تبليغاتX
کهن ديار Iran-Iran

ناگهان امد صدایی از میان
آن صدا بود غران چون دمان
ای ندای خوب من ای مهربان
دختر شیرین من با من بمان
از چه نالم جور تو یا ظالمان
وه چه زود پر میکشی از این جهان
من هنوزت آرزوها داشته ام
وز برایت هستی ام بگذاشته ام
از چه رو ترکم کنی ای مهربان
دخترم تنها نرو با من بمان
ای ندای خوب من بامن بمان
ای ندای خوب من با من بمان

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 24 Jun 2009 و ساعت 1:18 |


دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد

کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد

دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 29 May 2009 و ساعت 7:2 |
فرمان آزادی کورش بزرگ, نخستین فرمان جهانی حقوق بشر
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 15 May 2009 و ساعت 21:21 |
  http://www.ariarman.com/images/Persian_Great_Civilization.jpg

زبان ایرانیان در زمان هخا منشیان پارسی باستان یا فرس قدیم نامیده می شود که ریشه زبان فارسی کنونی است. پس از استقراراشکانیان زبان پهلوی یا زبان مردم خراسان زبان رسمی ودرباری ایران شد تاتسلط اعراب بر ایران زبان پهلوی اشکانی با زبانپهلوی ساسانی تفا وت مختصری داشت .
مثلا (گرسنه درزبان فارسی حال وگسنه بزبان پهلوی اشکانی وگشنه در زبان پهلوی ساسانی) ویا فرستک در پهلوی اشکانی و فرشتک در پهلوی ساسانی وفرشته درزبان فارسی حال . اززبان پهلوی ساسانی آثار متعد دی باقی مانده که قسمت عمده آن کتب دینی  اخلاقی وادبی وداستان است .
واما درباره خط که آن خط میخی بود وایرانیان این خط را از قوم کلده وآشور گرفتند شکل خطهای کج ومایل را حذف کردند وآنرا بصورت الفبایی درآوردند .. که برایتان می گذارم
این خط از چپ براست نوشته میشد ودارای 36 حرف بود و در کنده کاری ونوشتن روی سنگ واجسام سخت بکار میرفت. واینهم الفبای آن وخطی که برای تحریر استفاده می کردند خط پهلوی اشکانی بود که ازراست به چپ نوشته میشد و از خط آرامی اقتباس شده بود و خط آرامی را کلدانیان که تابع ایران بودند رواج دادند. من دراینجا الفبای پهلوی ساسانی وخط اوستایی (دین دبیره) را برایتان می گذارم. وامیدوارم که بتوانید این خطها را برای خودتان زنده کنید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 20 Apr 2009 و ساعت 5:27 |

برگرفته از کتاب پاسخ به تاریخ نوشته محمدرضا شاه پهلوی- آریامهر.
بخش سوم :انقلاب سفید.
ارکان انقلاب سفید:
تا ١٩۵٣ دوازده سال می گذشت که برای بقای ایران جنگیده بودم. قصد داشتم ٢۵ سال دیگر برای تامین بقا و پیشرفت کشور وقت صرف کنم و اینک مایلم مراحل اساسی این مبارزه را تشریح کنم. در سرتاسر این مدت همواره تنها به یک هدف فکر می کردم که نه فقط هرگز آن را پنهان ننموده ام بلکه بر عکس علنا درباره اش سخن گفته ام و آن هدف این بود که ایران را به ملتی متجدد مبدل سازم و نخست رفاه مادی ملتمان را به صورتی فراهم اورم که روی کره خاکی شایسته داشتن آن می باشند و در همان حال، آرمان های اخلاقی و روحی انان را تقویت و حفاظت کنم.
نخستین هدف ها:
می دانستم که خواسته هایم با منافع نیرومند کسانی که حیاتشان به فقر و جهل مردم وابسته
است مانند ملاکین و ملایان در تضاد می باشد. ولی به رغم فشارهای خارجی و بی ایمانی و تخصیص نادرست منابع مالی عمومی و بی لیاقتی بعضی از حکومت هایمان، سرسختانه به تعقیب وظیفه ای که متعهد به آن بودم ادامه دادم. طی سی وهفت سال هیچ چیز مرا از انجام وظیفه ام باز نداشت نه گلوله تپانچه و نه رگبار مسلسل. در سال ١٩۴٣ با وجود جنگ جهانی که در جریان بود و با وجود مشکلات دردناکی که بر من هجوم آورده بود تاکید کردم با توجه به موجبات واقعی و ریشه های بدبختی های عمیقمان باید به این پنج هدف برسیم:
• نان برای همه
• مسکن برای همه
• پوشاک برای همه
• بهداشت برای همه
• آموزش و پرورش برای همه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Fri 17 Apr 2009 و ساعت 5:22 |

