی می‌داند؟ تمام چيزی که من می‌توانم بگويم اينست که زنان وقتی حکومت می‌کنند، از مردان بسيار خشن‌تر و سخت‌گيرترند و بسيار بی‌رحم تر . بسيار از مردان بیشتر تشنه خون هستند. من حقيقت‌ها را ذکر می‌کنم ، نه عقايد را . شماها وقتی که قدرت داريد بدون وجدان هستيد. کارتين دومديسيز را به خاطر بياوريد، کاترين روسيه ، اليزابت اول انگلستان را ، لازم به ياد آوری لوکرس بوژيای شما نيست. با آن زندان ها و عشق‌های پنهانی‌اش ، شماها دسيسه کاريد، شماها شروريد، همه شما.

فالاچی: من متعجب شدم، اعلي‌حضرت! برای اين که شماييد که می‌گوييد قبل از اين که وليعهد به سن قانونی برسد، ملکه فرح ديبا بايد نيابت سلطنت را قبول کند.

محمدرضا پهلوی : هوم … خوب … بله ، اگر پسر من قبل از رسيدن به سن قانونی شاه شود، ملکه فرح ديبا نايب السلطنه می‌شود. اما در ضمن در يک چنين موقعيتی هيات مشاورانی خواهد بود که ملکه بايد با آنان مشورت کند. در حالی که من الزامی ندارم که با کسی مشورت کنم و با کسی هم مشورت نمی‌کنم . تفاوت را حس می‌کنيد؟

فالاچی: آن را حس می‌کنم ، اما در حقيقت به اين صورت باقی می‌ماند که همسر شما نايب السلطنه است و اگر شما اين تصميم را بگيريد، اين بدان معنی است که شما قدرت حکومت را در وی می‌بينيد.

محمدرضا پهلوی : هوم … در هر حال ، اين چيزی است که من در موقع تصميم‌گيری فکر می‌کردم ، و … ما در اين جا برای صحبت کردن راجع به اين موضوع ننشسته‌ايم ، اين طور نيست؟

فالاچی: مسلما خير …

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 20 Feb 2008 و ساعت 17:36 |
 

کافه نادری نام یکی از کافه‌های قدیمی تهران است. کافه نادری در شرق پل حافظ در خیابان نادری (جمهوری فعلی) واقع شده‌است.در سال ۱۳۰۶ مهاجر روسی با نام خاچیک مادیکیانس این کافه را دایر کرد. این کافه سال‌ها پاتوق شاعران، نویسندگان و روشنفکران بوده‌است. صادق هدایت، جلال آل‌احمد و سیمین دانشور از برجسته‌ترین این افراد بودند.

در معرفی‌نامه‌ای از این کافه که امروزه در کنار در ورودی آن قرار داده شده آمده‌است که غذاهای فرنگی مانند بیف استروگانف و بیفتک و همچنین کافه گلاسه، بستنی‌های فرنگی، قهوه ترک و فرانسه برای اولین بار در این کافه به ایرانیان عرضه شد.

خاچیک مادیکیانس روس، درست 80 سال پیش، در شرق پل حافظ در خیابان نادری آن زمان، هتلی بنا کرد که امروز، کافه آن، کلیشه ای ترین نوستالوژی پاتوق نشین های شهر تهران است.

گارسون های ارمنی این کافه-رستوران، غذاهایی چون بیفتک و  بیف استروگانوف و نوشیدنی هابی مانند کافه گلاسه، قهوه ی ترک و فرانسه را نخستین بار در این رستوران عرضه کردند. شب ها هم اغلب، مراسم رقص در حیاط پشتی کافه برپا بود و دود سیگار های فرنگی فضای آن جا را پر می کرد، حیاطی که حدود سه دهه است در آن بسته شده است.

کافه نادری، در دهه ی سی و چهل، پاتوق روشنفکرانی مثل جلال آل احمد و صادق هدایت و نیما یوشیج بوده و بخش زیادی از شهرت کنونی اش را از اعتبار این سه شخص وام گرفته است.نرسیده به سفارت انگلستان،  ضلع جنوبی خیابان، هتل نادری را که رد کنیم، بعد از قنادی مخروبه ی نادری، نوبت کافه می رسد. راهرویی که باید طی کنی تا بعد از اتاق تلفن، به کافه برسی.

