تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 14 Oct 2008 و ساعت 3:15 |

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در اصفهان و یزد  و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است
که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 خسرو فرشید ورد

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 14 Oct 2008 و ساعت 3:14 |

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 14 Oct 2008 و ساعت 2:59 |

 موج زندگی 

 در زلالی چشمهایت ریخت 

 غمی دلم را فشرد .

 خاطرات بارانی  

در غمکده  

ساده و عاشقانه  

در جزر و مد زندگی 

شاید آرام بگیرند. 

 قلب شکسته من 

 در سرمای درون 

 لحظاتی از بودن را  

با من قسمت میکند.

 کیماگر وحشی من  

از عشق تا شکست با من بگو 

راز جاودانه بودن را 

احوال من از ابر درون گریان است.

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 11 Oct 2008 و ساعت 1:48 |

 

عاشق ترین و تنها  

در غوغای پنهان  

با رؤیای شبانه 

شعر زندگی را سروده ام. 

دل نوشته هایم  

اما

 شادمانی بی سبب شدند. 

در خواب و در رؤیا  

بی تو و با تو   

معنای عشق را از یاد نبرده ام. 

 رؤیای من عشق من بود 

و  رقص گلها حیرت انگیز

 بایسته هایم  

اما  

در زیر باران سبز نمناک شدند. 

عطر خا طرات تنهایی 

 و غروب عشق  

  با هم تا همیشه 

در زمزمه های آب نقش بسته اند

و من در درون فریاد میزنم  

آوار زندگی را

تا پیش خیال چشم همه چیز سبزتر  شود 

  تا بار دیگر عنصر مهربانی دلپذیرتر شود.

 

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 6 Oct 2008 و ساعت 4:38 |

پشت این دو مفهوم، بزرگترین منابع تضاد در دنیا خوابیده است. کدام بهتر است؟ اینکه بالا را بخواهید و به آن نرسید یا متوسط را هدف قرار دهید و به آن دست پیدا کنید؟ خوب بودن بهتر است یا متوسط بودن؟ خوشبین بودن بهتر است یا بدبین بودن؟ هرکدام از این دو مفهوم، هزاران زیرشاخه دارند و نمی توان ثابت کرد که یکی از این مفاهیم در همه زیرشاخه هایش بهتر از دیگری است. اما ایدآلیسم و رئالیسم واقعاً چه هستند و چه اهمیتی دارند؟

مفهوم این دو کلمه تقریباً واضح است اما برای وضوح بیشتر در اینجا به تعریفی از هرکدام می پردازیم. ایدآلیسم، طبق لغت نامه هریتیج (Heritage) زبان انگلیسی، یعنی، "عمل تصور کردن مسائل در شکل ایدآل و آرمانی آن." به زبان ساده تر یعنی کمال گرایی.  در ظاهر شاید خوب به نظر برسد اما همه اینها، یکی از پایه ای ترین ویژگی های انسانی را زیر سوال می برد، ویژگی که بین همه فرهنگ ها، زبانها، و نژادها مشترک است: نقص. انسان بودن یعنی ناقص بودن. به همین دلیل اهداف و آرزوهای افراد ایدآلیست معمولاً یا با شکست مواجه می شود و یا کمتر از آنچه که می خواهند را به دست می آورند.

از طرف دیگر، رئالیسم یعنی "میل به حقیقت واقعی و عمل گرایی" یعنی زندگی را همانطور که هست بپذیریم و روش عملی برخورد با آن را به کار گیریم. این مفهوم هم از بیرون خوب به نظر می رسد ولی اشکالاتی دارد. دنبال متوسط بودن هم با قدرت و توانایی انسان هماهنگی ندارد. فقط به این دلیل که انسان کامل نیست، نمی توان گفت که قادر نیست گاه گاهی به بهترین ها دست یابد.

هر دوی این مفاهیم جنبه های مثبتی هم دارند. ایدآلیست بودن یعنی دست برای گرفتن ستاره ها دراز کردن. اما، ایدآلیست ها معمولاً در رویاهایشان گم می شوند و دنیای واقعی اطرافشان را فراموش می کنند. و درنتیجه نمی توانند به آن دست پیدا کنند. رئالیست ها هم از طرف دیگر خود را وقف واقعیت کرده اند و درنتیجه آمادگی بهتری برای آن دارند. اما، چون خیلی روی آن تمرکز دارند، معمولاً خیلی کمتر از قدرت و توانشان می خواهند و فقط برای گرفتن چیزی دست دراز می کنند که صد در صد مطمئن باشند به آن دست پیدا می کنند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 20:3 |

 

 

نسیم خیال را 

 و غوغای همیشه را 

 با گوهر شب چراغ  

و نسیم یاس را   

عاشقانه

با برگ سبز پیوند زد م  

آه، غریبه شدم . 

طبیعت وحشی را 

غمگنانه 

 با ترانه تنهایی  

   و بعد 

 به آسمان مینگرم  

دل تنگی هایم بیشتر میشود  

آه،تنها شدم.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 7:17 |

چرا از مرگ میترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
...
مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریزاست ،
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
...
مگر می ، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید؟
...
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال و تندپروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
...
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند
...
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است .
...
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست ،
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که که بیداری نمی بیند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
دراین دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران ، که هر جا هرکه را زر در ترازو ،
زور دربازوست ، جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرومانند و غوغاها برانگیزند
...
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چر آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا از خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟  
- فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط فرزان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 0:15 |

  Jim Warren Wild Waters

 

محبوبم دستان گرم و کوچکت را

در دست های

 سرد و یخرده من بگذار

تا هوای بی روح اینجا را نسیان کنم.

 روزها هم پلشتی دارند

 من را با خود به باغ رؤیاها ببر

 آنجا که امید به بودن وسعت می یابد

و نگاه در حضور تو شرمگین میگردد .

و حس گریستن مهربانیست.

آنجا که عروس رؤیاها

بال سپیدش را میگشاید

 و در آسمان خاطره هایت پرواز میدهد

و من در تو تکرار میگردم.

***** 

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 17:23 |

 

ای کاش بنفشه ای

در دستها یم  می نشست

 و عشق آن گل زیبا بود

 تا در خوابم میشکفت.

  دریا در من مرده است

 و جاده تاریک

من را

 به سوی روشنایی جاوید

 رهنمون نمیگردد .

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 17:0 |

 اشک عشق من 

 در حسرت دیدار تو ریخت 

 و آشیان من 

 عاشق ترین دست ها شد. 

 قصه زندگی ما

بهار عمر ما است  .

گل قشنگ زندگی  

دلت  خانه تنهایی است.

با دلت نهایت آرامش 

 را  

در چشمه مهتاب 

  و فصل زندگی 

 را  

تلخ یا شیرین 

 با تو خواهم سرود.

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 25 Sep 2008 و ساعت 16:22 |


Powered By
BLOGFA.COM