تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran

کلمات  عربی را به کار نبرید 

بجای سلام=درود
بجای خدا حافظ=بدرود
به جای اعتقادات = باورها
به جای اعتماد به نفس = خودباوری
به جای اعجاب انگیز =شگفت انگیز
به جای اسطوره= افسانه
به جای استیجاری = کرایه ای
به جای اعتدال= میانه روی
به جای اقامت =ماندن
به جای اشعار= سروده ها
به جای الی یا لغایت =تا
به جای اطلاع= آگاهی
به جای اصحاب = یاران
به جای متاسفانه = بدبختانه
 به جای تعداد =شمار
 به جای ابتدا = نخست
به جای اخوی= برادر 
به جای اخیرا = به تازگی 
به جای استعفا = کناره گیری 
به جای احتمالا= شاید  یا چه بسا 
به جای اساس =بنیاد 
به جای احسنت ، باریکلا =براوو- آفرین
 به جای احضار کردن =فراخواندن 
به جای اخاذی =زورگیری 
به جای احیانا=شاید
 به جای از حیث= از دید
 انتخاب را = گزینش 
انتخابات را = گزیدمان
 انحراف را = لغزش 
انسجام را =هماهنگی
 انعکاس را = بازتاب 
ایده آل را = آرمانی
 ایرانی الاصل را=ایرانی تبار 
اولاد را =فرزندان
 اهتمام را = کوشش
 اول را = نخست
 آزمایشات را = آزمایش ها 
انفصال را = جدایی
 انهار را= رودها
 انفرادی را=تنهایی  
به جای تشکر= سپاس،سپاس گذارم

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 9 Sep 2009 و ساعت 22:30 |

براستی اگر ما خرد داشتيم /کجا اين سر انجام بد داشتيم/ بسوزد در آتش گرت جان و تن/ به از زندگی کردن و زیستن/ اگر مایه زندگی بندگی است/ دو صد بار مردن به از زندگی است/ بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم /برون سر از این بار ننگ آوريم/ فردوسی
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Aug 2009 و ساعت 19:32 |


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 29 May 2009 و ساعت 7:2 |
فرمان آزادی کورش بزرگ, نخستین فرمان جهانی حقوق بشر
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 15 May 2009 و ساعت 21:21 |
  http://www.ariarman.com/images/Persian_Great_Civilization.jpg

زبان ایرانیان در زمان هخا منشیان پارسی باستان یا فرس قدیم نامیده می شود که ریشه زبان فارسی کنونی است. پس از استقراراشکانیان زبان پهلوی یا زبان مردم خراسان زبان رسمی ودرباری ایران شد تاتسلط اعراب بر ایران زبان پهلوی اشکانی با زبانپهلوی ساسانی تفا وت مختصری داشت .
مثلا (گرسنه درزبان فارسی حال وگسنه بزبان پهلوی اشکانی وگشنه در زبان پهلوی ساسانی) ویا فرستک در پهلوی اشکانی و فرشتک در پهلوی ساسانی وفرشته درزبان فارسی حال . اززبان پهلوی ساسانی آثار متعد دی باقی مانده که قسمت عمده آن کتب دینی  اخلاقی وادبی وداستان است .
واما درباره خط که آن خط میخی بود وایرانیان این خط را از قوم کلده وآشور گرفتند شکل خطهای کج ومایل را حذف کردند وآنرا بصورت الفبایی درآوردند .. که برایتان می گذارم
این خط از چپ براست نوشته میشد ودارای 36 حرف بود و در کنده کاری ونوشتن روی سنگ واجسام سخت بکار میرفت. واینهم الفبای آن وخطی که برای تحریر استفاده می کردند خط پهلوی اشکانی بود که ازراست به چپ نوشته میشد و از خط آرامی اقتباس شده بود و خط آرامی را کلدانیان که تابع ایران بودند رواج دادند. من دراینجا الفبای پهلوی ساسانی وخط اوستایی (دین دبیره) را برایتان می گذارم. وامیدوارم که بتوانید این خطها را برای خودتان زنده کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 20 Apr 2009 و ساعت 5:27 |

 

 

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین ،معمولاً مطابق با21 مارس آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده ‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود. 

تاریخچه جشن  نوروز:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 19 Mar 2009 و ساعت 19:12 |

در چشم هایت رود جاریست
آهسته میخزد،
 در چشم هایم
 زیباترین رنگها را
در چشم های تو یافتم
  ای دیر یافته،
 چشم هایت ستاره
 چشم هایت چشمه
 چشم هایت دشنه ،
 در عمق نگاهم٠
در تجلی اعتماد
 عاشقانه
 به تو پیوستم،
 تا نهایت بودن را
 در گام تو احساس کنم
چشم هایت
لرزش باران
در فصل پنجم طبیعت است٠

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:45 |

در کوچه باغ شهر احساس         شکست لاله را جدی بگیریم

      اگر نیلوفری دیدیم غمگین               برای قلب پر دردش بمیریم 

    بیا در کوچه های تنک غربت           برای هر غریب سایه باشی

      بیا هر شب کنار ساحل رود                برای پیچکی همسایه باشیم

          اگر صد بار قلبی را شکستیم               بیا یکبار با احساس باشیم

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:28 |

Wie das Steinhuder Meer entstand

دریا در گذر خاطرات دیروز
 پاک تر از چشمان منتظر
 دریا از خروشانی امواج
 همیشه سربلند
از تهمت های زمانه
 دریا مثل همیشه آرام
و بی صدا
 یاد آور پرواز
در بیکران دریا
 آبی تر از آبی
 آسمان زیباتر از
 سکوت مهتاب دریا

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 14 Aug 2008 و ساعت 17:20 |
 

خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه و رفتار و گفتار است.این واژه هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 17 Jul 2008 و ساعت 15:39 |

یزدگرد سوم سی و پنجمین و آخرین پادشاه ساسانی بود.

او در سال ۶۳۲ م. به تخت نشست. نسب او درست معلوم نيست.اما یزدگرد سوم از بوشهر و از دشتستان است یعنی از همان جایی که رییس دلاواری می آید٠  طبرى می گويد كه پسر شهريار (نوهٔ خسرو پرویز) و از مادر ايراني بود و چون كسى را از خانوادهٔ سلطنت نيافتند ناچار او را بر تخت نشاندند. وقتى يزدگرد به شاهى رسيد مشكلات فراوانی در ملك وجود داشت. در سال ۱۴ ه‍. ق. كه عمر از كارهاى شام فراغت يافت. آمادهٔ جنگ با ايران گرديد. سعد پسر ‌ابی‌ وقاص با سى هزار سپاه مأمور جنگ با ايرانيان شد. يزدگرد هم سپاهى گويا در حدود يك صد و بيست هزار نفر در تحت فرماندهى رستم فرخ هرمز (يا فرخ‌زاد) بياراست. عمر در همان سال هيأتى مركب از دوازده نفر به دربار يزدگرد فرستاد. آنان در ورود به تیسفون ظاهرشان باعث سخريه بود ولى يزدگرد آن ها را با احترام پذيرفت، زيرا مقارن اين احوال، اعراب دمشق را فتح كرده بودند. يزدگرد پرسيد: مقصودتان چيست؟ گفتند بايد دین اعراب  بپذيريد يا جزيه دهيد. شاه در جواب با نظر حقارت به آن ها نگريسته و اشاره به لباس آن ها كرده گفت: شما مردمانی هستيد كه سوسمار مي خوريد و بچه‌هاى خودتان (دختران‌تان) را مى‌كشيد. اعراب جواب دادند كه ما فقير و گرسنه بودیم ولى خدا خواسته است غنی و سیر باشيم. حالا كه شمشير را اختيار كرده‌ايد بين ما و شما حكم اوست.

بدين ترتيب زمينهٔ جنگ ايران و اعراب فراهم گرديد و در قادسیه (كربلای امروزى) دو سپاه به جنگ پرداختند و پس از چهار روز جنگ سخت رستم فرخ‌زاد كشته شد و سپاه اعراب بر سپاه يزدگرد پیروز آمد. (سال ۱۴ ه‍. ق.). پس از كشته شدن رستم فرخ‌زاد و شكست سپاه يزدگرد سپاه عرب به امر عمر دو ماه استراحت كرد و سپس در سال ۱۶ ه‍. ق. به قصد مداین حركت كردند. يزدگرد به سعد فرماندهٔ قواى اعراب پيشنهاد كرد كه ممالك آن سوى دجله را به اعراب واگذارد و طرفين صلح نمايند ولی او به استهزا رد كرد و سرانجام با فتح تيسفون غنایم و ذخاير سرشارى به دست سپاه اعراب افتاد.

سعد پس از چندى در جلولا با يزدگرد به جنگ پرداخت و شكست ديگرى به سپاه او وارد آورد تا سرانجام جنگ نهاوند كه اعراب آن را فتح فتوح ناميده‌اند رخ داد و سپاه يزدگرد با همهٔ فزونى شماره و آمادگى جنگى آخرين شكست را از سپاه عرب خورد و پس از اين جنگ اصفهان و فارس و آذربایجان و ری و شهرهای ديگر به تصرف اعراب درآمد و يزدگرد پس از شكست در جنگ نهاوند از رى به اصفهان و از آنجا به كرمان و بعد به بلخ و مرو رفت و پس از آن سفیرى به چین فرستاد و از فغفور كمك خواست ولی دولت چین به سبب دورى از ايران از دادن كمك خوددارى كرد.

بعد يزدگرد با خاقان ترك ها مذاكره كرد و او در ابتدا راضى شد به يزدگرد كمك كند ولى بعد به سبب نارضامندى از رفتار او امتناع ورزيد. پس از آنكه يزدگرد از سو نيت ماهوی مرزبان مرو نسبت به خود آگاه شد در نزديكى مرو به آسیایی پناه برد كه شب در آنجا بگذراند. آسيابان يزدگرد را به طمع لباس فاخر و جواهرش كشت. به روايتی او را در پارس دفن نمودند. (۳۱ ه‍. ق.) و با مرگ او سلسلهٔ ساسانی پس از ۴۱۶ سال سلطنت در ایران منقرض گرديد.

متاسفانه ایران در زمان یزدگرد سوم   با مشکلات زیادی روبرو بود ، وگرنه اسلام و اعراب هیچوقت بر جان و مال ایران و ایرانی مسلط نمیشدند!!!

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 18 Mar 2008 و ساعت 18:23 |
روزغم انگيزي كه كوروش بزرگ بنيادگذار ايران از اين دنيا رفت/
كوروش بزرگ بنياد گذار كشور ايران ، مردي كه عموم تاريخ نگاران او را «انديشمند ، دادگستر و مهربان » توصيف کرده اند در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران درگذشت .

 وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس ، ماد و پارت - شهر بابل ( در جنوب عراق امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.

امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني ، سيروس و سايرس ، تلفظ مي شود از هند تا مرمره و از سيحون (سير دريا ) تا درياي سرخ امتداد داشت . كوروش براي اخراج طوايف آرال كه در آسياي ميانه وارد سرزمين هاي امپراتوري پارسها( تاجيكستان امروز و نواحي اطراف) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارابه بود و سربازانش را در ميدان جنگ هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش ، سربازان او جنگ را بردند . آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن از جمله همبستر شدن با زنانشان مقابل چشم ديگران نبود.

موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ،هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و جان خود را بر سر همين روش گذارد . او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.

جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد پارس منتقل و مدفون شد و آرامگاه او تا به امروز باقي مانده است و پس از وي پسرش كامبيز دوم ( كامبوزبا ، كمبوجيا - كمبوجيه هم تلفظ شده است ) بر جاي او نشست كه مصر را ضميمه امپراتوري ايران كرد.

كوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران ( قبلا ) پوزش خواسته بود.

كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد . اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد شناخته شده و نگهداري مي گردد.

كوروش پس از تصرف هرسرزمين كه مي كوشيد با كمترين تلفات انساني صورت گيرد ، رهبري آن ملت را تغيير نمي داد، آداب و قوانين و دين ايرانيان ( آيين زرتشت) را به آنان تحميل نمي كرد . وي شورائي از اين رهبران به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم خود ، بر قراري حكومت قانون ، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد . يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را آزاديبخش و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.

طبق نوشته برخي از مورخان ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 7 Mar 2008 و ساعت 0:12 |

شیراز در فاصله‌ 919 کیلومتری‌ تهران واقع‌ شده‌ و مرکز استان‌ فارس است‌. این‌ شهرستان‌ آب‌ وهوای‌ نسبتاً معتدل‌ و فصولی‌ منظم‌ دارد. ناحیه‌ شیراز از زمان‌های‌ قدیم‌ دارای‌ اهمیت‌ و اعتبار بوده‌ و نام‌ آن‌ در الواح‌ عیلامی‌ مکشوف‌ در تخت‌ جمشید ذکر شده‌ است‌. آرامگاه‌ دو شاعر بزرگ‌ ایران‌ - سعدی و حافظ - در این ‌شهر است‌ و آرامگاه خواجو در کنار دروازه‌ شهر جای‌ گرفته‌ است‌.

تاریخچه شیراز

در افسانه‌ها آمده است که شیراز فرزند تهمورس (از پادشاهان سلسله پیشدادیان) شهر شیراز را تاسیس کرد و نام خود را بدان بخشید. به روایتی دیگر، نام این دیار، شهرراز بوده که به اختصار شهراز و شیراز خوانده شده است.

در حالی که بر اساس تحقیقات تدسکو شیراز به معنای مرکز انگور خوب است، ابن حوقل، جغرافی دان قرن چهارم هجری، علت نامگذاری شیراز شباهت این سرزمین به اندرون شیر می داند، چرا که به قول او عموما خواربار نواحی دیگر بدانجا حمل می شد و از آنجا چیزی به جایی نمی‌بردند. و بالاخره بنا به نوشته کتاب صوراقالیم، از جهت وجود دام های بسیار در دشت شیراز، آنجا را شیرساز نامیده اند. و به نقل از مردم عامیانه :شی به معنای شیب و دراز به معنی طولانی.

در گذشته شیراز را شیدراز به معنای شیب بلند می خوانده‌اند. چون سطح این جلگه دارای شیب زیاد و طولانی است. حتی هم اکنون به محل‌های پایین شیراز. شی بازار یا شیب بازار می‌گویند.

باری، بیش از هر چیز نام شیراز که واژه ای پارسی است، بهترین گواه بر این باور است که برخلاف پندار پاره ای از جغرافی دانان مسلمان، تاسیس این شهر به قرن‌ها قبل از ورود اعراب به ایران باز می گردد، شیراز، هم اکنون نیز در محل تقاطع مهم‌ترین راه های ارتباطی شمال به جنوب و شرق به غرب کشور است و این موقعیت در ادوار قبل از اسلام شاخص تر بوده، چرا که در عهد هخامنشیان، شیراز بر سر راه شوش (پایتخت هخامنشی) به تخت جمشید و پاسارگاد بوده و در عهد ساسانیان راه ارتباطی شهرهای بسیار مهمی چون نیشابور و گور با استخر، از جلگه شیراز می گذشت. در نتیجه مسلم است که چنین محل حاصلخیز و خوش آب و هوایی که در تقاطع مسیرهای مهمی که برشمرده شد، قرار داشته، هرگز خالی از آبادی و سکنه نبوده است.

وجود آثار قدیمی مانند قصر ابونصر در حوالی شیراز که قدمت آن به دوره اشکانیان می رسد و نقوش برجسته برم دلک، (در چندکیلومتری شرق قصر ابونصر) که از آثار دوره ساسانی (یا پیشدادیان) است و قلعه بزرگ بندر (فهندر، پهندر، قهندز، کهندژ) در سمت شرق تنگ سعدی و چند نقش برجسته در دهکده گویم در چهار فرسنگی شمال غرب شیراز و همچنین پیدا شدن سکه هایی در ضمن حفاری های قصر ابونصر، که بر آنها با خط پهلوی نام شیراز نقش بسته است، جملگی بر وجود شهر یا بلوکی به نام شیراز، در همین محل در دوران قبل از اسلام دلالت دارد.

علاوه بر آنچه گفته شد، کاوش های باستان شناسی در تخت جمشید، به سرپرستی کامرون در سال 1314 ه.ش، به پیدایش خشت نبشته هایی انجامید که بر روی چند فقره از آنها نام شیراز مشخص بود. بدین ترتیب می توان احتمال داد، این وادی که در عهد رونق تخت جمشید، آبادی کوچکی بیش نبوده است، بعد از انهدام پایتخت هخامنشیان، از نو ساخته شده است.در اشعاری از شاهنامه فردوسی، نیز به مناسبت هایی از شیراز یاد شده، استخری در کتاب مسالک و ممالک که در نیمه اول قرن چهارم هجری تالیف شده است، راجع به آثار و بقایای فرهنگی قبل از اسلام، در شیراز می گوید:

شیراز قلعه ای به نام شاه موبد دارد. وی همچنین از دو آتشکده به نام های کارستان و هرمز در آن سرزمین یاد می کند.

باری در مجموع گفتار استخری که شیراز سیزده ناحیه (طسوج) دارد که در هر کدام از آنها قراء و کشتزارهایی موجود است که متصل به هم قرار گرفته اند. و نیز نظر ابن بلخی که در روزگار ملوک فرس، شیراز ناحیتی بود و حصاری چند بر زمین، می تواند روشنگر قدمت شیراز، به عنوان یک سرزمین مسکون و آباد باشد... . یکی از غذاهای خوشمزه شیرازی کلم پلو است. یکی دیگر از غذاهای معروف کوفته سبزی شیرازی است.

شیراز تختگاه سلیمان

شیراز این شهر باستانی در طی گذشت ایام به القاب گوناگونی شهرت داشته و از آن جمله دارالملک، دارالعلم، ملک سلیمان و ... اما شاید مشهورترین و قدیمی ترین لقب شیراز همان ملک سلیمان است و بدین خاطر بر بسیاری از بناهای قدیمی شهر همچون عمارات باغ نظر، سردربازار مشیر، نارنجستان قوام و .... تصویرهایی از حضرت سلیمان نقش شده است که معمولاً وی را بر تختی نشسته و در وسط مجلس نشان می‌دهد و عده‌ای از وزرا و تعدادی از دیوها گوش به فرمان او در اطرفش ایستاده‌اند و تعدادی از حیوانات وحشی و اهلی نیز در بین گلها و درختان و بدور حضرت سلیمان ترسیم شده اند. همچنین در بعضی کتب نقل شده است که در حدود قرن هفتم هجری عده‌ای از عرفا و زهاد از بغداد به طرف شیراز حرکت کرده‌اند تا مسجد سلیمان را زیارت کنند و برای زیارت آن ثوابهای فراوانی قائل می شده اند.