Cafe Naderi Garsonدر سالن اول ، فقط قهوه و چای و دسر سرو می شود و سالن بعدی ویژه ی غذاست. گارسون های سرخ پوش سال مند، به سرعت این طرف و آن طرف می روند و مدیر رستوران، دورادور، بدون لبخند ناظر بر فعالیت های آن هاست.  شاید  از چهره اش بخوانی که به این می اندیشد ای کاش کافه نادری از سال 82 به عنوان میراث فرهنگی به ثبت نرسیده بود تا می توانست در حال حاضر مدیریت یک برج چند طبقه یا پاساژ تجاری را در این نقطه ی پر رفت و آمد تهران بر عهده بگیرد.

صندلی های تیره رنگ چوبی با میزهایی که رویشان پارچه ی سبز انداخته شده است شما را برای نشستن وسوسه می کند، اگر پنج شنبه ظهر یا روزهای شلوغ دیگر باشد، باید کمی روی مبل های کنار سالن منتظر شوید.

پس از نشستن، تماشای گل مصنوعی زرد یا سرخ روی میز غذا و نان بربری ماشینی چندان هوس بر انگیز نیست، شاید کمی هم شما را از این جا نا امید کند تا آرزو می کردید کاش نان بلکی قدیمی  یا همان "نان سفید" هایی که موسیو های ارمنی اغذیه فروش،  ساندویچ کالباس را درون آن می گذاشتند، به همراه گل های تازه از شما استقبال می کردند.

Chatoberianاکثر گارسون های این جا به خاطر سن بالا و مشغله  زیاد حواسشان به شما نیست. به همین خاطر  کمی برای این که به سراغ میز شما بیایند باید تلاش کنید.

منوی رستوران نشان می دهد که هم زرشک پلوی ایرانی  این جا سرو می شود و هم غذاهای فرنگی، سوپ و برش هم که جای خود را دارد.

کافه نادری اما در حال حاضر با شاتو بریان 7 هزار تومنی اش، معروف است: گوشت سرخ شده به همراه سیب زمینی سرخ کرده ، سس مخصوص و هویج پخته که در ظرف چدنی آماده می شود و روی یک سینی در وضعیتی نامتعادل، جلوی چشمان شما قرار خواهد گرفت.

اما اگر فکر می کنید مثل موفتار، به محض آن که سس کچاپ و خردل سفارش بدهید روی میز شما قرار می گیرد کور خوانده اید، گارسون های این جا اگرچه سریع از این طرف به آن طرف می روند، ولی اگر کسی از آن ها چیزی بخواهد و این در حوزه جغرافیایی مسئولتشان نباشد، به راحتی می گویند: باید به گارسون دیگری بگویی.به همین خاطر است که برخی از مشتری های این جا معتقدند باید گارسون های کافه را به اعتبار نام آن «تحمل» کنی.

کافه و  رستوران

  • ظرفیت: 140 نفر در دو سالن
  • میانه قیمت : 6000 تومان
  • غذای پیشنهادی: شاتوبریان
  • نشانی : تهران،  خیابان نادری نرسیده به سفارت انگلستان، ضلع جنوبی خیابان جنب قنادی تعطیل شده ی نادری

تصویر:کافه نادری.jpg

مهمانخانه (کافه) نادری در سال ۱۹۴۷

سالن بیرونی کافه هم پاتوق افرادی ست که از بوی قهوه ی تلخ مغازه های خیابان های اطراف، و صرافی های بی شمار این منطقه به این جا پناه آورده اند تا قهوه ای بنوشند، با دوستی دیدار کنند یا شاید روزنامه ای بخوانند.