باز نوروز دیگری آمد و کسی از ما نپرسید. قبول کردن زندگی برای خودم هم تعجب آور است.احساس می کنم چیزی از سالهای پیش و آدمهای قبلی با من نمانده است .و همین متعجبم می کند. دل دادن به کسی که به برداشت من اهل چیزی نیست ،اما او درد و زخمی عمیق تر از غربت میشود .فکر می کنم وقتی به این حالت می رسم این زندگی و این شرایط و این نامردمی ها هر چیزی را می تواند تحمیل کند.هر چیز ناراحت کننده ای و چاره ای هم نیست یعنی برای منی که فقط می خواهم به آن حالت احمقانه افسردگی دیوانه کننده برنگردم. و آنوقت هیچ چاره ای هم نیست از این تن دادن.از پذیرش حداقلی برای اینکه باور کنی زنده ای.حالا اگر کسی می خواهد بیاید تمام ابعاد جسمی و روحی تو را هم جستجو کند برای یافتن چیزی.تمام رگ وپی ات رابگردد برای دیدن ردی از گذشته.تو دیگر تن میدهی.چون مبارزه نا فرجام است و کوشش نا موفق ذهنی برای زنده بودن است.برای بودن اصلا ترجیح می دهی پنهانی نفس بکشی و فقط باورت بشود زنده ای تا اینکه برای فریاد زدن مبارزه کنی.تو فقط آرامش می خواهی بی دغدغه و چه فرقی می کند با دوستت دارم گفتن یا تماشای یک منظره دل انگیز بی استرس و درماندگی و با شعر گفتن .و مگر زندگی محدود با محدودیت مطلق فرقی هم دارد؟ نه که ندارد.پس باز سرت را می اندازی زیر و فقط می روی و یر می گردی ،گاهگاهی دل به زندگی خوش می کنی و گاهی تنهایی فقط کتاب می خوانی و شعر میگویی ،فیلم می بینی،چیزی مینوشی ،بیرون می روی...اما یادت نمی رود که که خیلی تنهایی و این نه زندگی تقلیدی سایه وار از چیزی است که باید باشد و حالا نیست. نه فکرت مال خودت است و نه حتی ذهنت.تو چیزی نداری و هیچ کسی را نداری و خیلی هم تنهایی ،و تازه باید تمام سعی ات را هم بکنی که دلتنگ نباشی و و با وجود این همه دل شکستگی و دلتنگی ،هستی را هم باور کنی.گاهی واقعا احساس می کنم هیچ چیز حتی ارزش ماندن را ندارد چرا غمگینم، برای این غمگینم چون که روزی دیگر زیر گریه و باران اسمان خاکستری نخواهم بود و هرگز حتی یک لحظه هم دراین ریزش باران سرد نخواهم شد و شاید هم هرگز گرم نشوم و حالا من در میان این رویاهای خواب آور پرسه می زنم، آخر اینها رویاهای خوبی برای فکر کردن به لحظه ها است و این سایه های خیال، دوباره مرا با خود به سرزمین های دور می برند و چشم هایم دوباره با یاد آنان از اشک خیس می شوند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 25 Mar 2009 و ساعت 15:58 |

 

 

نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است که امروزه در محدوده جغرافیایی ایران زمین یعنی در در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین ،معمولاً مطابق با21 مارس آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده ‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ها یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی بود. 