جاهای دیدنی شیراز

از جاهای دیدنی شهر شیراز که به ایرانگردان و جهانگردان ایرانی و خارجی توصیه می‌شود: باغ دلگشا، باغ ارم،نارنجستان قوام،باغ عفیف آباد، باغ زیبای جهان نما، حافظیه، سعدیه، ارگ کریم خان، آستانه و شاهچراغ، کوهپایه، دروازهشیراز بازار وکیل، آرامگاه سیبویه،آستانه سید علاالدین حسین،حمام وکیل ،آرامگاه خواجوی کرمانی، بقعهٔ هفت تنان، بقعه چهل تنان، موزه پارس و ...ارگ کريمخاني

باغ عفیف آباد

باغ عفيف آباد كه آن را باغ گلشن نيز مي نامند در مغرب شيراز و در جنوب خيابان قصرالدشت و در انتهاي خيابان عفيف آباد واقع است. اين باغ يكي از قديمي ترين و زيباترين باغ هاي شيراز است. مساحت باغ حدود 127 هزار متر مربع است. اين باغ در دوره صفويه از جمله باغ هاي آباد شيراز و مقر پادشاهان وقت بوده است. 

 

 

سوغات شیراز

سوغات عمده شیراز آبلیمو و آبغوره می‌‌باشد. همین طور بهار نارنج شیراز زبانزد خاص و عام است. همینطور شیرازی‌ها نوعی پالوده به همان نام پالوده شیرازی دارند که یکی از بهترین انواع پالوده در ایران است. از انواع دیگر صنایع دستی می‌توان به خاتم‌کاری، منبت‌کاری، قالی و قالیچه اشاره کرد. خاتم این شهر معروف است.علاوه بر آن نوعی شیرینی به نام نون یوخه که بسیار لذیذ است بسیار معروف است.

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 18 Feb 2008 و ساعت 2:37 |

مهم‌ترین شهرهای این استان بزرگ باید به آباده، استهبان، اقلید، بوانات، جهرم، داراب، سپیدان، شیراز، فسا، فیروز‌آباد، کازرون، لار، لامرد، مرودشت، نی‌ریز و ممسنی اشاره داشت.

    می‌‌خواهیم برایتان از استان فارس بنویسیم، استانی که قدمت تاریخی دارد. این منطقه یکی از قدیمی‌ترین مراکز متمدن ایران است، (فارس) در کتیبه‌های هخامنشی به صورت (پارسه) و در دست نوشته‌های یونانی به شکل (پرسیس) آمده و معرب آن فارس است. 

   یونانیان نام ایالت پرسیس را به اشتباه بر تمام ایران اطلاق می‌‌کردند. در مجموعه راهنمای جامع ایرانگردی مربوط به استان فارس آمده است: یونانیان نام ایالت پرسیس را به اشتباه بر تمام ایران اطلاق می‌‌کردند، پارسی‌ها مردمانی آریایی‌نژاد بودند که تاریخ ورودشان به این سرزمین، دقیق روشن نیست، از کتیبه‌های به جا مانده پادشان آشوری چنین برمی‌آید که پارسی‌ها، مانند مادها، مدت‌ها تحت تسلط آشوری‌ها بوده و در اطراف دریاچه ارومیه یا در کرمانشاه کنونی سکونت داشته‌اند. این قوم به احتمال زیاد، در حدود هفتصد سال قبل از میلاد، رهسپار نواحی جنوبی ایران شده و در سرزمین فارس امروزی سکونت گزیدند. بر پایه اسناد و مدارکی که از حضریات شوش به دست آمده و نیز بر اساس آثاری که از بابلی‌ها بر جای مانده است، (کوروش) در عیلام و انزان سلطنت داشته و پس از وی، پسرش (چیش پیش) پادشاه پارس و انزان بوده است. پس از درگذشت چیش پیش، سلسله هخامنشی به دو شعبه تقسیم شد، یک شعبه آن در پارس و شعبه دیگر در عیلام و انزان سلطنت کردند... در سال 553 قبل از میلاد، کوروش اول به فرمانروایی سلسله ماد پایان داد و از اتحاد ماد و پارس دولت بزرگ هخامنشی را به وجود آورد... هخامنشیان تا مرگ داریوش سوم در حدود 219 سال بر ایران حکومت کردند و سرانجام به دست (اسکندر مقدونی) منقرض شدند.

    پس از مرگ ناگهانی اسکندر در سال 322 قبل از میلاد، حکومت ایران دچار آشفتگی شد و سلطنت هخامنشیان درسال 312 پیش از میلاد به دست (سلوکوس) افتاد... با این همه، پارس تا زمان آنقینوخوش چهارم جزء قلمرو سلوکی بود، هنگامی که وی در سال 164 پیش از میلاد درگذشت، پارس استقلال یافت. شاهان پارس در دورانی که سلاطین اشکانی صاحب قدرت بودند ازآنها اطاعت می‌کردند، با این وجود پارس هرگز ضمیمه متصرفات اشکانیان نشد. از پادشاهان پارس، سکه‌هایی به دست آمده که تقریبا اسامی همه پادشاهان محلی را می‌‌توان از روی آن سکه‌ها فهمید. از طرفی وجود منطقه تاریخی پاسارگاد و پرسپولیس باعث شده است که فارس به منطقه‌ای تاریخی از دید جهانیان بدل شود و روزی نیست که جهانگردان به این منطقه تاریخی نیایند و از آن دیدن نکنند.

    این استان در جنوب کشور واقع شده است و از شمال به استان اصفهان، از شرق به استان یزد و کرمان، از جنوب به هرمزگان، از غرب به استان بوشهر و از شمال غربی به استان بویراحمد منتهی می‌‌شود، مساحت این استان 1/224/000 کیلومتر مربع است و از لحاظ آب و هوایی به سه ناحیه تقسیم شده است... اولین ناحیه، کوهستانی است که در شمال و شمال غربی، با زمستان‌های نسبتا سرد و تابستان‌های معتدل همراه است، ناحیه دوم به نواحی مرکزی برمی‌گردد که زمستان‌های نسبتا بارانی و معتدل و تابستان‌های گرم و خشک دارد و ناحیه سوم در جنوب و جنوب شرقی واقع شده که دارای زمستان‌های معتدل و تابستان‌های بسیار گرم است.

    جمعیت این استان با مرکزیت شهر تاریخی و دیدنی (شیراز)، چهارمیلیون نفر است. از محصولات مهم این استان می‌‌توان به غلات (گندم و جو)، مرکبات، خرما، چغندر، پنبه، صنایع پتروشیمی، پالایشگاه نفت، لاستیک‌سازی، صنایع عظیم الکترونیک، کارخانه قند، صنعت جهانگردی، قلم‌زنی نقره، قلابدوزی با ابریشم، خاتم کاری و سایر صنایع دستی، گیوه‌بافی، سفالگری، قالیچه، جاجیم (فرش نفیس بافته از پشم و پنبه) وگلیم (فرش بافته شده از موی بز) اشاره کرد. آب‌لیمو و عرقی‌جات تهیه شده در شیراز از بهترین کیفیت برخوردار است، همچنین این شهر بزرگ که مرقد حافظ و سعدی در آن قرار دارد، به خاطر یک نوشیدنی خاص به نام (فالوده) شهرت خاصی دارد.

        شیراز، مرکز استان 

   نام شیراز در کتیبه‌های هخامنشی تخت جمشید خوانده شده است، اشیا و ظروف تاریخی که در موزه (متروپولتین) نیویورک موجود است، از عظمت شیراز در عهد سلوکی‌ها، اشکانیان و ساسانیان گواهی می‌‌دهد. گفتنی است که این شهر زیبا در سال 1079 هجری قمری بر اثر جاری شدن سیل سهمگین ویران شد و بسیاری از آثار تاریخی آن از میان رفت...در اواخر دوره صفویان نیز افغان‌ها این شهر را مورد حمله قرار دادند و خرابی‌های بی‌‌شماری به آن وارد آوردند... در سال 1180 هجری قمری، کریم‌خان زند، شیراز را مقر حکومت خود قرار داد و برای عمران و آبادانی آن کوشید... هنگامی که آقا محمدخان قاجار در سال 1207 هجری قمری، به شیراز دست یافت، امر به ویرانی باروی شهر داد. بعدها بارویی دیگر ساخته شد که بر اثر زلزله سال 1339 هجری قمری بسیاری از قسمت‌های آن فرو ریخت.

    شیراز طی چند دهه اخیر توسعه و گسترش جالب توجهی یافته و به یکی از شهرهای مهم و زیبای ایران تبدیل شده، همچنین محیط مساعد شیراز در دوره‌های مختلف، دانشمندان، سخنوران و نویسندگان بزرگ را در دامان خود پرورده است که آثار جاویدان آنها، میراث علمی و ادبی ایران را زنده و جاوید نگاه خواهد داشت...    

    جاذبه‌های تاریخی

    این سرزمین مجموعه‌ای از آثار باستانی را در خود جای داده است، مجموعه‌ای که باعث شده هر روزه، جهانگردان خارجی از این مکان‌ها دیدن کنند، مثل مجموعه ویرانه‌های تخت جمشید که بر فراز تپه‌های سنگی کوه (رحمت) در جلگه مرودشت به جا مانده از کاخ تخت‌جمشید است و شاهکاری است که مانند دیوار عظیم چین یا اهرام ثلاثه مصر، تنها شاهد بر رنج انسان‌ها نیست، بلکه تجلی ذوق و هنری است که با دست‌های آفرینشگر معماران چیره دست ایر انی خلق شده است.

    هر چه درباره این مجموعه و ابهت و بزرگی آن بگوییم کم است، باید در آن مکان قرار بگیرید تا کاملا این شکوه و جلال را حس کنید.در تخت‌جمشید مکان‌هایی از جمله، دروازه ملل، کاخ آپادانا، کاخ داریوش، کاخ صدستون، خزانه تخت‌جمشید، چاه سنگی و کاخ خشایار به چشم می‌‌خورد. گفتنی است این مجموعه در سال 330 پیش از میلاد به دست اسکندر مقدونی به آتش کشیده شد و تمام بناها به صورت ویرانه درآمد. همچنین می‌‌توان به کاخ عبادتگاه پاسارگاد و قدیمی‌ترین بنای این محل، آرامگاه کوروش، کاخ اختصاصی کوروش، کاخ سلطنتی هخامنشی در مجاورت آبادی (سروان)، قصر دختر در هشت کیلومتری روستای (رستاق)، قصر کیارش در نزدیکی نصیرآباد در غرب داراب، قصر ابونصر در شش کیلومتری مشرق شیراز، کاخ ساسانی در نه کیلومتری جنوب غربی سروستان، قصر اردشیر بابکان، ارگ کریم‌خانی، عمارت باغ ایلخانی، از بناهای محمودقلی خان ایلخانی قشقایی بازمانده از زمان قجر، عمارت باغ‌نشاط در ضلع شمالی پل عباسی، عمارت کلاه فرنگی باغ نظر مربوط به زمان زندیه، اشاره داشت...  

    شهرهای باستانی

    هنوز در استان فارس، یادگارهایی از شهرهای باستانی باقی مانده است که می‌‌توان به ویرانه‌های شهر بیشاپور کازرون که تا سده‌های اول ظهور اسلام نیز مسکونی بوده، شهر حسن غازی، شهر قدیمی استخر در هفت‌کیلومتری ویرانه‌های تخت‌جمشید، ویرانه‌های شهر خندجان و آثار قدیمی شهر فیروز‌آباد اشاره کرد...  

    بازارهای دیدنی

    آنهایی که برای سفر به شیراز می‌‌روند هیچ‌وقت نمی‌‌توانند بازارهای زیبای این شهر را از خاطر ببرند. به خصوص بازار وکیل شیراز در محله (درب شاهزاده) جنب مسجد جامع وکیل که در اطراف آن، کاروانسراهای روغنی، احمد، گمرک و خرابخانه، واقع شده است و سرای مشیر که به آن سرای گلشن هم می‌‌گویند و جنب بازار وکیل شیراز قرار دارد.

    کاشی‌کاری‌ها و ریزه‌کاری‌های چوبی و شیشه‌ای این بازار بسیار چشم‌‌نواز است. از دیگر آثار تاریخی شهر شیراز و استان فارس، می‌‌توان به دروازه قرآن اشاره کرد. در زمان زندیه ‌کریم‌خان زند، این دروازه را مرمت کرد و اتاقک کوچکی بر بالای آن ساخت و در آن یک قرآن خطی بزرگ قرار داد تا مسافرین از برکت عبور از زیر قرآن مجید، از گزند حوادث مصون بمانند، به همین خاطر آن را (اتاق قرآن ) نامیدند و چند سال بعد به (دروازه قرآن) مشهور شد.همچنین باید به مدرسه (آقا باباخان) از بناهای دوره قاجاریه اشاره داشت که در محله درب شاهزاده در جنب بازار وکیل و مسجد جامع قرار دارد. مرحوم (آقا باباخان) در حدود سال 1240 بنای این مدرسه را تمام کرد.یکی از بناهای بسیار زیبای این استان در شهر داراب قرار دارد، در‌(کوه ‌پهنای) شهر داراب، محوطه وسیعی وجود دارد که آن را در دل کوه تراشیده‌اند و به آن مسجد سنگی می‌‌گویند.

    البته از دیگر مساجد قدیمی این استان باید به مسجد وکیل، مسجد جامع عتیق شیراز، مسجد نصیرالملک، مسجد نصر، مسجد جامع نی‌ریز، مسجدجامع داراب، مسجد خواجه که در زمان صفویه به همت شخص (خواجه معین‌الدین منصور) ساخته شده و مسجد جامع سوریان اشاره کرد... ضمن این‌که کلیسای ارامنه که در کوی معروف به (سه جوی ارامنه) و در فاصله‌ای اندک از خیابان قاآنی قرار دارد، اشاره داشت که در زمان شاه عباس دوم بنا شده است.

     شاهچراغ

 فرزندکاظم معروف به (شاهچراغ) در آغاز قرن سوم هجری به شیراز هجرت و در همان جا وفات کرد.

    در شهر شیراز آرامگاه‌های مشاهیر ایرانی هم قرار دارد...آرامگاه حافظ از نام‌آورترین شعرای ایران زمین که در سال 726 هجری قمری در شیراز متولد شد و در سن 65 سالگی به سال 791 وفات یافت، این آرامگاه در مکانی به نام (حافظیه) در شمال شهر شیراز قرار دارد.     در قسمت جنوبی این آرامگاه، خیابان گلستان قرار گرفته و در امتداد آن، خیابان بوستان که به آرامگاه شیخ اجل سعدی منتهی می‌‌شود. سعدی نویسنده و سخن‌سرای بزرگ قرن هفتم هجری در شیراز متولد شد و در آنجا و نظامیه بغداد به تحصیل پرداخت. وی بین‌ سال‌های 691 تا 695 هجری قمری وفات یافت. همچنین آرامگاه خواجوی کرمانی هم در این شهر است.

    کانون مهم صنایع دستی

    استان فارس بی‌‌شک، یکی از کانون‌های مهم صنایع دستی ایران است و قالی‌بافی در میان عشایر استان فارس، زیباترین هنر دستی است، ضمن این‌که پارچه بافی به‌خصوص پارچه‌های ابریشمی کازرون، حصیر بافی در کازرون، سفالگری در استهبان، نقره‌کاری و مسگری در شیراز و خاتم‌کاری که مهم‌ترین صنعت دستی فارس است از هنر مردمان این ناحیه از ایران است.     

    جشن ازدواج

    مراسم ازدواج در فارس به مانند دیگر استان‌هاست، اما در برخی از مناطق عشایری، تفاوت‌های ویژه‌ای دارد. مراسم عروسی در میان عشایر فارس با خواستگاری آغاز می‌‌شود، پس از این مراسم، به مدت سه تا هفت روز در خانه عروس جشن و شادی برگزار می‌‌شود، در روز هفتم بستگان داماد، سوار بر اسب با مقداری خواروبار، شیرینی، قند، چای و... به خانه عروس می‌‌روند، مراسم عقد در همان جا برگزار می‌‌شود، پس از این مراسم، دختر را بر اسبی که پسر بچه‌ای بر ترک او نشسته است، سوار می‌‌کنند(نشاندن پسربچه بر ترک عروس به نشانه آرزوی پسر شدن اولین نوزاد است.)

    (حسن زنده‌دل) در مجموعه راهنمای جامع ایرانگردی استان فارس در خصوص این مراسم می‌‌نویسد: سپس مردی محترم، افسار اسب را به دست می‌‌‌گیرد و به سوی چادر داماد می‌‌برد.

    همراه عروس، افراد ایل به شادی و سرور به راه می‌‌افتند و او را تا چادر داماد مشایعت می‌‌کنند، سپس عده‌ای از دوستان داماد، در حال سوار کاری به استقبال عروس می‌‌روند، عروس که نزدیک چادر شد، داماد با یک (نارنج) به دیدن عروس می‌‌رود و نارنج را به سوی او پرتاب می‌‌کند، بلافاصله اقوام عروس، برای گرفتن داماد به دنبال او می‌‌دوند و اگر بتوانند او را بگیرند، به طور مصلحتی و طوری که داماد دردش نیاید، او را با چوب می‌زنند، در همین زمان، عروس به چادر داماد پا می‌گذارد و اقوام داماد هدایایی از قبیل اسب، دام یا سند مزرعه و ملکی را به عنوان رونما به عروس هدیه می‌‌دهند.

    _ _ _

    درباره مردم استان فارس باید اشاره داشت که آنان، مردمانی بسیار مهربان و خونگرم بوده و در مهمان‌نوازی زبانزد خاص و عام هستند. شیرازی‌ها با لهجه بسیار شیرین و جالبی سخن می‌‌گویند، مردمانی که هر روزه مکان‌های تاریخی که بین‌المللی است را در شهر خود می‌‌بینند و با افتخار از آن یاد می‌کنند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 18 Feb 2008 و ساعت 2:1 |

زهره جویا در شهر مشهد (ايران) از پدر افغان و مادر ایرانی متولد شد و از هر دو فرهنگ بهره مند شده است.او بعد از پايان مدرسه به اروپا رفت و نخست در آمستردام (هلند) و سپس در آکادمی موسیقی و کنسرواتوریوم وین (اتریش) به تحصیل موسیقی پرداخت و از رشته اوپرا فارغ التحصیل شد.