اگر صحنه های فیلم نیمه پنهان که در کافه نادری فیلم برداری شده است را دیده اید که در آن در بحبوحه سال های انقلاب، چندین دانشجو،  دور هم می نشستند و بحث می کردند و جلسه می گذاشتند، فکر نکنید این جا خبری ست. شمار افراد این چنینی روز به روز کمتر شده است.  سر که بگردانی، ممکن است دو نفر را در حال چانه زدن بر سر قیمت دلار و یورو و پوند ببینی. چرا که برخی ساعات روز، این حضور دلال ها و دلار فروش هاست که هویت تازه کافه نادری را رقم می زند.

کافه گلاسه های این جا از دو جهت به پیتزاهای داوود شبیه هستند: نخست این که هر دوی آن ها برای نخستین بار در این خوراکی فروشی ها عرضه شده اند و دوم آن که کیفیت هر دوی آن ها نسبت به رقبای امروزی شان پایین است.Cafe Tabloهر تصویری که از این جا در ذهن داشته باشید، چه عاشق نشستن در فضای آن باشید یا رفتن و نشستن پشت میز آن را ادا و اصول روشنفکری از مد افتاده بدانید، کافه نادری هنوز می تواند موضوع کتابی مثل داستانی باشد که رضا قیصریه نوشته است یا منشاء ترانه هایی که شاهکار بینش پژوه و یغما گلرویی می سرایند و البته آخری را رضا یزدانی می خواند. کتاب ها و ترانه هایی که از آن ها استقبال می شود.

نيما می گفت "ياد بعضی نفرات روشنم می دارد" و از قضا اين سخن را در ارتباط با کسانی از جمله ميرزا حسن خان رشديه می گفت که در بخش آموزش از او ياد کرديم.

ياد ارامنه برای من حکم همين حرف نيما را دارد. اقليت ارامنه ايران پر از نام است. نام های خوب، نام های درخشان، نام های سرفراز. در ذهن من اما پيش از اين نام های سرفراز، تصوير همشهری های خودم زنده می شود. آقا و خانم وارطان، آقا و خانم سرکيسيان و مارتروس شاهورديان. اينها خوبان شهر ما بودند. حتی آنکه گله خوک داشت و گله خوک هايش را به هنگام چرا هنوز به خاطر دارم اما خودش و نامش را نه، از خاطر گريخته است.

وارطان آن وقت ها که راديو دنيا را عوض کرد به قول ابراهيم گلستان "در بعد و وقت دستکاری کرد، و لهجه های مختلف به دنيا داد، دنيا ديگر خطوط و کلمه و کاغذ نبود، يا لکه های رنگ روی نقشه جغرافی. دنيا صدا می داد"، فروشگاهی داشت که در آن وسايل مدرن از جمله راديو می فروخت. آقا و خانم سرکيسيان در ميدان مرکزی شهر داروخانه داشتند و ميخانه هم متعلق به مارتروس بود اما ما اول بار او را نه با ميخانه اش که با واهيک و شاهيک اش شناختيم که هم مدرسه ای ما بودند البته دو سه سالی بزرگتر و جلوتر. گرچه اولين بطر شراب را هم از او خريديم و دور از چشم بزرگترها به جنگل زديم و سه تايی با اسحاق و داوود در يک ساعت يک پاکت سيگار را هم همراه تجربه تازه و کشف تاثيرات الکل در مغز يکجا دود کرديم.
بعدها که دايره شناخت ارامنه از دايره شهر و ديار بزرگتر شد، اولين نام ارمنی که شنيدم آرمان بود که تصويرش را در آن سالهای دور در سينما می ديديم. بزرگتر که شديم و فهميديم هر فيلمی کارگردانی دارد، نام ساموئل خاچيکيان نيز که خيلی اسم آرتيستيکی بود، اضافه شد و بعد ديگران و بازيگران بسيار که ارامنه تحويل سينمای ايران داده بودند.

آندره سوروگين
آندره سوروگين در حال نقاشی مينياتورهای شاهنامه

 

 

 

 

 

 

 

 

وقتی نوجوان شديم و تجربه و آزمودن را لبی تر کرديم آبجو شمس و مجيديه و استار - هر سه ساخت کارخانجات ارامنه - به همراه کالباس آرزومان، بيشتر از هنرپيشه های ارمنی به دل می نشست. باشگاه آرارات هم که جای خود داشت. نام های ورزشی بسياری از آنجا بيرون می آمد.