تاریخچه جشن  نوروز:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 19 Mar 2009 و ساعت 19:12 |

فلسفه مطالعهٔ مسائل کلی و اساسی پیرامون موضوعاتی چون وجود، آگاهی، حقیقت، عدالت، زیبایی، اعتبار، ذهن و زبان است. وجه افتراق فلسفه با راههای دیگر پرداختن به این پرسش‌ها (راههایی نظیر عرفان و اسطوره) رویکرد نقّادانه و معمولاً سامانمند فلسفه و تکیه‌اش بر استدلال‌های عقلانی‌است.

واژهٔ فلسفه
واژه فلسفه از واژهٔ یونانی Philosophia برگرفته شده است که به معنای خرد دوستی است و در زبان فارسی رایج‌ گشته است. این واژهٔ یونانی از دو بخش تشکیل شده است: -Philo به معنی دوستداری و sophia- به معنی دانایی.اولین کسی که این واژه را به کار برد، فیثاغورس بود. زمانی از او پرسیدند که: «آیا تو فرد دانایی هستی؟» وی پاسخ داد:«نه، اما دوستدار دانایی (Philosopher) هستم.»بنابراین فلسفه از نخستین روز پیدایش به معنی دوستی ورزیدن به دانایی، تفکر و فرزانگی بوده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 22:32 |

پوچ‌گرایی یا نیهیلیسم (برگرفته از nihil لاتین به معنای هیچ) یک فلسفه شک‌گرا است که در قرن ۱۹ روسیه و در اوایل دوران حکومت الکساندر دوم به وجود آمد و گسترش یافت.اولین بار ایوان تورگینف بود که در رمان مشهور پدران و پسران این واژه را از طریق شخصیت بازاروفِ نیهلیست مشهور کرد.

تفکر پوچ‌گرایی
این تفکر از اساس با تمام اشکال زیبایی‌گرایی مخالفت می‌کند و طرفدار کاربردگرایی و منطق‌گرایی علمی است. پوچ‌گرایی بیانگر فرم خامی از مثبت‌گرایی و مادی‌گرایی است، انقلابی علیه نظم برپای اجتماعی و مخالفت با تمامی منابع قدرت ناشی از حکومت، کلیسا یا خانواده. پایه این تفکر هیچ چیز جز حقایق علمی نیست. علم حل کننده تمام مشکلات اجتماعی محسوب می‌شود. پوچ‌گرایی شیطان را ناشی از یک چیز که بی‌تفاوتی است می‌داند و علم را تنها مقابله کننده با آن می‌داند. از آنجا که پوچ‌گرایان منکر وجود ماهیت دوگانه شامل جسم و روح برای انسان بودند مورد حمله‌های خشنی از طرف قدرت کلیسا قرار می‌گرفتند. از طرفی به علت مورد پرسش قرار دادن سیاست حق الهی وارد دعوای مشابهی با قدرتهای سکولار شدند. از طرف دیگر با رد نسبتها و ارتباطات فامیلی اجتماعی، درگیری میان پدران و پسران به وجود آمد.

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 21:57 |

زیبایی‌شناسی (به آلمانی: Ästhetik؛ انگلیسی: aesthetics) یکی از رشته‌های پنج‌گانهٔ کلاسیک فلسفه است (در کنار شناخت شناسی، منطق، اخلاق و متافیزیک).
زیبایی‌شناسی در هنر
نوشتار اصلی: زیبایی‌شناسی (هنر) زیبایی‌شناسی به معنای وسیع کلمه نظریه‌ای است در باب زیبایی، به هر دو معنای جلوهٔ زیبایی یعنی زیبایی طبیعی و زیبایی هنری

زیبایی‌شناسی
 به منظور اینکه بتوانیم ماهیت زیبایی‌شناسی ، سهم آن در اندیشه غربی ، و نسبت آن با تاریخ هنر غرب را توصیف کنیم ، شش مرحله اساسی را برای ملاحظه و بررسی معرفی خواهیم کرد . چنین ملاحظه و بررسی‌ای البته فقط، می‌تواند از طریق ارجاعات مختصر باشد.