زهره جویا نه تنها در اروپا به اجرای اوپراهای مختلف پرداخته بلکه آثاری از موتسارت، بتهوون و شوبرت را نیز در کنسرت ها و برنامه های رادیویی و تلویزیونی اجرا کرده استاو با امتزاج فرهنگ شرق و غرب موفق شده تا با ابتکار خود سبک جدیدی در آواز خوانی ارایه کند.آلبوم های "سفر به افغانستان"، "شب های ایران"، "سفر به ایران"، و "جوهر عشق" که در بازار های بین المللی عرضه شده، حاصل اين سبک است.

زهره جويا

آواز موزون زهره جویا را می توان در پارچه های "شیرین و فرهاد"، "شاهزاده خانم هندی" و "شهرزاد" که با گروه دکتر پرویز ممنون ضبط شده و همچنان در آلبوم جدیدی که مجید درخشانی با استفاده از اشعار مولانای بلخی و سعدی و حافظ شیرازی به نام "جوهر عشق" تصنیف کرده، شنيد. او تعلیمات ابتدائی موسیقی را در امستردام هالند آموخته و بعدا به شهر ویانائ اتریش رفت. در آنجا او تعلیات موسیقی کلاسیک غربی را در آکادمئ ویانا فرا گرفت و در رشتۀ آواز خوانی در آپرا ماستری خود را بدست آورد. زهره جویا ، هم در موسیقی شرقی و هم در موسیقئ جهان غرب مهارت دارد ، و آواز خوانی را در هر دو فرهنگ ، با علاقمندی زیادی به پیش میبرد.

 او برای اجرای کنسرت های آپرا به جرمنی ، دنمارک و پاریس سفر های هنری داشته و پارچه های کلاسیک موتزارت ، بتهوڤن و شوبرت را اجرا کرده است. او در آهنگ هایش ، به زبان های فارسی و دری و آهنگ های تصوفی او بیشر از اشعار نظامی گنجوی ، مولانا جلال الدین بلخی رومی ، سعدی و حافظ شیرازی ، استفاده میکند.

 جویا به آهنگ های عنعنوی نیز علاقمندئ زیادی داشته و با گروهی از هنر مندان ایرانی در ویانا کار میکند. او با داود سر خوش ، آواز خوان افغان نیز آهنگ های ثبت کرده است. سی دی های او به نام های سفری به ایران و شبهای ایران نمونۀ از قدامت موسیقی ایرانی است.

زهره جویا هنرمند فرهیخته ایست که پدرش از افغانستان و مادرش ازایران است. نه تنها در هنر آوازخوانی وی تاثیر این دو فرهنگ احساس می شود بلکه تاثیر موسیقی اروپایی نیز در کار های هنری اش دیده می شود.

زهره جویا  بعد از اینکه مدرسه را در ایران به پایان رسانید، برای تحصیلات عالی در رشته موسیقی عازم اروپا گردید.  او نخست برای تحصیل وارد امستردام گردید و بعداً ازدانشگاه هنر های زیبا شهر وین در رشته " اپرا"  به درجه فوق لیسانس فارغ گردید. زهره جویا هنرمند یست که نه تنها با اجرای کنسرتها موسیقی ایرانی و افغانی،بلکه در اپراهای زیادی در کشور های مختلف ، محبویت فراوانی حاصل نموده است.

 
زهره جويا
زهره جويا

 

 

 

 

 

 

 

زهره جویا با فعالیت های هنری اش ، با گروه های خیریه به ویژه سازمان های خارج از کشور که برای حقوق زن در افغانستان فعالیت دارند ،  کمک و همکاری دارد. وی در گفت و شنودی که با رادویودویچه ویله دربرنامه جهان زن داشت، از تساوی حقوق زن و مرد و اینکه این دو چگونه در اجتماع مکمل همدیگر اند گفت: " زن و مرد دو بالی یک پرنده را مانند اند. یکی آن مرد و دیگر آن زن است. اگر یکی آن نباشد، پرنده نمیتواند قشنگ پرواز نماید."   وی در مورد قتل نادیه انجمن چنین احساسش را بیان میدارد: " من با شنیدن این خبر خیلی متاثر شدم. من نمیدانم  که شوهری که زنش  به او احترام میگذارد، همدیگر را دوست دارند و با هم به این دلیل ازدواج کردند و پیش خداوند قول و قرار گذاشته اند که باهم زندگی مشترک مینمایند ، زنش را  چگونه با این همه بی رحمی میکشد."

از تازه ترین کار های هنری زهره جویا دی وی دی یا ویدیو سی دی ( DVD ) است که در بهار سال 2006 به دسترس علاقمندان آوازش خواهند رسید. این البوم شامل آهنگ های افغانی و ایرانی است و هم به همکاری  آقای حسین ارمان و پسر ش خالد ارمان سی دی (CD) به همین نزدیکی ها عرصه خواهد شد. زهره جویا میگوید: " من با آقای حسین آرمان و خالد آرمان تصمیم داریم که به کنسرتها و فیستیوال ها  در آینده مشترکاً ظاهر شویم . به عقیده  آقای حسین ارمان و آقای خالد ارمان چون من از طرف پدر تاثیر فرهنگ افغانی را  در هنر موسیقی که اجرا میکنم،  دارم . خوب می شود که ما سی دی بیرون بدهیم که همکاری این دو فرهنگ در آن ظاهر گردد."

زهره جویا - شبهای ایرانی Zohreh Jooya - Persian Nights

Album Download By MediaFire

Album Download By RapidShare

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 13 Feb 2008 و ساعت 17:48 |
 


فرودگاه مهراباد سال 1958

بانک ملی سال 1946

سپه سالار 1947

بازار تهران 1954

هتل هیلتون 1961

کافه نادری 1947

پیست اسکی آب علی 1966

اولین رستوران فرنگی تهران 1966

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 6 Feb 2008 و ساعت 18:9 |

 دايي جان ناپلئون تنها يك داستان و سريال نيست !

دايي جان ناپلئون تنها يك داستان دلنشين و يا يك سريال خوش ساخت نيست !دايي جان ناپلئون ، حكايت اجتماع عقب مانده ي ما ايرانيان است.

جامعه اي كه سانفرانسيسكو رفتن - كه اوج رومانتيسم انساني و قله ي عشق ورزي و نزديكي و صميميت روان شناختي و بيولوژيك است - را  " خاك تو سري كردن " بر مي شمارد !!

در دايي جان ناپلئون ، ويژگي هاي روان شناختي و جامعه شناختي ما ايرانيان ، همانند داستان " علويه خانم " صادق هدايت ، با صراحت و صداقتي كم مانند بيان شده است.اما در همين حال ، دايي جان ناپلئون سريالي فرح بخش نيز هست.

و البته فرصتي بي نظير براي يك سري از هنرپيشگان تئاتر و تلويزيون و سينماي اين سرزمين سرگردان كه يك بار براي هميشه نام و ياد و هنرشان ماندگار و جاودان شود.هنرمنداني چون : " پروين سليماني ( مادر ناموس پرور ! آسپيران )" ، " اسماعيل داورفر ( دوستعلي خره )  " ، " محمد ورشوچي ( آسپيران غياث آبادي ) " ، " پروين ملكوتي ( عزيز السلطنه ) " و " غلامحسن نقشينه ( دايي جان ) " و " هنرپيشگان نقش هاي " قمر " ، " اختر خانوم جون " ، " اصغر ديزل " و " شير علي قصاب " و .... كه متاسفانه اكنون نام شان در خاطرم نيست.

آري ، اين عزيزان برخلاف هنرمنداني چون پرويز فني زاده ( همه ي آثارش ) ، پرويز صياد ( صمد آقا ) ، نصرت كريمي ( محلل ، تخت خواب سه نفره ، .... ) و جهانگير فروهر ( دكتر فوق تخصص فيلم سوته دلان ) و سعيد كنگراني ( در امتداد شب ) شانس و فرصتي دوباره براي ماندگار و جاودان شدن نمي يافتند.

آيا تا به حال به اين نكته انديشيده ايد كه بازي اسماعيل داورفر در نقش دوستعلي خره ، اگر قوي تر از پرويز صياد نباشد ، به هيچ وجه ضعيف تر از آن هم نيست ؟!؟يا تا كنون به اين واقعيت انديشيده ايد كه بازي پروين سليماني در اين سريال از ماندگارترين نقش آفريني هاي زنان هنرپيشه در تاريخ سينماي ايران - به ويژه در ژانر كمدي و طنز - بوده است ؟!؟

دايي جان ناپلئون را ذهن طناز " ايرج پزشك زاد " نازنين آفريد و استادي و توانمندي و جسارت " ناصر تقوايي " نكته سنج ، ماندگار كرد.اجتماع ما ايرانيان هنوز كه هنوز هست ، دايي جان ناپلئوني است و شايد همواره هم دايي جان ناپلئوني بماند !آري ، شايد همآغوشي و عشق ورزي همواره " خاك تو سري " باقي بماند !!!


«من يک روز گرم تابستان،دقيقا يک سيزده مرداد،حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم.تلخيها و زهر هجري که چشيدم بارها مرا به اين فکر انداخت که اگر يک دوازدهم يا يک چهاردهم مرداد بود شايد اينطور نمي شد.»

 

اين سه جمله آغاز رماني است به اسم "دايي جان ناپلئون". اين رمان 500 صفحه اي يک شاهکار بي نظير است.چرا مي گويم شاهکار، چون تمام اين 500 صفحه را ايرج پزشکزاد درباره يک" صداي مشکوک " که معلوم نيست منبع انساني بوده يا ناشي از کشيدن پايه صندلي روي زمين نوشته!

 

از آنجا که شروع يک نوشته مثلا يک گزارش ،يک مصاحبه ،داستان،يادداشت و...بايد انقدر قوي باشد که به قول معروف يقه خواننده را بگيرد و پرتش کند توي نوشته،اين رمان را  هميشه  در کلاسهاي داستان نويسي و...مثال مي زنند.

 

علاوه بر شروع جذاب اين رمان،صحنه پردازي ها،توصيف اشخاص و مکانها آنقدر دقيق هست که قبل از انقلاب از روي اين فيلم سريالي ساخته شد که آن سريال هم به نوبه خودش در ميان سريالهاي وطني مثال زدني شد.اگر اشتباه نکنم اين  فيلم را ناصر تقوايي با بازي کلي از بازيگرهاي معروف ساخته. ضمنا سعيد لنکراني هم اولين فيلمش همين بوده.

 

برگرديم به رمان خودمان.

علاوه بر اينها اسامي شخصيت ها هم خيلي جذاب است،مثل مش قاسم،قمر ،آسپيران غياث آبادي،شاپور معروف به پوري،اصغر ديزل و همين دايي جان ناپلئون و...

در ادبيات داستان نويسي ما مشکل بزرگي که هست مشکل ديالوگ نويسي است ! اما در  اين رمان ايرج پزشکزاد از پس ديالوگها به خوبي برآمده . عالي نوشته.

این رمان جذاب را بخوانيد و لحظه هايي بخنديد از ته دل.

صفي عليشاه اين رمان را منتشر کرده.چاپ اولش مال سال 1351 است و چاپ يازدهم سال 1383 است.

قهرمان داستان دايي جان ناپلئون است که مثل دون کيشوت خيالپرداز است.

 

.دروغ چرا؟ تا قبر آ... آ... آ...

 

 

 

 داستان در مورد عاشق شدن یک پسر بچه که مثلاً ۱۴ سال دارد است  و عاشق دختر دایی خود یعنی دايي جان ناپئلون می‌شود. دایی جان ناپلئون در این داستان به شکلی بیان شده که فکر می‌‌کنه در تمام جنگ هایی فرانسه در کنار ناپلئون بناپارت حظور داشته و در این ماجرا نوکر خونه که مش قاسم نام داره و بسیار اثر گذار بازی می‌‌کنه کمک اقا { دایی جان} می‌‌کنه,بطوری که همش با تعریف از جنگ هایی کازرون و ممسنی نشون می‌‌ده که در کنار اقا جنگیده است  .
پدر سعید داروخانه دارد  و دایی دیگرش سرگردی که خودشو سرهنگ می‌‌دونه و یه پسر ملنگ به نام پوری داره که لیسانس گرفته و لیلا یعنی همون مشوقه سیعدرا می‌‌خواد . پرویز صیاد در این فیلم در نقش دایی اسدالله میرزا ایفای نقش میکند, که در امور خارجه کارمیکندو بسیار چشم هیز خوش مشرب و در  خیلی از مواقع مشکلات با کار هایی با نمکاو هست که حل میشود.نمونه یک انسان قوی که پرویز صیاد به زیبایی هر چه تمام تر این نقش رو ایفا کرده  است .و درضمن به سانفرانسیسکو و لوس آنجلس هم با خانمها سفر میکند.
بازیگران: محمد علی کشاورز، اسماعیل داورفر، پرویز صیاد، مهری ودادیان، سعید کنگرانی، پرویز فنی زاده، غلامحسین نقشینه.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 28 Jan 2008 و ساعت 18:30 |

گرامافون از زمان اختراعش در سال 1877 ميلادي که با نام «فونوگراف» به بازار آمد، تا سر در آوردنش از ايران و رواج آن، سه دورۀ مشخص را طي کرده است.

اول، دوره‌اي که مربوط به اواخر عهد ناصري است. در اين دوران، دستگاه فونوگراف را «حافظ الصوت» و «حبس الصوت» گفته و نوشته‌اند. در اين دوره، صداي ساز و آواز کساني چون «برادران فراهاني»، «سماع حضور» و «نايب‌الدوله» ضبط و شنيده شده.

دورۀ دوم از سال 1323 قمري شروع مي‌شود که دوران حکومت «مظفرالدين شاه قاجار» است. در آن سال، شرکتي با نام «شرکت گرامافون و ماشين تحرير، با مسوليت محدود» که مديريتش را شخصي به‌نام «ماکسيم پيک» به‌عهده داشته، در ايران شروع به فعاليت مي‌کند. «ماکسيم پيک» که از قرار با زير و بم ساختار حکومت، و هنجارهاي جامعۀ ايراني آشنايي داشته در اولين قدم، پنج صحفه از صداي شاه و وزيران طراز اول، و افراد دربار ضبط مي‌کند که از آنها سه صفحه (صداي مظفرالدين‌شاه، اتابک اعظم و وزير امور خارجه)، باقي مانده است.

دوران سوم، مربوط به عهد پهلوي اول مي‌شود که بيشتر، ضبط موسيقي بر روي صفحات، و به شکل دو روي صفحه، شروع و رايج شد.

در سابقه و تاريخچۀ ورود دستگاه گرامافون به ايران، در جلد سوم از «تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم»، نوشتۀ ارزشمند «جعفر شهري»، که بيشتر به زندگي و کسب و کار مردم تهران در آن دوران پرداخته، مي‌خوانيم:

گرامافون‌سازي يعني تعمير گرامافون، و اين کار را در ابتدا ساعت‌سازها که با دنده و پيچ و فنر سر و کار داشتند، اختيار نمودند. کم‌کم به ديگران رسيده، تعميرکاران چرخ خياطي نيز در سطح دانش و عملي که فقط بتوانند آن‌را روغن‌کاري و بعضي قسمت‌هايش را باز و بسته و شکستگي فنرش را وصله و تعمير کنند، به‌دان دست يازيدند.

گرامافون، از زمان مظفرالدين‌شاه به ايران راه پيدا کرد، و اول صدائي که در گرامافون ضبط و شنيده شده، صداي «مظفرالدين‌شاه قاجار» بود. اولين دستگاه گرامافوني که به ايران آوردند، در جلو قهوه‌خانه‌اي در شرق ميدان «شمس‌العماره» به‌صدا درآمد. غرض از انتخاب آن محل براي عرضۀ آن، يکي اين بود که مرکز شهر بود و همه جور آدم از آنجا تردد مي‌کردند، و ديگر اينکه مقابل در «ارک دولتي» و «شمس العماره» بود و محل رفت و آمد وزرا و بزرگان و رجال، که صداي آن را شنيده، بلکه به صرافت خريد آن بيفتند. مهندسي هم از طرف کمپاني سازندۀ گرامافون پاي دستگاه ايستاده بود و کارش اين بود که سوزن، روي صفحه بگذارد و بردارد و سوزن يا صفحه را عوض کند و با ادا و اطوارهايي مردم را به‌سوي خود بکشد.

«جعفر شهري» مي‌نويسد: «صداي گرامافون اما طولي نکشيد که باعث سروصدا و بلواها شد. اجامر توسط مخالفان برآشفتند و آن‌را همان خر دجال گمان آوردند که از هر موي بدن خرش يک صدا درمي‌آيد و مردم را به‌سوي خود کشيده، به جهنم مي‌برد. اما اين معارضه چندان نتوانست پائيده، شوق مردم، بر منع چربيده، دستگاه به کار افتاده، خاصه که صداي آوازخوان‌هايشان هم از آن به‌گوش مي‌رسيد.»

در اين وقت کمپاني مصلحت ديد دستگاه را به قهوه‌چي هديه کند. پس به مهندس خود دستور داد تا طرز کار آن را، از سوزن عوض کردن و کوک کردن و تعويض صفحه به قهوه‌چي بياموزد، تا ديگران از قهوه‌چي بياموزند.
ولي به‌قول «جعفر شهري»: «تا زماني که آقا مهندس «دجال» بالا سر دستگاه بود، از آن «خر»! صدايي بلند مي‌شد و درمي‌آمد، همين که به دست قهوه‌چي و اين و آن افتاد، گرچه «دجال» آن برداشته شد، ولي دستگاه هم نامنظم و بدکار شد. گاهي صداي آن «زيل» [زير] و تند يود، همانند صداي سوت سوتک‌چي خيمه‌شب‌بازي، و زماني کند شده، صدايي مانند صداي گاو از آن بيرون آمده، اداي هر کلمه‌اش لحظه‌ها طول مي‌کشيد.
از آنجا که پس از رفتن مامور،خواسته بودند سر از کار دستگاه درآورده، جن و شياطين آن‌را که به ايشان تلقين شده بود، ديدار کنند، پس خواه ناخواه انگولکي هم کرده، تنظيمش را به‌هم زده، پس از شکستگي فنر که در اثر زياد و بي‌اندازه پيچاندن دستۀ کوک پيدا شده بود، بيش از نصف صفحه کار نکرده، تا دقيقۀ اول صدايش تند و زير، و از آن به بعد، همان صداي کلفت گاوي، و از کار باز مي‌ايستاد. . .»
 