وقتی آنقدر برزگ شديم که شعر خواندنمان گرفت، يک شاعر ارمنی هم در صف شعرای مورد علاقه حضور داشت. کارو. مسلول. نامش تداعی کننده شعر مسلول بود که آن سالها ورد زبان همه بود. ما در آن عوالم شهرستانی تعجب می کرديم که چطور يک بچه ارمنی شاعر زبان فارسی است. بعدتر فهميديم که برادر ويگن هم هست که صدايش را آنهمه دوست داشتيم و اين در ذهن کودکانه ما يک حالت خودمانی بودن به کارو می داد.

چند سال بعد، کافه نادری که امروز همه گارسون های خوب ارمنی اش را از دست داده، جای مهمی بود. بنيانگذار کافه نادری نمی دانم که بود اما يک ارمنی آشنا به فرهنگ فرنگ بود. کافه ای درست کرده بود که پاتق همه روشنفکران بود. می توانستی روشنفکران برجسته وقت را در آنجا مشغول بحث و مباحثه ببينی و با آشنايی با آنان خود را مهم بيابی. البته بعدها معلوم شد اين روشنفکران چندان هم روشن نمی انديشيده اند، سهل است احتمالاً سهم قابل توجهی هم در بيراهه رفتن نسل ما داشته اند. شبها هم اگر گذرت به کافه نادری می افتاد توی آن حياط زبيا می توانستی رقص های مد روز را هم تماشا کنی. کافه نادری سالهای دراز مآمن نويسندگان و شاعران و روشنفکران ايران بود.

مارکو گريگوريان
مارکو گريگوريان در حال بافتن قالی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اما اين سالهای آخر ديگر کافه نادری سابق نبود. هنوز ته مانده روشنفکری دهه های سی و چهل گهگاه در آن پيدا می شدند و هنوز قرار و مدارهای روشنفکری در آنجا گذاشته می شد، اما بی جنب و جوش و خلوت بود، سرد و ساکت و بی حرکت بود. طعمی از گرما داشت که از خاطره اش برمی خاست اما گرمی نداشت. تا اينکه بالاخره ميراث فرهنگی فهميد و از نابودی نجاتش داد. هر چيز تا زنده است، زنده است و کاری به ارث و ميراث ندارد. وقتی به سکرات افتاد، آن وقت عده ای پيدا می شوند و برای آنکه خاطره اش را زنده نگه دارند، تبديلش می کنند به ميراث فرهنگی. در حالی که کافه می تواند صدها سال زنده بماند بی آنکه ميراث شود. با وجود اين بايد از ميراث فرهنگی سپاسگزار بود که با دست گذاشتن روی آن اجازه نداد به جايش يک آسمانخراش هوا کنند.

باری، وقتی از خيابان نادری عبور می کردی تا به کافه نادری برسی، اگر اهل روزنامه و مجله می بودی و سری به پيشخوان مطبوعات می زدی، کنار روزنامه های فارسی، حتما روزنامه آليک را هم می ديدی که در دکه های روزنامه فروشی نادری حکم سرقفلی داشت و بيش از روزنامه های فارسی جلوه می فروخت، هرچند هر چه نگاهش می کردی يک کلمه اش را نمی توانستی بخوانی. هنوز از سر تنبلی نمی توانی.

 