1- هنر باشکوه یونان بدون تاملی شناختی-مفهومی متناظری باقی مانده است . چنان تاملی که نباید با استتیکس یکسان باشد . فقدان چنین تعمق یا تامل مقارنی درباره هنر بزرگ دلالت نمی‌کند بر اینکه هنر یونان تنها "زیسته" ، بلکه یونانیان در یک جوشانده کدر از "تجربه‌ها" که نه با مفاهیم و نه با دانش تقویت شده بود ، غلطیدند . این بخت خوش یونانیان بود که "تجارب زیسته" نداشتند .در مقابل ، آنها چنان دانش اصالتا درخشان و کاملی و چنان شهوتی به دانش داشتند که در آن وضعیت درخشان دانایی ، آنها نیازی به استتیکس نداشتند . 2- استتیک برای یونانیان تنها هنگامی آغاز می‌شود که هنر بزرگ آنها و نیز فلسفه بزرگ آنها که به همراه ان شکوفا شد، به پایان برسد . در آن هنگام ، در عصر افلاطون و ارسطو ، بالنسبه به نظام فلسفه به طور کلی ، به آن مفاهیم اولیه شکل داده شد که محدوده‌هایی را برای تمام تمام تحقیقات آینده در باب هنر متمایز ساختند .یکی از آن مفاهیم اولیه جفت مفهومی هیولا و صورت ، ماده-صورت ، است . منشاء این تمایز در مفهوم موجود است که توسط افلاطون پایه‌گذاری شده است .مفهوم موجود با لحاظ نمود خارجی آن : ایدوس ، ایده . جایی که موجود بما هو موجود در نظر گرفته می‌شود ، و از دیگر موجودات تمییز داده می‌شود ، از منظر نمود خارجی‌شان ، تحدید و ساختار موجودات در چارچوب حدود خارجی و داخلی آنها به صحنه می‌آید .اما آنچه محدود می‌کند صورت است ، آن چیزی که محدود می‌شود ماده است .هر چه به نظر می‌آید به محض اینکه اثر هنری تجربه می‌شود بمثابه یک خود-نمایی مطابق با ایدوس آن ، به عنوان "فاینستای" ، اکنون تحت این تعاریف مندرج می‌شود ."اکفانستاتن" ، یعنی آنچه به طور شایسته‌ای خودش را نشان می‌دهد و از همه جلوه کننده‌تر است ، امر زیباست .با پیش گرفتن این ایده ، اثر هنری در نقش امر زیبا بمثابه "اکفانستاتن" پدید می‌آید .با تمایز هیولی-صورت ، که مربوط به موجودات بما هو موجودات است ، مفهوم دومی درگیر می‌شود که تمام تحقیقات را به هنر رهنمون می‌شود : هنر تخنه است . ما مدت زیادی است که دانسته‌ایم یونانیان با به کار بردن همین کلمه ، تخنه ، هنر را به معنای پیشه هم مراد می‌کرده‌اند و هر دوی پیشه‌ور و هنرمند را متناظرا تکنیتس می‌نامیدند . بنا بر کاربرد "تکنیکی" بعدی لغت تخنه هم ، که به گونه‌ای از تولید اختصاص می‌یابد(به نحوی کاملا بیگانه برای یونانیان) ، باز در معنای اصلی و واقعی این کلمه ، مفهوم دیگری را جستجو می‌کنیم : اینکه تخنه به معنای مصنوع دست است را می‌پذیریم ، اما چون آنچه هنر زیبا می‌نامیم نیز توسط یونانیان تخنه نامیده شده ، باور می‌کنیم که این امر متضمن ارتقاء پیشه‌وری ، یا در غیر این صورت تنزل عمل هنری به سطح پیشه‌وری است .

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 21:49 |

نیکولو برناردو ماکیاولی (به ایتالیایی: Niccolò di Bernardo dei Machiavelli) فیلسوف سیاسی ، شاعر ، آهنگساز و نمایشنامه‌نویس مشهور ایتالیایی در ۳ مه‌ ۱۴۶۹ در فلورانس ایتالیا به دنیا آمد و در ۲۱ ژانویه ۱۵۲۷۱۵۲۷ درگذشت.ماکیاولی زندگی خود را صرف سیاست و وطن‌پرستی کرد. با اینحال برخی او را به اتهام حمایت از حکومت اقتدارگرا و ظالم همواره مورد حمله قرار داده‌اند. علت این امر جزوه کوچکی به نام شهریار (The Prince) است که وی برای خانواده مدیچی (Medici) حاکمان فلورانس نوشته‌است . نبوغ سیاسی ماکیاولی بوسیله اتهاماتی که بعضا غیرعادلانه و بدلیل درک اشتباه از نگرشهای سیاسی‌اش به وی نسبت داده شده تحت‌الشعاع قرار گرفته‌است . از این روست که فرانسیس بیکن او را اینچنین می‌ستاید:   ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم ، که جهان سیاست و رهبران آن را آنطوری که هست به ما نشان میدهند، نه آنطوریکه باید باشد . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 21:10 |