با استقبال مردم از گرامافون، و با علاقه‌اي که براي شنيدن حتي اين صداي ناموزون و ناميزان نشان مي‌دادند، کمپاني در صدد وارد کردن دستگاه‌هاي بهتر و پيشرفته‌تر برآمد، تا آنجا که توانست گرامافون «هيز ماسترز ويس» [His Masters Voice] و يا آنچنان که مردم کوچه و بازار مي‌ناميدند «سگ‌نشان» را در دو نوع بوقي و کيفي، وارد بازار کند.

همراه با ورود گرامافون‌هاي جديد تصنيف‌هاي تازه هم ساخته شد و مردم براي اولين بار صداي آوازه‌خوان‌هايي که آن زمان فقط نامي از آنها به‌گوششان خورده بود را شنيدند.
در اين دوره دو تصنيف بيشترين ياد را در حافظه‌ها از آن خود کرد. يکي تصنيف «در ملک ايران»، با مطلع: (در ملک ايران ـ وين مهد شيران ـ تا چند و تا کي ـ افتان و خيزان ـ داد از جهالت اي خدا ـ که قدر خود ندانيم ـ در زندگاني چرا شبيه مردگانيم).
و ديگري تصنيف «عروس گل»، با مطلع: (عروس گل از باد صبا، شده در چمن چهره‌گشا ـ الا اي صنم بهر خدا ـ ز پيچه زدن حذر کن. ـ ديده کسي هرگز بود شمس و قمر در حجاب؟ ـ ديده کسي هرگز بود قرص قمر در نقاب؟ ـ الا اي صنم بهر خدا، ز پيچه زدن حذر کن).

اشعار هر دو تصنيف از سروده‌هاي «ملک‌الشعراي بهار»، که در همان زمان نيز از شهرت و اعتباري خاص در نزد مردم و اهل ادب برخوردار بود، و صفحۀ آن توسط کمپاني «پوليفون» توليد و به بازار آمده بود. نمايندگي کمپاني صفحه پرکني «پوليفون» در ايران را شخصي به‌نام «عزرا ميرحکاک» عهده‌دار بود.

دکتر «هدايت نيرسينا» در خاطرات خود از «ملک‌الشعراي بهار» مي‌نويسد:
«شوري که اين دو تصنيف در دل‌ها افکنده بود، همه شرکت‌هاي صفحه‌سازي را به تکاپو و کوشش درآورد که بيشتر تصنيف‌هاي خود را از «ملک‌الشعراي بهار» به‌دست آورند. در اين ميان کمپاني «کلمبيا» در رقابت از همه پيشي گرفت و به اصطلاح رکورد را در اين فعاليت شکست.

نمايندۀ شرکت «کلمبيا» در ايران «موسي ارسطو زاده» بود که شخصي شايسته، مودب، خون‌گرم و مدبر بود. او در پذيرايي از نمايندگان آواز و ساز و سخن محبوبيتي به‌دست آورد، و چون شهرت و درخشندگي «بهار» در عالم سياست
، فرهنگ، و هم‌چنين مقام ترانه‌سرايي يا به اصطلاح آن‌روزها، تصنيف‌سازي او سراسر ايران را فرا گرفته بود، و با توجه به اينکه در سرمايه‌گذاري و مصرف پول کافي دستش نمي‌لرزيد، پيش از آنکه نمايندۀ کمپاني انگليسي «هيز مسترز ويس» [محمود ايمن]، و نمايندۀ شرکت «پدافون» [آقاي مبين]، محضر «بهار» را دريابند، به او مراجعه کرد، و بنابر آنچه که خصوصي با نويسندۀ اين مقال در ميان نهاد، مبلغ چهار هزار تومان پول آن زمان، يعني چهارصد برابر مبلغي که ديگران در برابر يک ترانه مي‌پرداختند، به‌عنوان پيش‌پرداخت به آن استاد سخن تقديم داشت. در صورتي‌که کمپاني‌هاي ديگر، هرگز تن به اداي چنين پول‌ها به برترين هنرمندان هم نمي‌دادند.

باري، معلوم نشد آقاي «ارسطو زاده» پس از اين پيش‌پرداخت، با اين شرط که «بهار» تصنيف‌هاي تازه هم براي او بسرايد، چه مبلغ ديگري به سرايندۀ تصنيف «مرغ سحر» پرداخت نمود، و به‌موجب قراردادي، حقوق کليه تصنيف‌هاي سروده شده توسط «بهار» را براي ضبط و پخش مجدد، از آن خود در کمپاني «کلمبيا» کرد.

او اعلاني بلند بالا هم بر ديوار محل ضبط نصب کرد بدين مضمون که: «کمپاني کلمبيا بهترين صفحات را عرضه و تقديم مي‌دارد، مخصوصا افتخار آن دارد که اين صفحات به اشعار اديب و شاعر بزرگ معاصر جناب ملک‌الشعراي بهار مزين است.» اين تبليغ هم البته تاثير بسيار داشت. يکي از استادان نوازش تار «يحيي زرپنجه» آهنگ‌هايي به آقاي «ملک» عرضه داشت که برابر آنها ترانه‌هايي براي اين شرکت بسرايد.»

[خاطراتي از بهار، نوشتۀ هدايت نيرسينا،فصلنامۀ ره آورد، شمارۀ 9، پاييز و زمستان 1364]



در مرور تاريخچۀ صداي خوانندگان ايراني بر روي صفحۀ موسيقي، به صفحاتي برمي‌خوريم که مربوط به قبل از شروع فعاليت کمپاني‌هاي تهيه و توليد صفحۀ موسيقي در ايران مي‌شود. اين صفحه‌ها غالبا در هند يا سوريه و لبنان ضبط و تکثير شده است. براي اين امر خواننده به همراه اعضاي ارکستر و نوازندگان بايد رنج سفر تا آن کشور را به‌جان مي‌خريدند تا بتوانند «تنها صداست که مي‌ماند»، صداي خود و سازهايشان را بر آن صفحۀ مدور سياه ماندگار کنند.

آنچه که اين خاطرات از آن سفرها را خواندني و شنيدني مي‌کند يکي هم ماجراهاي عجيبي است که گاهي بر سر اعضاي گروه مي‌آمده و البته که ربطي هم به موضوع ضبط صدا و صفحه نداشته. نمونۀ آن را در فيلم «دلشدگان» ساختۀ «علي حاتمي»، به شکلي تصويري مي‌بينيم، و در شکل نوشتاري‌اش، به نقل از «جواد بديع‌زاده» در کتاب «مردان موسيقي سنتي و نوين ايران» تاليف «حبيب‌الله نصيري‌فر» مي‌خوانيم.

«جواد بديع‌زاده»، طي دو سفري که در سفر اول با «ابوالحسن‌خان صبا»، «اسماعيل مهرتاش»، «فرهادميرزا معتمد» و در سفر دوم که باز به‌همراهي «صبا»، «مرتضي‌خان محجوبي»، «تاج اصفهاني»، «ملوک ضرابي»، «ملکه حکمت‌شعار»، و «طاطايي» جهت پر کردن صفحه به سوريه و لبنان سفر کرده بود، مي‌نويسد:

«هنرمندان براي پر کردن صفحه و ضبط آهنگ‌هاي ملي ايران، بايد زحمات و مشقات فراواني را متحمل مي‌شدند. از جمله در اولين سفري که به‌دعوت کمپاني «سودوا» به همراه «صبا»، عازم «حلب» و «بيروت» شديم. بعد از اقامت کوتاهي در بغداد، با يک ماشين که رانندۀ آن مرد عربي بود، به‌طرف «شام»، حرکت کرديم.

براي رسيدن به اين مقصد مي‌بايست از «صحراي شام» عبور کنيم. در اين راه تا رسيدن به مقصد هيچ آبادي و يا شهري قرار نداشت. رانندۀ عرب، که به‌نظر مي‌رسيد از صحرا و وضع آن بي‌اطلاع است، تا نزديک غروب در حدود ده دوازده ساعت در صحراي شام راند، تا نزديک غروب که در محلي از صحرا قرار گرفتيم که نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. گم‌شدن در صحرايي که مثل دريا و اقيانوسي بي کرانه بود، حکم مرگ را داشت. رانندۀ عرب راه اصلي و جاده را به‌علت بي‌اطلاعي گم کرده بود و براي ما بي‌اطلاعي او مساوي با مرگ بود. در وسط صحرا جنبنده‌يي پيدا نمي‌شد جز خار مغيلان، که غذاي شتران است.

من و «صبا» و ديگر همراهان مدت چهار شبانه روز در آن محل نامشخص، ويلان و سرگردان، منتظر رسيدن مرگ بوديم. ولي بخت ياري کرد و بالاخره در چهارمين روز از سرگرداني، در حدود ساعت دوازده شب، «صبا» که از ماها با هوش‌تر بود گفت: «صداي حرکت ماشيني را مي‌شنوم.» و در همان لحظه، روزنۀ کوچکي از اميد، به گوشۀ چشم ما باز شد و کمي بعد، از افق نوري دميد و روشنايي تمام صحرا را مثل روز روشن کرد و در فاصله‌اي دور از ما ايستاد.

خود را به‌سرعت به ماشين بزرگي که مثل ماشين‌هاي بزرگ دو طبقه‌اي که فعلا در تهران در جريان است، رسانديم و بعد از لحظاتي ابتدا رانندۀ آن، و بعد تمام مسافرين از آن ماشين بزرگ پياده شدند که ببينند اين بخت‌ برگشته هاي گمگشته راه، از چه قماشي هستند. «صبا»ي مرگ به‌چشم ديده و به‌جان آمده، وسط صحراي شام، ويولون را برداشت و در مايۀ «سه‌گاه» درآمدي کرد و من نيز حال گم شدۀ خود را باز يافتم و در همان مايه و در همان حال زدم زير آواز و خواندن اين غزل که:

من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش ـ در عشق ديدن تو هواه‌خواه غربتم.

آنگاه همگي سوار اتوبوس صحرايي شديم. من کنار صبا نشستم. پرسيدم: اين چهارمضرابي که وسط صحرا زدي، ارتجالا و بداهتا زدي يا سابقه داشت؟». گفت: «مختصري در مغزم بود و چندان بي‌سابقه نبود.» گفتم: «چهارمضراب خوبي بود، يادداشت کن تا از خاطرت محو نشود تا به‌موقع خود ضبط کنيم.» گفت: «اين چهارمضراب را من «زنگ شتر» نام گذاشتم و بلاقاصله توي اتوبوس، قوطي سيگار خود را درآورد و روي قوطي سيگار چهارمضراب را نوشت. و اين همان «زنگ شتر»ي است که صبا در صفحات کمپاني «سودوا» آن را ضبط کرده و روي صفحه نوشت: به‌ياد غزاله. [غزاله نام دختر صبا است] و اکنون پس از سال‌ها اين چهارمضراب به چند رقم با ارکسترهاي گوناگون ضبط شده و در واقع تمرين نوازندگان سازهاست.»
 

در ايران، چهار کمپاني عمده و معروف، بازار ضبط و توليد صفحات موسيقي را در اين دوران به‌عهده داشتند.

«کمپاني پوليفون» [با مديريت عزرا اميرحکاک]، که از همکاري هنرمنداني چون «امير جاهد»، «مرتضي و موسي ني‌داود»، به عنوان آهنگساز، و  «ملک‌الشعراي بهار» و کمي بعدتر «پژمان بختياري»، در مقام ترانه‌سرا، و خوانندگاني چون «قمرالملوک وزيري»  و «ملوک ضرابي» برخوردار بود. از ابتکارات کمپاني  «پوليفون» يکي هم اين بود که اشعار ترانه‌هاي ضبط و اجرا شده را در دفتري طبع، و همزمان با به بازار آمدن صفحه، آن را نيز منتشر مي‌کرد. صفحۀ ترانۀ «مرغ سحر» از معروفترين صفحات توليدي اين کمپاني است.

«کمپاني کلمبيا» [با مديريت برادران ارسطوزاده]، که قراردادي انحصاري با «ملک‌الشعراي بهار» براي سرودن ترانه داشت، و از صداي خواننده‌اي با استعداد که صدايي زنگ‌دار و پرطنين داشت، با نام «جمال صفوي» بهره مي‌گرفت. نام اين خواننده در صفحاتي که «کمپاني کلمبيا» با صداي او منتشر کرده (ج ـ ص) نوشته شده.

«کمپاني پدافون» [با مديريت آقاي مبين]، که از همکاري «کلنل علينقي وزيري» و «موسي معروفي» به‌عنوان آهنگساز، و «حسين گل‌گلاب» [استاد رشته‌هاي جغرافيا، گياه‌شناسي و علوم طبيعي. سرايندۀ سرود معروف «اي ايران اي مرز پرگهر»]، و خوانندگاني از جمله «روح‌انگيز» برخوردار بود.

و بالاخره کمپاني انگليسي «هيز مسترز ويس» [با مديريت موسي بنائي و محمود ايمن] که مهمترين نام و رقيب کمپاني‌هاي موجود بود و سابقۀ بيشتري داشت. اين کمپاني هم دستگاه گرامافون را توليد و وارد مي‌کرد، و هم صفحه‌هاي موسيقي را در شکلي گسترده‌تر به بازار مي‌فرستاد.

صفحه و گرامافون «هيز مسترز ويس»، به‌نام «سگ نشان» معروف بود و در زمان فعاليت خود صفحه‌هاي ارزشمندي از نامداران ساز و آواز، همچون «اقبال آذر»، [اقبال‌السطان]، «درويش خان»، «اديب خوانساري»، «قمرالملوک وزيري»، «تاج اصفهاني»، «سليم‌خان»، «پروانه»، «مرتضي ني‌داود»، «حاج علي‌اکبر خان»، «عبدالحسين خان شهنازي»، و نغمه خوان‌هايي چون «جواد بديع‌زاده»، «نير اعظم رومي»، «ملوک ضرابي»، «خانم گلريز [آسيه خانم]، «ملوک پروين»، «ايران‌الدوله [ايران خانم]، و نوازندگان مشهوري چون «حسن رادمرد» (پيانو)، «مصطفي نورياني» (ويلون)، «يحيي زرپنجه» و «علي صالحي» (تار)، و شاعراني چون «ملک‌الشعراي بهار» و «عارف قزويني» را تهيه و به‌بازار فرستاد.

البته گفتن ندارد که امروزه اين صفحات ناياب است و شايد بندرت در مجموعه‌هايي همچون گنجينه‌هاي هنري در حفظ و حمايت اهل ذوق بتوان يافت. از هزار و يک دليلي که مي‌توان براي ناياب بودن اين صفحات برشمرد و متصور شد، يکي را هم در پانويسي به‌قلم «جعفر شهري» در جلد پنجم از کتاب «تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم» خواندم.

از آنجا که اول اين مقاله با نام او و يادي از آن کتاب شروع شد، خوشتر آنکه با ذکر  آن پانويس، اين مقال را به پايان ببريم و تمام. «جعفر شهري» در پانويس مطلب «آوازخوانهاي معروف»، در معرفي معرفي «پروانه» با همان سبک و سياق و انشاي خاص خود، مي‌نويسد:

«آوازخواني همعصر آوازخوانان اوايل پهلوي که در جواني به‌مرض سل مبتلا گشته، علاقمندانش را داغدار گردانيد. در لحن و صدا و تعليم و حنجره‌اي بس دلنشين که اگر اجل زودرس گريبانش نگرفته بود شايد آثارش ابدي مي‌گرديد، در دو اسف. يکي مرگ نابهنگام وي و ديگر از ميان رفتن صفحاتش که متعصبين تا به مقابله با آزادي موسيقي و آواز و منشعبات آن که تقريبا جا باز مي‌نمود برآيند، پس از مرگش خوابي حعل نموده منتشر کردند، بر اين که آوازه‌خوانهاي زن را ديده‌اند که همه در محشر جمع شده التماس مي‌کنند که صفحه‌هاي آنها را نابود بکنند، چه هر زمان صدايشان از صفحه به‌گوش کسي مي‌رسد، سيخ آهن به گلويشان مي‌کنند و از آن ميان «پروانه» که زيادتر از همه التماس مي‌کند. ديگران وقعي نگذارده، اما کس و کار «پروانه» به جمع‌آوري صفحاتش پرداخته، نابود گردانيدند.»
 

His Master´s Voice

صفحۀ عتيقۀ لاکي، کو وسيله‌يي که بخواند؟
با نگارۀ سگ و بوقش، حيف اگر خموش بماند
اين سگ نشسته به زانو، گو بلايد از سر نيرو
يار غار عهد کهن را، بل ز خواب خوش بپراند

سکه‌هاي کهنۀ ايشان، قصۀ مکرر ما شد
قلب کودکانۀ ما را کس به «شهروا» نستاند
قلب کودکي به شماري کودکانه مي‌زند آري
تهمت مرض منهيدش راز او طبيب نداند

صفحۀ عتيقه، بگو، هان! زن‌خداي خانه کجا شد
کز رخت غبار بگيرد، از دلت ملال براند؟
کوک و دست و پنچۀ نرمش آن کند که ناوک سوزن
ساليان کودکيم را در شيارها بدواند

دخترک به نغمۀ رقصي در حرير و تور گل‌افشان
همچو بوتۀ گل و سوسن دست و دامني بتکاند
کوک و دست نازک مادر گم شدند و، ناوک سوزن
در شيار صفحۀ لاکي تاختن دگر نتواند

صفحۀ شکستۀ لاکي! «تاج» کو؟ «قمر» کو؟
«مرتضي» چه شد که به زخمي تبض ما را بجهاند؟
جمله خفته‌اند و ـ دريغا! ـ خفته کي برآورد آوا
بانگ زاغ و بوم دمادم گوش خسته بدراند

چهرۀ زمانه دگر شد، شور کودکانه به سر شد
صفحۀ عتيقۀ لاکي خوبتر همان که نخواند

شهريور 1373

سيمين بهبهاني
از مجموعه اشعار «يک دريچه آزادي»

* * *

اولين صدايي که از صفحۀ گرامافون شنيده شد، صداي مظفرالدين‌شاه بود. قبلۀ عالم! در جايي از سخنان خود مي‌فرمايند: « پاداش اين خدماتي که به من مي‌کنيد، و به مملکت ايران مي‌کنيد، البته خدا، و سايۀ خدا که خودمان باشيم [!!] به شما خواهم داد.»
خطاب ذات اقدس همايوني! به «اميراتابک» نخست وزير، و وزير امور خارجه است. صداي اين دو وزير را هم بعد از فرمايشات مظفرالدين‌شاه خواهيد شنيد

* * *

صداي «حميد قنبري»، و خاطره‌اي شنيدني از ماجراي صفحه پر کردن او را در مصاحبه‌اي با «رامين فرزاد» از اينجا بشنويد!