بعدها فهميدی که ارامنه، همين آبجو شمس و کافه خاچيک و کالباس آرزومان نيست. تو که سرت برای مخالفت با حکومت درد می کرد و سر کلاس درس دانشگاه حتی با آدم بزرگی مثل عبدالرحمان فرامرزی در می افتادی که چرا اينقدر عليه حزب توده می گويد و چندان سر شاخ شدن را ادامه می دادی که پيرمرد ناچار شود از کلاس بيرونت کند، نام آرداشس آوانسيان را هم می شنيدی. ارمنی کژ طبعی که در ذهن آن روزهای تو مثل خيلی های ديگر قهرمان می نشست. تو اصلا نمی دانستی کيست؟ چطور فکر می کند؟ چه کرده است؟ فقط می دانستی که زندانی است يا بوده است و همين کافی بود برای آنکه يک سوپرمن از او بسازی. تمام عمر نسل من تا زمان انقلاب به همين قهرمان بازی و سوپرمن سازی و بازی های کودکانه ديگر گذشته است. نسل پرت، نا آگاه، از خود راضی و در جهل مرکب که هنوز هم به خود نيامده است. به هر حال اين ارمنی نامدار هر چه بود از بنيانگذاران حزب توده بود و نماينده مجلس چهاردهم از سوی ارامنه شمال. اما قهرمان واقعی توده ای های ارمنی نه او که وارطان بود. همان وارطانی که در شعر شاملو به نماد مقاومت تبديل شد. هر چند که بعدها نام نازلی به جای وارطان نشست.

وارطان بهار خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه زير پنجره گل داده ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن خاصه در بهار
وارطان سخن نگفت
سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
...........................................................
وارطان سخن نگفت
چو خورشيد از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
...................................................................
وارطان ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت
.....................................................
وارطان بنفشه بود
گل داد و مژده داد زمستان شکست و رفت

نام شاملو نيز با نام يک خانم ارمنی عجين است. آيدا که تمام شعرهای عاشقانه شاملو او را خطاب قرار می دهد. اين دختر ارمنی سالهای چهل، سالهای دراز و تا آخر عمرهمدم شاعر بزرگ ايران، ماند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 6 Feb 2008 و ساعت 18:3 |
 

فرح دیبا (زاده ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش برابر 14 اکتبر 1938 ) سومین همسر محمدرضا شاه پهلوی است. طرفداران سلطنت پهلوی او را «علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی» می‌خوانند.[1]

فَرَح فرزند فریده قطبی و سهراب دیبا(از خاندان دیبا) در روز ۲۲ مهر ماه سال ۱۳۱۷ه.ش در تهران به دنیا آمد. او درکودکی پدرش را بر اثر بیماری سرطان از دست داد. او پس از اتمام تحصیل در مدرسه ژاندارک و دبیرستان رازی تهران، به همراه پسر دایی‌اش رضا قطبی برای ادامه تحصیل راهی فرانسه شد و در رشته معماری ادامه تحصیل داد. وی پس از مدتی تحصیلات خود را در پاریس رها نمود و در آبان سال ۱۳۳۸ ه.ش با محمدرضا شاه پهلوی که به تازگی از همسر دوم خود ثریا اسفندیاری جدا شده بود ازدواج کرد. در همان سال او به عنوان اولين ملكه ايران تاجگذاري نمود.[2] او ۴ فرزند به نامهای رضا، فرحناز، علیرضا و لیلا به دنیا آورد. یک ماه قبل از انقلاب ۱۳۵۷ و با اوج گیری اعتراضات مردمی، وی همراه با شوهرش ایران را ترک کرد و در حال حاضر در ایالات متحده آمریکا و فرانسه(پاریس) زندگی میکند.

برخی از مکان هایی که به دستور فرح  پهلوی ساخته شد، عبارت‌اند از:


تئاتر شهر تهران
موزه هنرهای معاصر تهران
پارک ملت (پارک شاهنشاهی سابق)
برج میدان شهیاد که اکنون به نام میدان آزادی شناخته می شود
پارک سنگی جمشيديه
کانون پرورش فکری کودک ونوجوان
فرهنگسرای نیاوران
در آستانه مراسم تاجگذاري شاه و بنا بر قوانين دربار ايران، نشان درجه يك آريامهر به افتخار فرح ايجاد شد و وي اولين دريافت كننده اين نشان بود. اين نشان جايگزين نشان هفت پيكر شد كه به افتخار ثریا اسفندیاری همسر سابق شاه درست شده بود فرح نخستین زن مسلمان بود که تاج پادشاهی بر سر نهاد

 

 

 

فرح  پهلوی و گوگوش

 

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 30 Dec 2007 و ساعت 3:12 |


Powered By
BLOGFA.COM