فريدريش شيلر ۱۰ نوامبر ۱۷۵۹ در مارباخ متولد شد و ۹ ماه مه ۱۸۰۵ در وايمار از دنيا رفت. وى همراه گوته سبك «كلاسيك وايمارى» را پايه گذارى كرد. از آنجا كه شيلر معيارهاى تازه اى براى درام نويسى وارد زبان آلمانى كرد، امروزه يكى از چهره هاى مهم تاريخ ادبيات آلمان محسوب مى شود.
•••


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 3 Mar 2009 و ساعت 21:3 |

انقلابی کردم و شد غرق مـاتم کشـورم --------- خاک عالم بر سرم
تازه فهمیدم بلانسبت که خیلی هم خرم --------   خاک عالم بر سرم
!!همچومرغی پرکشیدم ازقفس، جان خودم! ---- حال آسوده شدم
هم قفس شد تنگتر، هم کنده شد بال و پرم! ------ خاک عالم بر سرم
حکم کردندم بگویم «مرگ بر شاه» آن زمان ..... گفتم و کردم فغان
شاه مرد و من به مرگ خویشتن هم حاضرم! .... خاک عالم بر سرم
حکم کـردنـدم بگو «الله اکبر» روی بام ...... رفتم و گفتـم مـدام
حال بـی «الله» مانـده، زیـر بـار اکبـرم! ...... خاک عالم بر سرم
گفت آقا: "ضد آمریکا" بده دائم شعار ........... هی زدم آنـرا هوار
خود به آمريکا يواشی گفت: "لاکن نوکرم!" ...    خاک عالم بر سرم
عده ‌ای قاتل، رئیس‌جمهور یا رهبر شدند ..... صاحب کشور شدند
ایـن میان مـن ملتـم یـا امتـم یا منـتـرم! ......... خاک عالم بر سرم
چون رئیس ‌جمهور را بینم، بیفتم در عذاب ..... میکنم خود را خراب
همچنین زهـره ‌تـرک از دیـدن آن رهـبـرم ....... خـاک عالم بر سرم
مالک ِ‌پائین اندامـم، فقیه حـاضـر اسـت ............. چارچشمی ناظر است
هم به شورتم کار دارد، هم به وضع بسترم .......... خـاک عالم بر سرم
گفته آقا عشقبازی نیست بعد از ایـن مجاز .......... من که دارم اعتراض
پس تحصـن کرده ‌ام زیـر پتـو بـا دلبـرم! .............. خاک عـالم بـر سرم
ای که پرسی روزگارم غرق وحشت یا غم است؟ ..  وحشت وغم باهم است
خشتک خیسم ببین، بنگر به چشمان ترم ............ خـاک عـالم بـر سرم
درود بر  شهامت  هادی خرسندی

+ نوشته شده توسط فرزان در Thu 26 Feb 2009 و ساعت 3:24 |

 

Happy valentine's Day 

 در کشورهای اروپایی هر ساله روز ١٤ فوریه به عنوان "روز والنتین" ، روز عشق بین عاشقان گل شمع و البته هدیه رد و بدل می‌شود. می‌گویند والنتین یک کشیش مسیحی در قرن سوم میلادی بود و وقتی امپراطور رم "کلادیوس دوم" اعلام کرد که ازدواح مردان جوان ممنوع است چرا که مردان عذب سربازان بهتری هستند، کشیش والنتین از این فرمان سرپیچی کرد و چندین سال مخفیانه عاشقان جوان را به عقد هم آورد و زمانی که کلادیوس از این امر آگاه شد او را زندانی  و از میان برد و اما عاشقان حوان نام اورا به خاطر سپردند. داستان دیگری که در این مورد است این است که والنتین در زندان عاشق دختر زندانبان شد و این دختر تا زمان اعدامش به دیدار او در زندان می‌آمد. این روز برای مردم فرانسه و انگلیس روز بسیار مهمی به شمار می‌آید و میلیون‌ها کارت بین عاشقان رد و بدل می‌گردد. در امریکا این روز از اواخر سال ١٧٠٠میلادی برگرار می‌گردد.