* * *

«. . . ژاله خانوم تو دلي! قربان خانوم. ژاله خانوم. . . من حالا ـ الان ـ يه تکه‌اي واست مي‌زنم، از اون چيزايي که دوس داري. اسمش به‌نظرم يادت باشه. «ديلمان». . . يه دفعه مي‌زنم، يه دفعه هم مي‌خونم. . .»

اجرايي استثنايي از «ديلمان» که «صبا» اوائل دهۀ سي، آن را همراه با پيامي ضبط کرد و براي دخترش «ژاله»، که در پاريس به تحصيل باله اشتغال داشت فرستاد. در اينجا بشنويد!

* * *

هفت هشت ماهي قبل از مرگ صبا بود [سال 1336] که گفتگويي با او از راديو ايران پخش شد. بخش‌هاي از آن گفت‌وگو که به کارهاي آموزشي صبا مي‌پردازد و قطعه‌اي که نواخت را در اينجا بشنويد!

+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 25 Jan 2008 و ساعت 16:4 |

ای ايران

ای ايران ای مرز پر گهر
ای خاکت سر چشمه هنر
دور از تو انديشه بدان
پاينده مانی تو جاودان
ای.. دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک ميهنم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

سنگ کوهت در و گهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
در گوبی مهر تو چون کنم
تا.. گردش جهان دور آسمان بپاست
نور ايزدی هميشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

ايران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پيکرم
جز مهرت در دل نپرورم
از.. آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم
مهر اگر برون رود گلی شود دلم
مهر تو چون شد پيشه ام
دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما

اجرايي قديمي از دهها اجراي «سرود اي ايران» را از اينجا بشنويد!

چنانچه خبر داشته باشيد، چندي پيش مصادف بود با شصتمين سالگرد تولد! و يا بهتر گفته باشيم خلق و اجراي سرود معروف «اي ايران» که به تعبيري شايد بتوان آن را «سرود ملي غير رسمي ايران» ناميد.

سرود «اي ايران» دقيقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامي [دانشکدۀ افسري فعلي] و در حضور جمعي از چهره‌هاي فعال در موسيقي ايران متولد شد. شعر اين سرود را «حسين گل گلاب» استاد دانشگاه تهران سردوه بود، و از ويژگي‌هاي آن، اول اين است که تک‌تک واژه‌هاي به کار رفته در سروده، فارسي است و در هيچيک از ابيات آن کلمه‌اي معرب يا غير فارسي وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژه‌هاى خوش‌تراش فارسى است. زبان پاكيزه‌اى كه هيچ واژه بيگانه در آن راه پيدا نكرده است، و با اين همه هيچ واژه‌اى نيز در آن مهجور و ناشناخته نيست و دريافت متن را دشوار نمى‌سازد.

دومين ويژگي سرود «اي ايران» در بافت و ساختار شعر آن است، به‌گونه‌اي که تمامي گروه‌هاي سني، از کودک تا بزرگ‌سال مي‌توانند آن را اجرا کنند. همين ويژگي سبب شده تا اين سرود در تمامي مراکز آموزشي و حتي کودکستان‌ها قابليت اجرا داشته باشد.

و بالاخره سومين ويژگي‌اي که براي اين سرود قائل شده‌اند، فراگيري اين سرود به لحاظ امکانات اجرايي است که به هر گروه يا فرد، امکان مي‌دهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسيقي نيز بتوان آن را اجرا کنند.

آهنگ اين سرود که در آواز دشتي خلق شده، از ساخته‌هاي ماندگار «روح‌الله خالقي» است. ملودي اصلي و پايه‌اي کار، از برخي نغمه‌هاي موسيقي بختياري که از فضايي حماسي برخوردار است، گرفته شده.

اين سرود در اجراي نخست خود به‌صورت کر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسيقي آن سبب شد تا در دهه‌هاي بعد خوانندگان مطرحي همانند «غلامحسين بنان» و نيز «اسفنديار قره‌باغي» آن را به‌صورت تک‌خواني هم اجرا کنند.

در سالهاي اوليه پس از انقلاب، اين سرود براي مدت کوتاهي به‌عنوان «سرود ملي» از راديو و تلويزيون ايران پخش مي‌شد، اما با سيطرۀ گرايش‌هاي ضد ملي‌گرائي، اين سرود هم چند سالي از رسانه‌هاي داخلي حذف شد تا در دهۀ اخير که باز در مناسبت‌هاي مختلف تاريخي، آن را مي‌شنويم.
 

قبل از پرداختن به سابقه و تاريخچۀ اولين «سرود ملي» در ايران، شايد بد نباشد اشاره‌اي کنيم به آنچه که در زمان «ناصرالدين‌شاه» به‌عنوان «سلام شاهي» اجرا مي‌شده، و آن قطعه موسيقي بدون کلامي بوده که به سفارش پادشاه اسلام‌پناه، توسط ژنرال نظامي موسيو «لومر» فرانسوي، مدير «شعبۀ موزيک»، در «مدرسۀ دارالفنون» ساخته شده بود. اين قطعه موسيقي که در همان زمان روي صفحۀ گرامافون هم ضبط شد را در مراسم رسمي، و سلام شاهنشاهي مي‌نواختند.

پنجاه سالي بعد، در زمان حکومت «رضا شاه» چيزي مشابه همين «سلام شاهي» دوران قاجاريه را به‌نام «سرود ملي»، و بعد از او در دورۀ سلطنت پسرش «محمدرضا شاه»، آن را «سرود شاهنشاهي» نام گذاشتند!

و اما تاريخچۀ اولين «سرود شاهنشاهي» در ايران، به نوعي با سابقۀ فعاليت و تاريخچۀ تشکيل «انجمن‌هاي ادبي» در آن کشور، مربوط است. تشکيل انجمن‌هاي ادبي از اوايل مشروطيت متداول شد. در آن زمان «وثوق‌الدوله» که علاقۀ زيادي به شعر و ادب فارسي داشت، جلساتي براي موضوعات ادبي تشکيل داده بود.

اين انجمن‌ها در اوايل حکومت «رضا شاه» رونق گرفت و حدود هفده انجمن ادبي در تهران تشکيل مي‌شد. از جمله: «انجمن ادبي حکيم نظامي» در منزل «وحيد دستگردي» در روزهاي چهارشنبه در خيابان عين‌الدوله [ايران]، «انجمن دانشوران» در روزهاي شنبه در منزل «شاهزاده سيف‌الله ميرزا» در منيريه، و «انجمن ادبي شيخ‌الرئيس» در شب‌هاي جمعه. [«شيخ‌الرئيس» که نام اصلي او «شاهزاده محمد هاشم ميرزا افسر» بود، قبلا در خراسان معلم «عبدالحسين تيمورتاش» بود که بعدا به سمت نمايندۀ مجلس انتخاب شد و به تهران آمد و اين انجمن را تشکيل داد.]

«ملک‌الشعراي بهار»، «رشيد ياسمي»، «عباس اقبال آشتياني»، «سعيد نفيسي» و «تيمور تاش» هم هر هفته به اتفاق انجمني داشتند به‌نام «انجمن دانشکده» که مطالب مورد بحث در آن انجمن، نخست ادبي بود و کمي بعدتر مباحث سياسي شد.

باري، مهم‌ترين انجمن آن روزها، «انجمن ادبي ايران» بود که «وحيد دستگردي»، «شاهزاده افسر»، «اديب‌السلطنۀ سميعي»، «حاج ميرزا يحيي دولت‌آبادي»، «صادق سرمد»، «محمدحسين شهريار»، «پارسا تويسرکاني»، «پروين اعتصامي» و «پژمان بختياري» تشکيل داده بودند.

دکتر «رضا نيازمند» در مطلبي با عنوان [انجمن ادبي «ايران» و ماجراي آفرينش سرود شاهنشاهي] منتشر شده در فصلنامۀ «ره آورد» که به سردبيري «حسن شهباز» در آمريکا به‌چاپ مي‌رسد، مي‌نويسد:

« . . . در اين موقع رضا شاه تصميم گرفت به مسافرت ترکيه برود. به او اطلاع دادند که در آنجا براي او «سرود ملي خواهند نواخت. چون ايران سرود ملي نداشت، رضا شاه دستور داد که به «انجمن ادبي ايران» تکليف کنند «سرود ملي» تهيه شود.

موضوع در انجمن مطرح شد. ولي اعضا نمي‌دانستند که چگونه «سرود ملي» تهيه نمايند. ابتدا تصميم گرفتند که به سرودهاي ساير ممالک گوش دهند تا معلوم شود اصولا «سرود ملي» چيست، و متضمن چه مطالبي است. سپس شعرهايي بسرايند، و با آهنگ بياميزند. قرار شد آقاي «مين‌باشيان» در انجمن حضور يابد و در اين مورد راهنمايي کنند.

آقاي «مين‌باشيان» [غلامرضا خان سالار معزز] در «مدرسۀ موزيک» که شعبه‌اي از «دارالفنون» بود، تحت نظر موسيو «مولر» فرانسوي، تحصيل موسيقي کرده بود و سپس معلم موسيقي و بعدها رياست کل موزيک نظام را به‌عهده داشت.

در جلسۀ انجمن قرار شد « شاهزاده محمد هاشم ميرزا افسر » و «مين‌باشيان» با هم سرود را بسازند. بدين ترتيب که شعر آن را «شاهزاده افسر» تهيه کند و آهنگ آن را «مين‌باشيان». به زودي سرود شاهنشاهي آماده شد و به دربار تقديم گرديد که به‌نظر رضا شاه برسد.

شاه پس از شنيدن شعر و آهنگ، دو جاي آن را اصلاح کرد. [!!] يکي اينکه گفته شده بود: از اجنبي جان مي‌ستانيم، که رضا شاه گفت: از دشمنان جان مي‌ستانيم. ديگر کلمۀ «شهنشه» بود که گفته شده بود: شهنشه ما زنده بادا، که رضا شاه تغيير داد به شاهنشه ما زنده بادا. . . و بدين طريق «سرود ملي ايران» تهيه گرديد. . .»

فصلنامۀ «ره‌ آورد» شماره 34، صفحۀ 240 – 241

 

بعد از انتشار مطلب آقاي «رضا نيازمند»، يادداشت ديگري به قلم «دکتر بابک رضايي» از لندن، به نقل از «دکتر جلال گنجي» در بارۀ سابقۀ اجراي «سرود ملي» و خاطرۀ او از آن مراسم، به دفتر «فصلنامۀ ره آورد» مي‌رسد که در شمارۀ بعدي آن نشريه به اين شرح به چاپ رسيده.

داستاني که در زير نقل مي‌شود، مربوط به دانشجويان ايراني است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» براي تحصيل به آلمان رفته بودند و آقاي «دکتر جلال گنجي» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجي نيشابوري» براي نگارنده نقل کرد:

«ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصيل مي‌کرديم. روزي رئيس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجويان خارجي بايد از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملي کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوريم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهميت ندارد. از برخي کشورها فقط يک دانشجو در اينجا تحصيل مي‌کند و همان يک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملي خود را خواهد خواند.

چاره‌اي نداشتيم. همۀ ايراني‌ها دور هم جمع شديم و گفتيم ما که سرود ملي نداريم، و اگر هم داريم، ما به‌ياد نداريم. پس چه بايد کرد؟ وقت هم نيست که از نيشابور و از پدرمان بپرسيم. به راستي عزا گرفته بوديم که مشکل را چگونه حل کنيم. يکي از دوستان گفت: اينها که فارسي نمي‌دانند. چطور است شعر و آهنگي را سر هم بکنيم و بخوانيم و بگوئيم همين سرود ملي ما است. کسي نيست که سرود ملي ما را بداند و اعتراض کند.

اشعار مختلفي که از سعدي و حافظ مي‌دانستيم، با هم تبادل کرديم. اما اين شعرها آهنگين نبود و نمي‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجي] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزي‌فروش را همه بلديد؟. گفتند: آري. گفتم: هم آهنگين است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزي‌فروش که سرود نمي‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنيد! و خودم با صداي بلند و خيلي جدي شروع به خواندن کردم: «عمو سبزي‌فروش . . . بله. سبزي کم‌فروش . . . بله. سبزي خوب داري؟ . . . بله.» فرياد شادي از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرين نموديم. بيشتر تکيۀ شعر روي کلمۀ «بله» بود که همه با صداي بم و زير مي‌خوانديم. همۀ شعر را نمي‌دانستيم. با توافق هم‌ديگر، «سرود ملي» به اين‌صورت تدوين شد:

عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سبزي کم‌فروش! . . . . بله.
سبزي خوب داري؟ . .  بله.
خيلي خوب داري؟ . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.
سيب کالک داري؟ . . . بله.
زال‌زالک داري؟ . . . . .  بله.
سبزيت باريکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاريکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزي‌فروش! . . . بله.

اين را چند بار تمرين کرديم. روز رژه، با يونيفورم يک‌شکل و يک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان، «عمو سبزي‌فروش» خوانان رژه رفتيم. پشت سر ما دانشجويان ايرلندي در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هيجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوري که صداي «بله» در استاديوم طنين‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خير گذشت.»

« ترانه عمو سبزی فروش با صدای شهپر»(Mp3)

فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286 – 287

* * *
 

پانويس‌هاي مربوط به «سرود اي ايران»:


شصت سالگي «سرود اي ايران» در  بخش فارسي «راديو بي‌بي‌سي»

اجرايي قديمي از دهها اجراي «سرود اي ايران» را از اينجا بشنويد!

***

پانويس‌هاي مربوط به «سرود ملي»:

«حسينعلي ملاح» استاد و از بزرگان موسيقي ايران در بخشي از خاطرات خود، با عنوان «سرود ملي ايران و چگونگي ابداع آن»، در بارۀ چگونگي ساختن «سرود ملي» که به دستور «رضا شاه» انجام شد، مي‌نويسد:
« . . . هنگام ساختن
اشعار اين سرود، ستوان «نجمي» با ساز قره‌ني (كلارينت) آهنگ را مي‌نواخت و شعر آن ساخته مي‌‌شد، اشعار اين سرود در سه قسمت (سه بند يا پاره) است. نخست «سرود شاهنشاهي» است كه مرحوم «شيخ‌الرئيس افسر» ساخته است. قسمت دوم آن «سرود پرچم» است كه سرايندۀ آن «پارساي تويسركاني» است، و قسمت سوم آن «سرود ملي» است كه گويندۀ اين قسمت نيز «شيخ‌الرئيس افسر» است. . .»


متن روايت «حسينعلي ملاح» از چگونگي ابداع «سرود ملي» را در اينجا بخوانيد.

***

تصويري از متن اين سرود سه قسمتي مورد اشاره را هم در اينجا ببينيد!

***

باور بکنيد يا نه! اين صداي «رضا شاه» است در ديدارش از کشور ترکيه، در همان سفري که شرحش رفت. برگرفته از فيلم مستند «ميراث‌داران کوروش». راستش بار گذاشتن فايل تصويري را هنوز بلد نيستم، ولي مي‌توانيد صداي آن قسمت از فيلم را از اينجا بشنويد!

***

دو ماهي بعد از وقايع شهريور 1320، «روزنامه اطلاعات» به تاريخ 13 آبانماه 1320، نامه‌اي از يکي از خوانندگان خود به نام «جهانگير افخمي» را به‌چاپ مي‌رساند. ايشان درنامۀ کوتاه خود، خواستار «سرود ملي» شده و مي‌نويسد:
«همه مي‌دانيم كه «سرود ملي» براي هر ملت زنده لازم است تا به وسيله آن، احساسات ملت تحريک و تهييج شود. بنده مدتي است كه راجع به «سرود ملي» با عدۀ زيادي صحبت كرده‌ام، و همه
را با خود هم‌عقيده ديدم. از اين جهت من به‌نام يك عده بي‌شمار كه شايد تمام اهالي كشور باشند، از رياست «اداره موسيقي كشور» خواستارم كه براي ما «سرود ملي» بسازند. با اطلاعات كافي كه آقاي «علينقي وزيري» در اين فن دارند، با كمال بي‌صبري انتظار اعلام «سرود ملي» را در برنامه راديو تهران داريم.»

اين پيشنهاد در حقيقت به معني اعتراض به «سرود شاهنشاهي» بود اما از آنجا كه سياست متفقين اين بود كه هيچ چيزي تغيير نكند، «سرود شاهنشاهي» هم به‌عنوان «سرود ملي» تا سقوط سلسله «پهلوي» باقي ماند. ليكن سرود «اي ايران» در مدارس جزو درس موسيقي بود، و توسط دانش آموزان خوانده مي‌شد.
راديو نيز از آن در برنامه‌هاي خود استفاده مي‌كرد، ولي سرود رسمي همان «سرود شاهنشاهي» بود كه عصر پهلوي را «صد ره بهتر از عهد باستان» توصيف مي‌كرد. «جهانگير افخمي» بعدها نماينده «روزنامه اطلاعات» در نيويورك شد.

عين آن خبر، و حکايت اين ماجرا را در اينجا بخوانيد!

