تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran
  http://www.ariarman.com/images/Persian_Great_Civilization.jpg

زبان ایرانیان در زمان هخا منشیان پارسی باستان یا فرس قدیم نامیده می شود که ریشه زبان فارسی کنونی است. پس از استقراراشکانیان زبان پهلوی یا زبان مردم خراسان زبان رسمی ودرباری ایران شد تاتسلط اعراب بر ایران زبان پهلوی اشکانی با زبانپهلوی ساسانی تفا وت مختصری داشت .
مثلا (گرسنه درزبان فارسی حال وگسنه بزبان پهلوی اشکانی وگشنه در زبان پهلوی ساسانی) ویا فرستک در پهلوی اشکانی و فرشتک در پهلوی ساسانی وفرشته درزبان فارسی حال . اززبان پهلوی ساسانی آثار متعد دی باقی مانده که قسمت عمده آن کتب دینی  اخلاقی وادبی وداستان است .
واما درباره خط که آن خط میخی بود وایرانیان این خط را از قوم کلده وآشور گرفتند شکل خطهای کج ومایل را حذف کردند وآنرا بصورت الفبایی درآوردند .. که برایتان می گذارم
این خط از چپ براست نوشته میشد ودارای 36 حرف بود و در کنده کاری ونوشتن روی سنگ واجسام سخت بکار میرفت. واینهم الفبای آن وخطی که برای تحریر استفاده می کردند خط پهلوی اشکانی بود که ازراست به چپ نوشته میشد و از خط آرامی اقتباس شده بود و خط آرامی را کلدانیان که تابع ایران بودند رواج دادند. من دراینجا الفبای پهلوی ساسانی وخط اوستایی (دین دبیره) را برایتان می گذارم. وامیدوارم که بتوانید این خطها را برای خودتان زنده کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 20 Apr 2009 و ساعت 5:27 |

برگرفته از کتاب پاسخ به تاریخ نوشته محمدرضا شاه پهلوی- آریامهر.
بخش سوم :انقلاب سفید.
ارکان انقلاب سفید:
تا ١٩۵٣ دوازده سال می گذشت که برای بقای ایران جنگیده بودم. قصد داشتم ٢۵ سال دیگر برای تامین بقا و پیشرفت کشور وقت صرف کنم و اینک مایلم مراحل اساسی این مبارزه را تشریح کنم. در سرتاسر این مدت همواره تنها به یک هدف فکر می کردم که نه فقط هرگز آن را پنهان ننموده ام بلکه بر عکس علنا درباره اش سخن گفته ام و آن هدف این بود که ایران را به ملتی متجدد مبدل سازم و نخست رفاه مادی ملتمان را به صورتی فراهم اورم که روی کره خاکی شایسته داشتن آن می باشند و در همان حال، آرمان های اخلاقی و روحی انان را تقویت و حفاظت کنم.
نخستین هدف ها:
می دانستم که خواسته هایم با منافع نیرومند کسانی که حیاتشان به فقر و جهل مردم وابسته
است مانند ملاکین و ملایان در تضاد می باشد. ولی به رغم فشارهای خارجی و بی ایمانی و تخصیص نادرست منابع مالی عمومی و بی لیاقتی بعضی از حکومت هایمان، سرسختانه به تعقیب وظیفه ای که متعهد به آن بودم ادامه دادم. طی سی وهفت سال هیچ چیز مرا از انجام وظیفه ام باز نداشت نه گلوله تپانچه و نه رگبار مسلسل. در سال ١٩۴٣ با وجود جنگ جهانی که در جریان بود و با وجود مشکلات دردناکی که بر من هجوم آورده بود تاکید کردم با توجه به موجبات واقعی و ریشه های بدبختی های عمیقمان باید به این پنج هدف برسیم:
• نان برای همه
• مسکن برای همه
• پوشاک برای همه
• بهداشت برای همه
• آموزش و پرورش برای همه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 17 Apr 2009 و ساعت 5:22 |

باز نوروز دیگری آمد و کسی از ما نپرسید. قبول کردن زندگی برای خودم هم تعجب آور است.احساس می کنم چیزی از سالهای پیش و آدمهای قبلی با من نمانده است .و همین متعجبم می کند. دل دادن به کسی که به برداشت من اهل چیزی نیست ،اما او درد و زخمی عمیق تر از غربت میشود .فکر می کنم وقتی به این حالت می رسم این زندگی و این شرایط و این نامردمی ها هر چیزی را می تواند تحمیل کند.هر چیز ناراحت کننده ای و چاره ای هم نیست یعنی برای منی که فقط می خواهم به آن حالت احمقانه افسردگی دیوانه کننده برنگردم. و آنوقت هیچ چاره ای هم نیست از این تن دادن.از پذیرش حداقلی برای اینکه باور کنی زنده ای.حالا اگر کسی می خواهد بیاید تمام ابعاد جسمی و روحی تو را هم جستجو کند برای یافتن چیزی.تمام رگ وپی ات رابگردد برای دیدن ردی از گذشته.تو دیگر تن میدهی.چون مبارزه نا فرجام است و کوشش نا موفق ذهنی برای زنده بودن است.برای بودن اصلا ترجیح می دهی پنهانی نفس بکشی و فقط باورت بشود زنده ای تا اینکه برای فریاد زدن مبارزه کنی.تو فقط آرامش می خواهی بی دغدغه و چه فرقی می کند با دوستت دارم گفتن یا تماشای یک منظره دل انگیز بی استرس و درماندگی و با شعر گفتن .و مگر زندگی محدود با محدودیت مطلق فرقی هم دارد؟ نه که ندارد.پس باز سرت را می اندازی زیر و فقط می روی و یر می گردی ،گاهگاهی دل به زندگی خوش می کنی و گاهی تنهایی فقط کتاب می خوانی و شعر میگویی ،فیلم می بینی،چیزی مینوشی ،بیرون می روی...اما یادت نمی رود که که خیلی تنهایی و این نه زندگی تقلیدی سایه وار از چیزی است که باید باشد و حالا نیست. نه فکرت مال خودت است و نه حتی ذهنت.تو چیزی نداری و هیچ کسی را نداری و خیلی هم تنهایی ،و تازه باید تمام سعی ات را هم بکنی که دلتنگ نباشی و و با وجود این همه دل شکستگی و دلتنگی ،هستی را هم باور کنی.گاهی واقعا احساس می کنم هیچ چیز حتی ارزش ماندن را ندارد چرا غمگینم، برای این غمگینم چون که روزی دیگر زیر گریه و باران اسمان خاکستری نخواهم بود و هرگز حتی یک لحظه هم دراین ریزش باران سرد نخواهم شد و شاید هم هرگز گرم نشوم و حالا من در میان این رویاهای خواب آور پرسه می زنم، آخر اینها رویاهای خوبی برای فکر کردن به لحظه ها است و این سایه های خیال، دوباره مرا با خود به سرزمین های دور می برند و چشم هایم دوباره با یاد آنان از اشک خیس می شوند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 25 Mar 2009 و ساعت 15:58 |


Powered By
BLOGFA.COM