خسته ام،خیلی خسته ام.
از این و از آن خسته ام.
خسته و پراکنده ام.
دلم گرفته است و خسته ام.
از باد سرد زمستانی خسته ام.
از دوستان تلخ، با روابط نا سالم خسته ام.
بدون هیچ اتفاقی خسته ام.
قلبم درد گرفته است و خسته ام.
از این قوم هزار چهره خسته ام.
از دیدن این همه رنج انسان خسته ام.
از تخیل و تصور باطل در آدمی خسته ام.
از این همه اندیشه و احساس پاک در خود خسته ام.
در خویشتن مینگرم و با دیگران خسته ام.
ریشه در حقیقت دارم و از نقوش ماندنی خسته ام.
عصیان در رگ و پی من جوانه میزند ،
از این میوه جان خسته ام.
درخت اندیشه در من قد میکشد ،
با تنگنای زندگی خسته ام.
درنگ در تلخ و شیرین زندگی میکنم
و باز خسته ام.
تبلور انسان را آرمان شهر می بینم و خسته ام.
تجسم انسان را اندیشمندانه جستیجو میکنم ،
و در این میانه خسته ام.
با این وجود درخت بی ریشه زیاد می بینم
و خیلی خسته ام.