***


پانويس‌هاي مربوط به «سرود شاهنشاهي»:

در در دهه‌هاي  آخر از حکومت سابق، اجراي «سرود شاهنشاهي» امري معمول بود که در مناسبت‌هاي مختلف انجام مي‌شد. جا افتاده‌ترين آنها، پخش اين سرود در شروع و پايان برنامه‌هاي روزانۀ راديو و تلويزيون آن زمان، و نابه‌جاترين‌شان، پخش آن در شروع هر سئانس نمايش فيلم در سينماهاي ايران بود. امري که بنا به‌دستور، به‌استثناي زناني که در دو ماه‌ آخر از دورۀ بارداري خود بودند! همه از پير و جوان، و مرد و زن، از خرد و کلان، بايد که از صندلي‌هاي خود برخاسته، و به حالت «ايست ـ خبردار»، تا پايان سرود مي‌ايستادند. [در تبصرۀ آن بخشنامه آمده بود: سربازان و افراد نظامي که با لباس و کلاه در سالن نمايش فيلم حضور دارند، در زمان نواختن «سرود شاهنشاهي»، موظف به اجراي «سلام نظامي» (اشاره با انگشتان دست راست بر بالاي شقيقه) هستند]
 
در کتابي که با عنوان «مظفر بقايي به روايت اسناد ساواک» منتشر شده، سندي از «گزارش اطلاعات داخلي» به شماره 62 د ـ 1 و تاريخ 29/11/1337 به چاپ رسيده که در قسمتي از آن، خبرچين ساواک گزارش مي‌دهد:
«. . . «هاشمي يزدي» به «سرهنگ رحيمي» اظهار داشت: شما حالا با اين دستگاه مخالف هستيد؟ «سرهنگ رحيمي» اظهار داشت: صد در صد با اين دستگاه امروز مملكت مخالفم، و هر وقت هم به سينما مي‌روم اينقدر در بيرون سالن منتظر مي‌مانم تا «سرود شاهنشاهي» تمام شود و مجبور نشوم در سالن جلوي عكس قبله عالم بلند شوم، و بغض من به اين دستگاه  به‌قدري زياد است كه تا كار خود را انجام ندهم، راحت نمي‌شوم. . . » متن آن گزارش، و کمي بيشتر را در اينجا ببيند.

***

از ديگر خاطراتي که مربوط به اجراي «سرود شاهنشاهي» در سينماها مي‌شود، يکي هم خاطره‌اي است از «صادق هدايت» نويسنده معاصر، به اين شرح که: شبي همراه با چند تن از دوستانش به سينما مي‌رود. نواختن «سرود شاهنشاهي» که شروع مي‌شود، همه «برپا» مي‌شوند و او نه. همانطور که برجاي خود نشسته، پاسبان ناظر در سالن سينما به سر وقتش مي‌آيد که: مگر نمي‌شنوي سرود شاهنشاهي مي‌زنند؟
«صادق هدايت» بي‌حوصله جواب مي‌دهد: نه سرکار! من گوش موسيقي ندارم.

***

آخرين «سرود شاهنشاهي» را هم بابت نوستالژيک بودنش! مي‌توان از اينحا شنيد!

+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 25 Jan 2008 و ساعت 15:56 |
 

 

 

تنگسي

كارگردان: امير نادري

فيلمنامه: امير نادري (بر اساس داستان «تنگسير» اثر صادق چوبك)

مدير فيلمبرداري: نعمت حقيقي

تدوين: مهدي رجائيان

موسيقي: لوريس چكناواريان

عكاس: كيومرث درمبخش

بازيگران: بهروز وثوقي، پرويز فني زاده، جعفر والي، عنايت بخشي، نوري كسرايي، مهري وداديان، حسين اميرفضلي، عباس ناظريان، رضا رخشاني، روح الله مفيدي، علي اكبر مهدوي فر، نعمت الله گرجي

سال ساخت: 1352

خلاصه داستان :
زائرمحمد سعي مي كند ورزاي سكينه را رام كند؛ اما گاو صدمه مي بيند. اين حادثه، و پرخاش سكينه نسبت به زائرمحمد، باعث مي شود تا او براي گرفتن طلبش از آقا علي وكيل ، عبدالكريم حاج حمزه، ابول گنده رجب و شيخ ابوتراب برازجاني اقدام كند. آنها زائر محمد را با تمسخر از خود مي رانند و مي گويند كه سرمايه اش در معامله سوخت شده است. زائر محمد تفنگ قديمي و تبر زنگ زده اش را از زير خاك بيرون مي آورد و پس از خداحافظي از همسرش شهرو درصدد انتقام بر مي آيد. او پس از كشتن عبدالكريم حاج حمزه و شيخ ابوتراب از دست امنيه ها به اغذيه فروشي بارون آساتور پناه مي برد و از اسماعيل ، شاگرد بارون آساتور، مي خواهد كه با برادر همسرش تماس بگيرد و شهرو و فرزندانش را براي سفر آماده كند. به دستور نايب امينه ها در اطراف خانه ي ابول گنده رجب كشيك مي كشند؛ اما زائر محمد با همكاري مردم او را از خانه بيرون مي كشد و با شليك گلوله از پا در مي آورد، و سرانجام به آب مي زند تا به همسر و فرزندانش در آن سوي ساحل ملحق شود.

 
میگویند تنگسير بهترين فيلم اقتباسي تاريخ سينماي ايران است
 

بهروز برادري داشته يک سال کوچک تر از خودش بنام فيروز، و دو خواهر کوچک که آنها هم با يکديگر يک سال اختلاف سن داشتند به نام هاي گلدون و مهين. خانواده ي وي بعدها به تهران مي روند. اوايل اقامت در تهران، زندگي دشواري داشتند. خواهرانش حصبه مي گيرند و مي ميرند. پدرش در بهداري کار مي کند...

 ساعت پنج صبح روز بيستم اسفند ماه ۱۳۱۶ خورشيدي، در شهرستان خوي آذربايجان، پسري به دنيا آمد که اولين فرزند خانواده بود. پدربزرگ مادري اش – "جعفرزاده چهراقي" - که روحاني بود و امام جمعه ي تبريز، اسم او را گذاشت "خليل"، و به رسم آن زمان، نام و ساعت و روز تولدش را پشت قرآن نوشت. چون مي گفتند در روز خوبي متولد شده، او را "بهروز" ناميدند. خانواده ي پدري از خان ها و مالکان آن روزگار در آن خطه بودند. اصلاً اهل مرند بودند و بيشتر خويشاوندان پدري اش در آن شهر زندگي مي کردند.
"بهروز" برادري داشته يک سال کوچک تر از خودش بنام "فيروز"، و دو خواهر کوچک که آنها هم با يکديگر يک سال اختلاف سن داشتند به نام هاي "گلدون" و "مهين". خانواده ي وي بعدها به تهران مي روند. اوايل اقامت در تهران، زندگي دشواري داشتند. خواهرانش حصبه مي گيرند و مي ميرند. پدرش در بهداري کار مي کند. اولين فيلم ايراني که "بهروز" مي بيند «ولگرد» است با بازيگري "ناصر ملک مطيعي". "بهروز" شبيه "ناصر" گريم مي کند و لباس مي پوشد و جرقه ي هنرپيشگي در وجودش شعله مي کشد.
زندگينامه ي "بهروز وثوقي" را "ناصر زراعتي"، نويسنده ي معروف سينماي ايران و با همياري "مرتضا نگاهي" (روزنامه‌نگار)، "پرويز شفا"، دکتر "کمال آذري"، "فرامرز خداياري" و "اکبر صديق"، توسط نشر «آران پرس» در سانفرانسيسکو (در 5000 نسخه در ماه آگوست سال 2004) نوشته و از زمان تصميم "بهروز" به انتشار خاطراتش تا چاپ آن چهار سال طول کشيده است. طولاني شدن اين مدت يکي به علت فاصله ي مکاني "زراعتي" (شهر گوتنبرگِ سوئد) و "بهروز وثوقي" (سان فرانسيسکو - امريکا) بوده و حدود يک سال هم منتظر کسب مجوز از وزارت ارشاد بودند که تا به حال بي نتيجه مانده. "ناصر زراعتي" در وبلاگش نوشته: «براي انجام کار اين کتاب، من در سه سال متوالي، سه سفر (دو اقامت يک‌ ماهه و يک‌ بار هم 45 روز) از سوئد به سانفرانسيسکو کاليفرنيا رفتم که البته هر بار به بهانه‌ي نمايش فيلم يا سخنراني و داستان‌خواني و از اين جور کارها بود تا انجمن‌هاي ايراني و دوستان دست‌اندرکار بليت رفت و برگشت مرا تقبل کنند و در تمام مدت هم مهمان دوست قديمي‌ام "مرتضا نگاهي" بودم و در خلوت خانه‌ي او و با استفاده از کامپيوتر او بود که کار مي‌کردم. در سفر اول، يکي دو هفته هر روز ساعت‌ها با "بهروز" نشستم و پرسيدم و او گفت و حرف‌هامان را ضبط کرديم که حدود 40 نوار يک و يک ساعته و نيمه شد. (گمان مي‌کنم اين نوارها موجود باشد). بعد، تمام حرف‌هاي "بهروز" را عيناً روي کاغذ آوردم. اين دستنوشته‌ها حدود 1000 صفحه شد. آن‌گاه بود که شروع کردم به نگارش کتاب روي برنامه ي واژه ‌نگارِ فارسي در کامپيوتر. پس از نوشتن، به دو سه شکل و شيوه، سرانجام روي همين شکل و شمايل فعلي کتاب، توافق کرديم و من بخش به بخش که کار آماده مي‌شد، پرينت مي‌گرفتم و به "بهروز" مي‌دادم تا بخواند. و اين کار در فاصله‌ي آن سه سال ادامه يافت؛ چه زماني که در سوئد بودم و چه آن روزها که به سانفرانسيسکو مي‌رفتم. شرح جزئيات بيش‌تر موجب کسالت خواننده خواهد شد. فقط اين را بگويم که تا کار به انجام برسد، کل کتاب را که در واژه‌نگار بيش از 600 صفحه بود، من هفت بار پرينت گرفتم و متن‌ها را پُست کردم براي "بهروز".... دراين بازخواني‌ها، دوستان ديگري هم گاه شرکت مي‌کردند و نظر مي‌دادند که من در مقدمه ي کتاب از آنان تشکر کرده‌ام و البته هميشه "مرتضا نگاهي" هم بود که کار را دنبال مي‌کرد و به نوعي مشوق من بود و همين همياري او دراين زمينه، براي من مفيد بود. اغراق نکرده‌ام اگر بگويم که براي اين کتاب، من به اندازه‌ي نوشتن پنج، شش رمان زحمت کشيدم».
انتشارات «معين» در تهران قرار بوده که آن را منتشر کند. "صالح رامسري"، مديريت توليد انتشارات «معين»، در گفت و گو با خبرگزاري ايلنا، گفته است: «اين کتاب شامل زندگي نامه ي کامل "بهروز وثوقي"، بازيگر شاخص سينماي پيش از انقلاب ايران است که در 600 صفحه و در قطع وزيري تهيه شده. اين کتاب اصلاً سياسي نيست و نماينده ي "بهروز وثوقي" در ايران براي انتشار کتاب، برادرش "بهزاد وثوقي " است. 
*******
"نادري" که تا آن زمان يکي دو فيلم ساخته و «تنگنا» و «خداحافظ رفيق» او از جمله فيلم هاي قابل توجه و مورد بحث بوده است، مي رود سراغ رمان "چوبک" و بر اساس آن، فيلمنامه اي مي نويسد. سپس براي گرفتن اجازه ي ساختن فيلم مي رود پيش نويسنده.
- "صادق چوبک" پرسيده بود: «کي قرار است نقش زايرمحمد را بازي کند؟ براي من مهم است بدانم چه کسي اين نقش را بازي مي کند». "نادري" اسم مرا مي برد. "چوبک" مي گويد: «اگر فلاني بازي کند، اشکالي ندارد». بعد هم که مي رود سراغ "علي عباسي" که فيلم را تهيه کند، او هم مي گويد: «اگر بهروز بازي کند  من حاضرم، باهات قرارداد ببندم».
البته بعدها "ابراهيم گلستان" در نامه اي که برايم نوشته بود و موجود است، متذکر شده بود که به "صادق چوبک" دو هزار تومان پول داد که داستان «تنگسير» را بنويسد و بعد هم آن را بخشيده به "امير نادري". در صورتي که "علي عباسي" تهيه کننده ي فيلم مي گفت پنجاه هزار تومان بابت خريد کتاب داستان «تنگسير» براي ساختن فيلم، به "صادق چوبک" پرداخته است. من نمي دانم کدام يک از اين دو روايت درست است.
"بهروز" رمان را مي خواند. طبيعي است که آن را و نيز نقشي را که بايد  بازي کند، مي پسندد. اما داستان طولاني است. در فيلمنامه و فيلم، داستان کوتاه تر مي شود و اين يکي از موارد چندگانه اي است که بعدها، مورد اعتراض "چوبک" قرار مي گيرد. هر چند که با اين همه، فيلم «تنگسير» به نسبت فيلم هاي معمول سينمايي ايران زمانِ طولاني تري دارد.
قرار است فيلم رنگي تهيه شود و چون فيلم برداري هم در شهرستان است، يکي از فيلم هاي پر خرج سينماي آن زمان ايران مي شود.
- به "علي عباسي" گفتم: «من در قرارداد، اختيار تام مي خواهم». آن زمان به مرحله اي رسيده بودم که حق انتخاب خيي چيزها را داشتم. ديگر هر داستاني را قبول نمي کردم. حق انتخاب آدم ها و همکارها را هم داشتم.
"عباسي" مي گويد: «باشد».
با گرفتن «اختيار تام» از تهيه کننده، "بهروز" مي شود «مسئول فيلم» و در واقع «نماينده ي تام الاختيار» او که مي تواند بر همه چيز نظارت داشته باشد و همه ي افراد گروه بايد حرفش را بخوانند. البته براي تهيه کننده هم خيلي مهم است که يک نفر مسئول دل سوز از طرف او، بر صحنه ها و جريان کار نظارت داشته باشد تا مبادا سرمايه اش حيف و ميل شود.
 تهيه کننده به "امير نادري" مي گويد: «بهروز در اين فيلم اختيار تام دارد».
کارگردان مي گويد: «براي من اصلاً اين چيزها مهم نيست، فقط تو فيلم بازي کند، بقيه اش برام مهم نيست. هر کاري دوست دارد بکند، اشکالي ندارد از نظر من».
"پرويز فني زاده" هم در اين فيلم قرار است نقشي بازي کند.
- خدا بيامرز "پرويز" دوست خيلي خوب من بود. يکي از بهترين بازيگران تئاتر و سينماي ما بود، من هميشه افتخار مي کنم که در چند فيلم با او هم بازي بودم.
"فني زاده" آن زمان، دچار مشکل اعتياد است. "بهروز" از او خواهش مي کند که يک ماه زودتر برود بوشهر و در آن جا استراحت کند تا مشکلش برطرف شود و بتواند خوب کار کند.
"بهروز" در بوشهر، دوستي دارد؛ تيمسار "روحاني" فرمانده ي نيروي هوايي بوشهر. او به توصيه ي "بهروز"، از "فني زاده" پذيرايي مي کند و او را در بيمارستان مي خواباند و هر کاري که از دستش ساخته است انجام مي دهد.
وقتي "بهروز" و گروه فيلم برداري مي رسند بوشهر، "پرويز فني زاده" حالش کاملاً خوب شده است.
"بهروز" با ديدن "پرويز" مي گويد: «خوشحالم که حالت خوب شده ... آخر حيف از تو نيست؟! بازيگر به اين خوبي ... چرا؟»
- خدابيامرز دست خودش نبود. اصلاً دلش نمي خواست و دوست نداشت بيافتد تو مخمصه ي اعتياد... روحيه ي عجيبي داشت. مهربان بود و حساس. بي غل و غش بود... ول مي کرد، مدتي حالش خوب بود، اما دوباره شروع مي کرد... بالاخره دليلي براي شروع دوباره پيدا مي شد.
"فني زاده" مي خندد: «آره... الان حالم خوب است اما مي دانم از اين جا برگردم، باز شروع مي شود».
فيلمبرداري در بوشهر شروع مي شود.
روز اول، صحنه اي را مي گيرند که "زايرمحمد" رفته سراغ يکي از آن هايي که پولش را خورده اند و به او التماس مي کنند که پولش را پس بدهد. داخل يک اتاق دارند فيلمبرداري مي کنند؛ نمايي است طولاني که دو سه دقيقه طول مي کشد. همه چيز خوب پيش مي رود.
"نادري" مي گويد: «يک بار ديگر اين صحنه را تکرار مي کنيم». بعد دستور مي دهد جا و زاويه ي دوربين را عوض کنند.
يک بار ديگر همان نما را مي گيرند. اين بار هم همه چيز خوب است. "نادري" باز مي گويد که محل دوربين را عوض کنند.
- من ديدم همان يک شات است که هِي دارد آن را تکرار مي کند. خراب هم نشده بود که بگوييم لازم است تکرار شود. بعد هم اين مي خواهد يک شات را از چند زاويه بگيرد... گفتم: «امروز کار تعطيل ... برويم هُتل».
"نادري" مي پرسد: «چي شده؟ براي چي؟»
"بهروز" مي گويد: «هيچي ...برويم هُتل...».
"بهروز" در مهمانسراي نيروي هوايي، نزد دوستش است و افراد گروه در هتلي در بوشهر اقامت دارند.
- کار را تعطيل کرديم و رفتيم هتل. من و "نعمت حقيقي" فيلمبردار و "نادري" نشستيم تو يک اتاق صحبت کنيم.
"بهروز" مي گويد: «نادري! به من بگو اين فيلم چند تا شات دارد؟»
"نادري" مي گويد: «الان دقيق نمي دانم».
"بهروز" مي گويد: «تقريبي بگو... حدوداً چند تا؟»
"نعمت حقيقي" از "بهروز" مي پرسد: «براي چي مي پرسي؟»
"بهروز" مي گويد: «تو صبر کن، نعمت جان! مي خواهم بدانم...»
"نادري" فکري مي کند و مي گويد: «حالا مي گيريم هزار تا...»
"بهروز" مي پرسد: «فکر مي کني هر کدام از اين شات ها چند ثانيه است؟ 30 ثانيه؟ 45 ثانيه؟ يک دقيقه؟...»
"نادري" مي گويد: «فرض کن يک دقيقه...»
"نعمت حقيقي" حساب مي کند و مي گويد: «اي بابا! يعني تو مي خواهي پانزده شانزده ساعت فيلم بگيري که از توش دو ساعت در آري؟!»
"نادري" مي گويد: «خُب، هر فيلمسازي يک شيوه اي دارد...»
"بهروز" مي گويد: «ببين امير جان! درست است  که هر کارگرداني براي خودش شيوه اي دارد، اما چون من در اين فيلم يک اختيارات و تعهداتي دارم و فيلم هم رنگي است، دلم نمي خواهد به تهيه کننده لطمه بخورد. ما منشي صحنه هم که نداريم... حتماً بايد هر چه فيلم مي گيريم چاپ کنيم، نه؟»
"نادري" مي گويد: «آره ديگر، پس چي؟ من تو اتاق مونتاژ بايد تمام شات هايي را که گرفته ام ببينم. ببينم کدام را دوست دارم، آن را بگذارم».
"بهروز" مي گويد: «پس الان نمي داني کدام شات را دوست داري؟! مگر تو دکوپاژ ِ دقيق نداري؟»
"نادري" مي گويد: « نه، شيوه ي کار من اين جوري ست».
"بهروز" مي گويد: « ببين اميرجان! تو عکاس درجه يکي هستي، قبول... ولي اين کار را نمي داني... من متأسفانه نمي توانم باهات کار کنم. من در اين فيلم يک مسئوليتي را قبول کرده ام، نمي توانم بهش عمل نکنم. به تهيه کننده لطمه بزنم، به خودم لطمه بزنم، که چي؟ که تو شيوه کارت اين جوري ست...؟! نه، خواهش مي کنم شما بفرماييد برگرديد!»
"امير نادري" بهش بر مي خورد، ناراحت مي شود و مي رود تو اتاق خودش.
"نعمت حقيقي" به "بهروز" مي گويد: «اين چه کاري بود تو کردي؟ اگر اين برگردد که خيلي بد مي شود. آبرو و حيثيتش مي رود... به هر حال، کارگردان اين فيلم است».
"بهروز" مي گويد: «نه نعمت جان! اين جوري نمي شود کار کنيم».
"بهروز" تلفن مي کند به "علي عباسي" و قضيه را مي گويد.
"عباسي" مي پرسد: «چه کنيم؟»
"بهروز" مي گويد: «شما با آقاي تقوايي صحبت کن، ببين مي تواند بيايد».
- قضيه بالاخره حل شد البته... "عباسي" گفت "تقوايي" گرفتار است، بعد به "منفردزاده" تلفن کرد و او را فرستاد بوشهر براي حل مسئله. "عباسي" مي دانست که "اسفند" رفيق صميمي ما است... "منفردزاده" هم آمد و وساطت کرد و تصميم گرفتيم به يک شرط کار با "نادري" را ادامه بدهيم که دکوپاژهاي او را "نعمت حقيقي" تأييد کند تا شات زيادي نگيريم. خلاصه برگشتيم سر کار و فيلم را ادامه داديم.
پس از اين همه سال، از "بهروز" مي پرسم: «چرا با افراد گروه فيلمبرداري نمي رفتي يک جا؟ چرا خودت را از آن ها جدا کرده بودي، رفته بودي مهمانسراي نيروي هوايي؟!»
مي گويد: «من بيش تر وقت ها با گروه بودم، اما گاهي نمي شد. مثلاً سر همين تنگسير، رفيقم مرا برد به مهمانسراي نيروي هوايي. دوست داشت با من باشد، همديگر را بيش تر ببينيم. خُب نمي شد که تمام افراد گروه را هم بردارم ببرم مهمانسرايي که مال ارتش بود... باور کن وقتي اين تيمسار مي گفت مرا با هلي کوپتر ببرند سر صحنه، خودم ناراحت مي شدم... من آدم اين طوري نبودم. در تمام طول کارم، کارگرهاي فيلم عاشق من بودند، چون تا مطمئن نمي شدم غذايشان را خورده اند، لب به غذا نمي زدم. حتا در يکي دو تا از فيلم ها، با مدير تهيه دعوام شد که چرا براي ماها مثلاً چلوکباب و براي گروه کارگر فني که از همه بيشتر زحمت مي کشند، ساندويچ؟!... حتا چلوکبابم را مي بردم مي دادم به آن ها. چون معتقد بودم در يک کار گروهي، نبايد اختلاف و اجحاف باشد. اما يک جاهايي ديگر نمي شد کاريش کرد... خُب رفيقم مرا دوست داشت، دلش مي خواست به من محبت کند. مرا سوار هلي کوپتر مي کرد، من نمي توانستم بگويم: «نه اين کار را نکن؟ يا  حالا که مرا سوار مي کني، بايد تمام افراد گروه را هم سوار کني! مسايلي هم البته پيش مي آمد... مثلاً سر صحنه هاي فيلمبرداري، مردم جمع مي شدند، مرا مي شناختند، دوستم داشتند، برايم ابراز احساسات مي کردند. اين طبيعي بود. اما براي بعضي کارگردان ها يک خُرده سنگين بود... کارگردان مي گفت: «من دارم اين فيلم را مي سازم، آن وقت اين بهره برداري مي کند!» توجه نمي کرد که در تمام دنيا همين جوري است؛ براي مردم، بازيگر بيش تر از کارگردان محبوب و مطرح است. همان طور که براي اهل فن و هنر و منتقدان، اين کارگردان است که اهميت بيش تري دارد. البته اين قضيه هم برمي گشت به درک و فهم کارگردان... من هيچ وقت با "جلال مقدم" اين مسأله را نداشتم، با "ناصر تقوايي" چنين مسأله اي را نداشتم. براي اين که آن ها مي فهميدند که خُب اين بابا مشهور و مطرح است، محبوب است و مردم دوستش دارند، مي آيند، جمع مي شوند پشت صحنه و تماشايش مي کنند، يا ابراز احساسات مي کنند برايش. اين که اشکالي ندارد؟ چيزي از شخصيت کارگردان کم نمي کند. اما در مورد همه اين جوري نبود».
در تمام طول فيلمبرداري، "بهروز" در بوشهر است. فقط يک بار که يکي از برادرهايش ازدواج مي کند، مجبور مي شود يک شب برود تهران و در مراسم عروسي او شرکت کند و فرداي آن شب هم باز برگردد بوشهر، سرِ کارِ فيلم.
هنگام فيلمبرداري «تنگسير»، به دليل ضعيف بودن امکانات، مشکلاتي پيش مي آيد. در صحنه ي دويدن دنبال گاو، چون نتوانسته اند براي "بهروز" کفش مخصوص تهيه کنند، ناخن پايش کَنده مي شود و مدت ها مايه ي عذابش است.
يکي از روزها، "نادري" مي گويد: «اين جا پيرمردي است نود و چند ساله که زايرمحمد را از نزديک مي شناخته».
با هم مي روند ديدن پيرمرد. "بهروز" با همان لباس ِ سَر ِ صحنه مي رود.
- پيرمرده تا چشمش افتاد به من، گفت: «خودشه... خودشه...!» هيأت "زايرمحمد" را در من ديده بود انگار.
کار تمام شد و فيلم‌ آماده ي نمايش است.
به نظر "بهروز"، يکي از اشکالات «تنگسير» همخواني نداشتن تصوير و موسيقي آن است. آهنگساز اين فيلم "چکناواريان"، هنرمند سرشناسي است، تحصيل کرده ي موسيقي و اداره کننده ي ارکستر فيلارمونيک، اما آشنايي کامل و درستي با «تصوير» و «سينما» ندارد.
"بهروز" اما "منفردزاده" را نمونه ي خوبي از آهنگسازان مسلط در زمينه ي سينما مي شناسد و فيلم هايي را که با هم کار کرده اند (به خصوص «قيصر») را مثال مي زند. در اين جا ياد حرفي از "منفردزاده" مي افتد که هيچ گاه يادش نمي رود: «در دنيا هزاران موسيقي دان و آهنگساز هستند که مي توانند براي هزاران موضوع، موسيقي و آهنگ بسازند و کارشان هم خوب باشد. اما در دنيا، انگشت شمارند آهنگ سازاني که فيلم و سينما را مي شناسند و مي توانند موسيقي را درست روي تصوير جا بياندازند».
بخشي از نامه ي "گلستان" به "بهروز وثوقي":
...«تنگسير» به سفارش من نوشته شد، چون دوست بسيار عزيزم "صادق چوبک" به من گفت گوشه اي از اين حادثه را خودش ديده بوده است، گفتم: «بنويس» گفت: «سفارش بده» گفتم: «چقدر؟» گفت: «دو هزار تومان». در همان لحظه چک نوشتم و به شوخي و خنده قراردادي نوشت و من امضاء کردم. بعد از آن، قصه را نوشت.
و اي کاش آن را که به من داد همان را به چاپ مي رساند که شسته رفته تر بود. به هر حال براي همين قرار هم بود که وقتي "علي عباسي" به او رجوع کرد، "چوبک" گفت: « برو پيش گلستان» و او که نزد من آمد گفتم: «به شرط آن که امير نادري آن را کارگرداني کند.»  هر چه اصرار کرد که کسان ديگر، گفتم: «هيچ کس به جز امير نادري» درست هم مي گفتم. وقتي هم او به ناچار قبول کرد، قصه را من بلاعوض به او دادم. و يک شب هم تا نزديک صبح، "امير نادري" پهلوي من نشسته بود و من تمام طرح هاي خودم را براي سکانس هاي فيلم برايش گفتم و به او دادم! يکي يکي و با جزييات، ولي افسوس که تقريباً همه ي آن ها را اصلاً به کار نبرد، که مي گفت مسئوليت اين به کار نبردن به گردن او نيست، و تقصير را روي شانه ي "عباسي" و خود شما – "بهروز وثوقي" - مي گذاشت که البته ديگر مهم نيست. مهم اين بود که «تنگسير» مي شد فيلم خوبي باشد، که نشد و روحيه ي احمقانه ي بازاري مرسوم و فکر بازاري تهيه کننده آن را به حدهاي بي بخار پايين آورد و قدرتي را که "نادري" در فيلم هاي کوتاه و بعد «دونده» نشان داد، از اين اثر دريغ بدارد. (جمعه، 11 مه 2001)
"شاهرخ گلستان": «...چوبک نخست کتابش را به بهترين فيلم سازي که مي شناخت واگذار کرد، اما پنج سال گذشت و توانايي ساختن نبود و مدت امتياز سر آمد... قبلاً دو سه فيلم نامه بر مبناي تنگسير نوشته شده بود که چوبک آن ها را چندان هم بد نيافت. اما جدي ترين علاقه مند علي عباسي بود...».
"علي عباسي": «تنگسير قبل از اين که کارگردانش مشخص شود، قصه اي بود که من حدود يک سال در پي اش بودم، فيلم نامه اي بود که آقاي ابراهيم وحيد زاده نوشته بودند و يک شرکتي آن را خريده بود. قبل از اين يا همزمان با آن، من فيلم نامه را از روي داستان کوتاهي که آقاي رسول پرويزي نوشته بودند، انتخاب کرده بودم. موقعي که در تلاش تدوين و تنظيم اين داستان کوتاه بودم، من مراجعه کردم و آن فيلم نامه که به وسيله آقاي وحيد زاده نوشته شده بود، آن را هم امتيازش را گرفتم» .
"صادق چوبک: «...من به علي عباسي گفتم: ببينيد، اين کتاب چاپ شده و اکثر مردم اين را خوانده اند، حالا اگر شما اين را فيلم مي کنيد، مي خواهيد فيلم درست کنيد ازش، اگر بهتر درست کنيد که خوب شما موفقيد. ولي اين کار را نکنيد که شما ببازيد. و مدت ها ديگر من خبر نداشتم که اين ها چه کار مي کنند. فقط شنيدم که آن کسي که آن فيلم را درست مي کند، ديگر آن شخصي که پيش من آمد نيست، يک شخصي است به نام امير نادري که شنيدم خيلي اظهار تمايل کرده و گفته من مثل جان فورد اين فيلم را درست مي کنم. من جان فورد را مي شناختم از لحاظ فيلم هايي که درست کرده بود، ولي ايشان را نمي شناختم. و نمي شناختم کسي را در ايران که بتونه اين ادعا را بکنه...».
"امير نادري": «...من براي ساختن تنگسير به کتاب اکتفا نکردم چند بار رفتم بوشهر و در آن جا با خيلي از آدم هاي پير که ماجراي زارمحمد را به چشم ديده بودند، حرف زدم و يک تنگسير جدا نوشتم و از روي آن سناريوي فيلم را تنظيم کردم... من قصه ي چوبک را از صافي ايده ها، افکار، ذهنيات و يافته هاي خودم عبور داده ام».

 اميرنادری پس ازشکست تجاری "تنگنا"، "تنگسير" را با گوشه چشمی به بازارساخت (هنرپيشه پولساز، رنگ و پرده عريض). نادری درمورد گزينش اين قصه چنين گفته است: "دلبستگی من به تنگسير فقط ازنوشته "صادق چوبک" ريشه نمی گيرد. من از کودکی ماجرای زندگی "زارمحمد" قهرمان اين قصه را شنيده بودم و ازهمان زمان حس کردم که او را درست می شناسم و به اوعلاقمند شده بودم- آنچه براو گذشته بود، برای من آشنا بود و اگرغيرازاين بود، رمان را فيلم نمی کردم." جدا از اين موضوع، اصولا کتاب تنگسيرمحتوا و ساختنانی مناسب برای سينمای حادثه پردازدارد. زيرا درآن رويدادها با سرعت و تحرک اتفاق می افتد، و مخاطب را برعليه آدم های منفی قصه برمی انگيزد. تماشاچيان فيلم با خوانندگان کتاب با "زارمحمد" احساس همدلی می کنند، زيرا بهانه هايی که برای عصيان او عنوان می شوند، همه قوی و غيرقابل ترديد هستند.

"زارمحمد"، نه فقط همه اندوخته اش مورد تجاوزو سوء استفاده عده ای متقلب قرار گرفته، بلکه خود اوهم تحقير و رانده می شود. آنهايی که درمقابل "زارمحمد" قراردارند از جمله آدمهای سرشناس شهرهستند که به چپاول کسانی نظير "زارمحمد" می پردازند. اهالی شهرازاين ظلم آگاه هستند، اما جرات اعتراض و مقاومت دربرابرآنها را ندارند. با اين حال زارمحمد درمقابل آنها می ايستد و طی مبارزه اش ديگرفقط در فکربازپس گرفتن اندوخته اش نيست، بلکه می خواهد نسبت به خود اعاده حيثيت کند و دراين رهگذربه ساير محرومان می آموزد که می توان عليه بيدادگری قيام کرد.

"اميرنادری» دراين فيلم، خود را بيشتردرگيرماجرا می سازد تا تحليل شخصيت آدمها،، از همين رو، کاراو مورد خرده گيری پاره ای ازمنتقدين قرارگرفت و گفته شد که تمايل فيلم سازی برای حادثه پردازی، او را از واقعيت گرايی و نزديک شدن به آدمهای کوچه و خيابان بازداشته است و حتی گفته شد که اين فيلم اوشباهت زيادی به وسترن های ايتاليائی دارد.

میگویند تنگسير بهترين فيلم اقتباسي تاريخ سينماي ايران است


 

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 21 Jan 2008 و ساعت 16:26 |

روغن ماهی و بیماری افسردگی حاد

افسردگی حاد یك بیماری شناخته شده و وخیم روحی است كه مربوط به تكرار دفعات بروز افسردگی، جنون( تغییرات سریع رفتاری، تحرك بیش از حد و شادمانی فوق العاده) یا هر دو می باشد. برای این بیماری معمولاً داروهایی استفاده می شود كه متأسفانه چندان مؤثر نیستند و احتمال بروز مجدد بیماری بسیار زیاد است. دانشمندان عموماً بر این باور هستند كه این مشكل ناشی از فعالیت بیش از اندازه، در مسیر عبور سیگنال های ( پیام های) عصبی می باشد. اسیدهای چرب امگا-3 موجود در روغن ماهی قادرند از این فعالیت فوق العاده بكاهند و ثابت كنند كه در درمان این اختلالات سودمند هستند. مصرف ماهی و افسردگی :یكی از محققان در یكی از مقالات خود چنین اظهار می كند كه به ارتباط متقاعدكننده ای میان مصرف ماهی و بروز افسردگی حاد دست یافته است. وی بر روی بروز سالیانه افسردگی حاد در بین 100 نفر در 9 كشور و ارتباط آن با مصرف ماهی مطالعه كرد و طبق تحقیقات خود متوجه شد ، بروز افسردگی در كشورهایی كه میزان مصرف ماهی در آن ها كم است، بالا می باشد. در نیوزیلند با مصرف تنها 20 كیلوگرم ماهی در سال، میزان بروز افسردگی 8/5 درصد بود، در حالی كه این میزان در كشور كره با مصرف سالانه بیش از 50 كیلوگرم ماهی تنها 3/2 درصد بود و در نهایت ژاپن با مصرف سالانه تقریباً 75 كیلوگرم ماهی دارای پایین ترین میزان( 12/0 درصد) بروز افسردگی می باشد. این محقق خاطرنشان كرد كه ممكن است عوامل متعدد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و دیگر عوامل بر نتایج به دست آمده از تحقیقات او تأثیرگذار بوده باشد، اما به این مطلب نیز اشاره كرد كه تراكم بالای اسید دكوزاهگزانوئیك ( یك اسید چرب مهم و اساسی موجود در ماهی) در پلاسمای خون، موجب افزایش سروتونین و در نهایت كاهش بروز افسردگی و خودكشی شده است. شیزوفرنی یك بیماری حاد روحی است كه علائم آن شامل هذیان گویی، نابهنجاری های روانی و روگردانی ازاجتماع می باشد. شواهد بسیار زیادی نشان می دهند كه غیرطبیعی بودن تركیبات اسید چرب درغشای سلولی با بروز این بیماری درارتباط است. پژوهشگران در یكی از مطالعات خود به ارزیابی تأثیر مصرف روغن ماهی بر شدت یا كاهش علایم بیماری شیزوفرنی در یك گروه 24 نفره از بیماران شیزوفرنیك پرداختند. آن ها در یك دوره 6 ماهه، روزانه 10 گرم كنسانتره روغن ماهی برای این بیماران تجویز كردند كه به میزان زیادی از شدت علایم این بیماری در طول این دوره كاسته شد. نكته جالب توجه اینجاست كه هیچ یك از این بیماران در زمان قبل از این دوره درمان، دچار نقص در جذب اسیدهای چرب نبودند. محققان به این نتیجه رسیده اند كه بیماری شیزوفرنی به طریقی با یك متابولیسم غیرطبیعی اسید چرب در ارتباط می باشد و همواره بر روی آزمایش های كلینیكی برای شناسایی فواید نهفته در تجویز اسید چرب امگا-3 به منظور درمان این ناهنجاری، تأكید فراوان دارند.

 

مغز انسان به اسید دكوزاهگزانوئیك (DHA) نیاز دارد. DHA)  ( اسید دكوزاهگزانوئیك) یكی از اركان اساسی بافت مغزی انسان را تشكیل می دهد و به ویژه در قشر خاكستری مغز و شبكیه چشم به میزان زیاد یافت می شود. اخیراً دانشمندان به ارتباط كمبود این اسید چرب مهم با افسردگی، از دست دادن حافظه، جنون و مشكلات بینایی پی برده اند. این اسید چرب برای جنین و نوزاد انسان، از درجه اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. محتوایDHA در مغز نوزاد انسان در طول سه ماهه اول زندگی سه برابر می شود. از این رو، دریافت آن به میزان كافی برای مادر در زمان بارداری وشیردهی الزامی است. متأسفانه، میانگین محتوایDHA در شیرمادران در كشور آمریكا دارای كمترین میزان در سراسر جهان می باشد. احتمالاً دلیل آن این است كه آمریكایی ها، ماهی كم مصرف می كنند. برخی از پزشكان معتقد هستند كه بیماری هایی نظیر افسردگی پس از زایمان و ضریب هوشی پایین همه ناشی از جذب ناقص DHA است كه به وفور در كشورهای آمریكایی دیده می شود. این پزشكان همچنین اظهار می كنند كه مقادیر پایینDHA مربوط به میزان اندك سروتونین در مغز می باشد كه باز هم موجب افزایش گرایش به افسردگی، خودكشی و ستیزه جویی می شود.DHA به میزان زیاد در فیتوپلانكتون ها و ماهی های آب های سرد یافت می شود. كارشناسان تغذیه توصیه می كنند كه جهت تامینDHA كافی دو تا سه وعده در هفته ماهی مصرف شود و اگر هم امكان آن نباشد، حداقل روزانه 100 میلی گرمDHA مصرف كنند. بسیار دیده شده است كه برای پایین آوردن كلسترول ، كاهش وزن بدن و نیز جهت جلوگیری از انواع حاد سرطان ، رژیم هایی با محتوای چربی بسیار پایین تجویز می شود ، اما اگرچه كاهش كلسترول، احتمال خطر مرگ از بیماری قلبی را كم می كند ، در مقابل ، می تواند موجب افزایش احتمال بروز مرگ و میرهای غیر طبیعی ، خودكشی و افسردگی شود. همچنین دارو های كنترل چربی و كاهنده ی كلسترول ممكن است منجر به كاهش تراكم اسیدهای چرب غیر اشباع در بافت عصبی شوند. رژیم های مهار چربی عموماً منجر به افزایش جذب اسیدهای چرب غیر اشباع امگا-6 و كاهش جذب اسیدهای چرب امگا-3 می شود. اسیدهای چرب امگا-3 موجود در روغن ماهی برای فعالیت درست سیستم عصبی، مهم و حیاتی هستند و در رژیم هایی كه جهت كاهش كلسترول ، كاهش وزن و جلوگیری از سرطان تجویز می شوند، باید حتماً اهمیت جذب كافی اسیدهای چرب امگا-3 را در نظر باید گرفت.

با مصرف میگوهم از بیماری های قلبی – عروقی و سرطان پیشگیری کنیم

ارزش تغذیه ای میگو

میگو منبع عالی ویتامین B12، ویتامین D، سلنیوم و چربی های غیراشباع است. میگو یک منبع پروتئین با کالری کم محسوب می گردد که حاوی آهن و نیاسین (یکی از ویتامین های گروه B) نیز هست. با توجه به اینکه میگو یک منبع عالی از اسید آمینه تریپتوفان می باشد(اسید آمینه تریپتوفان در بدن به نیاسین تبدیل می شود)؛ بنابراین میگو در کل دارای نیاسین فوق العاده بالایی است (نیاسین موجود در میگو + نیاسین به دست آمده از تریپتوفان در بدن).

میگو حاوی مقادیرزیادی تریپتوفان و سلنیوم است. سلنیوم به علت دارا بودن اثر آنتی اکسیدانی به پیشگیری از سرطان کمک می کند. سلنیوم یکی از مواد معدنی است که با اثر آنتی اکسیدانی  خود به پیشگیری از سرطان کمک می کند. این ماده در میگو به مقدار بسیار زیادی وجود دارد.

 

 

کباب میگو

مواد لازم:

یک کیلوگرم

میگوی بدون سر

نصف استکان

روغن مایع

4 قاشق غذاخوری

آب پیاز

2 قاشق غذاخوری

زعفران آب شده

یک قاشق چای خوری

فلفل

به مقدار لازم

نمک

مقداری

کره


طرز تهیه:

 میگو را پوست کنده و روده ی پشتی آن را خارج کنید. بعد از شستن، آن را در صافی بریزید تا آب آنگرفته شود. سپس آن را در ظرفی ریخته و 2 قاشق غذاخوری زعفران روی آن بریزید و خوب مخلوط کنید. روغن مایع، فلفل، آب پیاز  و نمک را به میگو اضافه کرده و مخلوط نمایید. ظرف حاوی مواد را به مدت 2 الی 3 ساعت در محلی خنک قرار دهید. ابتدا سیخ ها را چرب کنید. میگوها را از قسمت خمیده به سیخ بکشید و روی ذغال قرار دهید. موقع کباب نمودن روی میگوها را با کره ی آب شده چرب نمایید تا زمانی که رنگ آن ها طلایی شود. میگوهارا در دیس بچینید و با لیموترش ، خیارشور، جعفری و نخودفرنگی تزئین نمایید.

 

ارزش غذايي ميگو

گوشت گوسفند، گوساله، مرغ، ماهي و ميگو جزو غذاهاي با پروتئين بالا محسوب مي شوند كه معمولا نياز پروتئيني بدن بايد توسط آنها تأمين شود.
همچنين ميزان كلسترول در 100گرم ميگو حدود دوسوم ميزان كلسترول در يك تخم مرغ 50گرمي است.

يعني در وزن مساوي، ميزان كلسترول ميگو يك سوم كلسترول تخم مرغ است. با اين تفاوت كه در ميگو، ميزان اسيد چرب اشباع كه براي سلامتي مضر است صفر است كه مي تواند به كاهش كلسترول خون كمك كند. بر اساس تحقيقاتي كه در دانشگاه راكفلر آمريكا صورت گرفته و به تأييد انجمن متخصصان قلبآمريكا رسيده و در مجله نظام پزشكي ايران نيز به ثبت رسيده است. كلسترول موجود در ميگو باعث افزايش كلسترول خون نمي شود و اصولا آن چه كه علت اصلي افزايش كلسترول خون است، اسيدهاي چرب اشباع به شمار مي روند. ميگو مقدار قابل توجهي املاح ضروري به خصوص فسفر و آهن دارد كه به ويژه براي كودكان در حال رشد و زنان باردار بسيار مفيد است. نكته قابل توجه ديگر اين كه در غذاهاي دريايي به دليل كمتر بودن بافت پيوندي به نسبت ساير غذاهاي گوشتي، گوشت آنها نرم تر بوده و اين واقعيت به خصوص پس از پخت مشخص مي شود. به همين دليل غذاهاي دريايي و از جمله ميگو براي افراد مسن كه به دليل وضعيت دهان و دندان كمتر قادر به جويدن و هضم غذا هستند بسيار مفيد است. در ارتباط با اندازه ميگو توضيح اين كه بر خلاف تصور عامه ميگوهاي درشت يا به اصطلاح شاه ميگو به دليل مسن بودن ميگو و سفت شدن عضلات آنها و به زبان ديگر پير شدن آنها در مقايسه با ميگوهاي كوچكتر، خوشمزه نيست و در ميگو نيز مانند ساير جانوران مثل مرغ، گاو و گوسفند نوع كوچكتر آن خوشمزه تر است، دليل اصلي تفاوت قيمت در ميگوهاي ريز و درشت درصد ضايعات آن است.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 13 Jan 2008 و ساعت 7:46 |


 

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 13 Jan 2008 و ساعت 7:39 |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کعبه زرتشت نام بنایی است در نقش رستم فارس. سنگ بنای این سازه دارای ویژگی شفافیت است. ایرانیان برای روشنایی شب محل مردگانشان از این سنگ بهره می‌گرفتند تا با گذاردن شمع یا فانوسی درون این اتاق فضای دور آنجا را روشن نگاه دارند. در اینجا هم این بنا برای روشنایی آن مکان که بدنهای شاهان در آنجا می‌باشد، ساخته شده‌است.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 29 Dec 2007 و ساعت 6:23 |

 

زَرتُشت، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجام به معنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی یا مَزدَیَسنا و سراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است. در متون باستانی یونانی، معنای زرتشت برابر با ستاره‌شناس دانسته شده‌است. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زایش زرتشت در روز ششم فروردین بوده‌است ولی درباره تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا نهصد سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه) و برخی در شرق ایران دانسته‌اند که احتمال این که از شمالغرب ایران يعني آذربايجان بوده باشد بیشتر است . پس از اعلام پیامبری در سن ۳۰ سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه مذکور ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز خور برابر با یازدهم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یک تورانی به نام توربراتور کشته شد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 25 Dec 2007 و ساعت 6:45 |

شیراز




شیراز مرکز
استان فارس در جنوب غربی
ایران است و بیش از هزار سال است که مرکز مهم داد و ستد میباشد. ناحیه‌ شیراز از زمان‌های‌ قدیم‌ دارای‌ اهمیت‌ و اعتبار بوده‌ و نام آن اولین بار در الواح
ایلامی متعلق به 4000 سال پیش آورده شده است. در دوره
زنديه و در دوره کوتاهی در زمان سلطنت سلسله صفاریان شیراز پایتخت ایران و همچنین در آغاز سلطنت سلسله قاجاریه به عنوان مرکز جنوب کشور بوده است. در قرن سیزدهم میلادی بعلت ذوق و هنر حکمرانان آن، شیراز به مرکز فرهنگ و هنر ایران تبدیل شد. این شهر دارای جاذبه های توریستی فراوانیست و به عنوان شهر شعر، شراب و گل معروف است.

تاریخ
اولین بار نام شیراز در لوح گلی
ایلامی متعلق به 4000 سال پیش آورده شده است. در این لوح شیراز، "Tiraziš" نامیده شده است که در فارسی باستان "شیرازیش" تلفظ میگردیده است. همچنین نام شیراز در مهرهای رسی ساسانیان، مکشوفه در شرق شیراز بچشم میخورد. در کتیبه های میخی کشف شده در تخت جمشید نیز نام شیراز آورده شده است. شیراز شهر مهمی در دوره هخامنشیان بوده است

پس از حمله اعراب به ایران و انحطاط شهر استخر، اهمیت شهر استخر به شیراز منتقل شد. در قرن چهارم و پنجم هجری قمری سلسله آل بویه فارس، شیراز را به پایتختی برگزیدند و مساجد، قصرها، کتابخانه و حصاری در آن بنا نمودند. در حمله چنگیز خان مغول، شیراز از تخریب و قتل عام در امان ماند چرا که حکمرانان محلی به پرداخت مالیات به مغولان رضایت دادند. شیراز همچنین از قتل عام تیمور نیز در امان ماند زیرا شاه شجاع، فرماندارفارس تسلیم شد.
در قرن سیزدهم میلادی، بدلیل رونق علم، فرهنگ و هنر، شیراز به دارالعلم مشهور شد. تعداد زیادی از شاعران، صوفیان و فیلسوفان مشهور ایرانی در شیراز متولد شده اند که سهم مهمی در به شهرت رسانیدن شیراز داشته اند. از بین انها میتوان سعدی،حافظ، روزبهان و ملا صدرا را نام برد. در دوره صفویه و حکومت شاه عباس، شیراز تحت زمام قلی خان دارای رونق بود و وی بناهای با شکوهی در شیراز ساخت. پس از حمله افغانها به ایران و سقوط صفویه ، دوران نزول شیراز آغاز گشت و سپس با شورش حکمرانان محلی در دوره افشاریان بر علیه نادر شاه، این وضع بدتر گشت. نادر شاه سپاهی را روانه شیراز کرد و شهر پس از چندین ماه محاصره سقوط کرد. پس از این حمله بسیاری از بناهای با شکوه شیراز از بین رفت و جمعیت شیراز به 50000 نفر، یعنی ربع جمعیت قرن پیش از آن تنزل یافت.
شیراز باز بسرعت رونق یافت.کریم خان زند شیراز را بعنوان پایتخت سلطنت خود برگزید. وی با استخدام 12000 کارگر، اقدام به ساخت قلعه ای در مرکز شهر و خندقی دورتادور شهر نمود. وی همچنین به ساخت حمام،آب انبار و بازار اقدام نمود. در دوره زندیه همچنین شیراز دارای سیستم آبیاری و زهکشی گردید. پس از کریم خان، جانشینان وی موفق به حفظ سلسله زندیه نشدند و پس از روی کار آمدن قاجارها، آقا محمد خان قاجار پایتخت را به تهران منتقل نمود. در دوره قاجاریه نیز شیراز از اهمیت خاصی برخوردار بوده است و حکمرانی شیراز همواره بعنوان امتیاز ویژه ای بوده که به حکمرانان داده میشده است. بسیاری از باغها و ساختمانهای شیراز در این دوره ساخته شده است. در تاریخ دوم سال 1223 هجری شمسی محمد علی شیرازی ملقب به باب در خانه ای در شیراز، اعلام نمود که فرستاده ویژه خداوند است و به همین منظور شیراز از شهرهای مقدس بهاییان است.
مدرنسازی شیراز از دوره پهلوی آغاز گشت. در این دوره چندین بیمارستان،دانشگاه و کارخانه در شیراز ساخته شد که مهمترین آنها را بترتیب میتوان بیمارستان نمازی ،دانشگاه شیراز و پالایشگاه نفت شیراز دانست. شیراز اولین شهری در ایران است که به سیستم لوله کشی آب آشامیدنی مجهز شد.
پس از انقلاب، احیا و مرمت آثار تاریخی مورد توجه قرار گرفته است که از مهمترین کارهای انجام گرفته میتوان به احیای ارگ کریم خان، مرمت و بازسازی آرامگاه خواجوی کرمانی و دروازه شیراز، حمام وکیل و حافظیه اشاره نمودجغرافیا

شیراز در ارتفاع ۱۴۸۶ متری از سطح دریا در دامنه ‌کوههای دراک ، بمو ، سبز پوشان، چهل مقام و باباکوهی (رشته‌کوه زاگرس) و در فاصله‌ ۹۱۹ کیلومتری‌ جنوب تهران واقع‌ شده‌ است. شیراز با جمعیت ۱٬۷۲۷٬۳۳۱ در سال ۱۳۸۵ چهارمین شهر پرجمعیت ایران است. این شهر دارای آب و هوای معتدلی است. یک رود فصلی از وسط شهر عبور میکند که به رودخانه خشک معروف است و تنها در فصل زمستان و بهار آب دارد. این رود به دریاچه مهارلو واقع در جنوب شرقی شیراز میریزد.


[شهر شیراز به ۸ منطقه شهری تقسیم شده است که هر منطقه دارای یک شهرداری منطقه‌ایست.
کشاورزی همواره بخش مهمی از اقتصاد شیراز و حومه آن بوده است که دلیل آن فراوانی آب در این منطقه نسبت به بیابانهای اطراف است. تولیدات کشاورزی این شهرستان عبارتند از: انگور، نارنج، خرمالو، ازگیل، شلیل، انابرنج، گندم. این شهر در تولید فرش و گل نیز معروف است. شیراز یکی از سه قطب صنایع دستی ایران است. پروفسوردن کروکشند(Dan Cruickshank) در سال 2005 فرش شیراز را در میان 80 گنج جهان معرفی نمود.

صنایع مهم شیراز عبارتند از : صنایع الکترونیک، پالایشگاه نفت، مجتمع پتروشیمی، کارحانه سیمان، صنایع لاستیک سازی، صنایع نساجی
شهرک صنعتی بزرگ شیراز نیز صنایع کوچک و متوسط بسیاری را در خود جای داده است.
شیراز همچنین مرکز مهم بازرگانی در جنوب ایران است و چندی است که ساخت مجتمعهای عظیم تجاری و مراکز بورس کالاهای مختلف در آن رونق گرفته است.




شیراز به شهر شعر، شراب، باغ و گل و بلبل معروف است. باغ در فرهنگ ایرانیان از جایگاه ویژه ای برخوردار است و شیراز از قدیم به داشتن باغهای بسیار و زیبا مشهور بوده است. برای مثال شیراز از دوران باستان باغ‌های انگور فراوانی داشته و همین باعث شهرت جهانی شراب شیراز در دنیا شده است. امروزه بیشتر باغهای این شهر در شمال غربی شهر و در مناطق قصر دشت، چمران و معالی آباد واقع شده‌ اند. تعدادی از باغهای شیراز از لحاظ تاریخی بسیار حایز اهمیت هستند و به عنوان مراکز مهم توریسیتی بشمار می آیند. معروفترین این باغها میتوان از باغ ارم، باغ عفیف آباد، باغ دلگشا و باغ جهان نما نام برد.
سوغاتهای عمده شیرازآبلیمو، آبغوره و بهار نارنج می باشند و معروفترین خوردنی شیراز فالوده شیرازی است.
شیراز نقش ویژه ای در فرهنگ ایران دارد و شاعران بسیاری از این دیار برخاسته اند. از میان آنها سعدی و حافظ شهرت جهانی دارند. آرامگاه این دو شاعر یزرگ همواره پذیرای جهانگردان بسیاری از سراسر جهان است. از دیگر شاعران معروف شیرازی میتوان به اهلی شیرازی، شوریده شیرازی( شاعر روشندل شیرازی) و وصال شیرازی اشاره نمود. از دانشمندان بزرگ شیرازی نیز میتوان به قطب الدین شیرازی اشاره نمود.
شیراز همچنین مقصد گردشگری بسیاری از ایرانیان میباشد و هرساله پذیرای صدها هزار مسافر، بخصوص در ایام نوروز است.برخی از جاهای دیدنی شهر شیراز که به گردشگران ایرانی و خارجی توصیه می‌شود، عبارتند از:
,حافظیه ,باغ دلگشا,باغ ارم, نارنجستان قوام,باغ عفیف آبادباغ جهان نما, آرامگاه سعدی 

 

آرامگاه حافظ

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 24 Dec 2007 و ساعت 7:57 |


Powered By
BLOGFA.COM