تاریخچه ولنتاین 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 11 Feb 2009 و ساعت 22:56 |

 

هر آن کس که دارد ز دانش خبر        گرامی شمارد حقوق بشر
بشر را حقوقی بود در سرشت         که منشور آن را طبیعت سرشت
ز هر تیره و بوم و کشور بود              بشر را حقوق برابر بود
مخواه از بشر بردگی,بندگی             که آزاد باید کند زندگی
حقوق بشر گر بود محترم                برافتد ز گیتی نشان ستم
عدالت چو بر خلق فرمان دهد           تو را هر جه باشد سزا آن دهد
بجو دانش و بینش و مردمی             که این است سرمایه ی آدمی
هر آن کس که دارد ز دانش خبر         گرامی شمارد حقوق بشر

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 11 Feb 2009 و ساعت 21:51 |

 

عشق افلاطونی  (اصطلاح فلسفه ) اشاره به عقیده ٔ افلاطون است که گوید: روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است . پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بیند از آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده یاد میکند، غم هجران به او دست میدهد و هوای عشق او را برمیدارد، فریفته ٔ جهان میشود و مانند مرغی که در قفس است میخواهد بسوی او پرواز کند. عواطف و عوالم محبت همه همان شوق دیدار طبیعت است ، اما عشق جسمانی مانند حسن صوری یا حسی مجازی است و عشق حقیقی سودائی است که به سر دانا میزند، و همچنانکه عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه ٔ زیست و زندگانی نوع است ، عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رهایی داده مایه ٔ ادراک اشراقی و دریافتن زندگی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خوبی مطلق و حیات روحی است و انسان به کمال علم وقتی میرسد که به درستی واصل و به مشاهده ٔجمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عقل و خرد حاصل گردد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 4 Feb 2009 و ساعت 3:38 |

 آه،آنچه در من جاریست
از تو لبریز است
دریاست و به آقیانوس میریزد.
گل در غربت من
ای بهانه ی انتظار،
در شب های سکوت و سرد
در سایه روشن گل ها
فانوس عشق تو مید رخشد
تا در کنج تنهایی
و خلوت پر شور  مهربانی
تو را فریاد کنم.
ای عشق با احساس
درغربت دلم هجرانی است
 و تو...
صدای غمگین سکوت را
 بی پرده میشکنی
تا تنها کس روی زمین باشیم.
ای عشق پیچان  
 آسوده در میان دستان هم
از جهان خواهیم گذشت
با تو
 تنها شبگرد عاشق
 در کوچه ها ی دلتنگی عشق هستم  .

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 28 Dec 2008 و ساعت 19:9 |

تمام شب کنار برج ها منتظر مى مانم
صندلیهاى شکسته از آن من نیستند
اگر آهسته صدایت مى کنم
نمى خواهم ستاره ها بریزند
آخر سقفى سراغ ندارم
که زیر آن دستهایت را بگیرم و گریه کنم
یا تا سپیده به تو چشم بدوزم
و نترسم که از شب چیزى کم شود
تو از نزدیک ترین کهکشان به فکر منى
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود میان دستهاى تو پیر شوم
دلم مى خواست خطوط تنت را
با پلکهاى بسته نوازش کنم
از رگ هاى برآمدهء پیشانى ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سینه ات که آشناست
به دستها برسم که پشت کمر از یاد برده اى
چرا باید نامت را می پرسیدم
پیش از آنکه به بوى پیراهنت خو کنم؟
مرگ اگر لب هاى تو را داشت
شاهرگ هاى مرا
زودتر از اینها به بوسه اى مى گشود
بعد سرخ ترین گل هاى جهان را تا ابد
کنار تخت خالى من نگه مى داشت. 

مانا آقایی

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 21 Dec 2008 و ساعت 4:37 |

 

خسته ام،خیلی خسته ام.

از این و از آن خسته ام.

خسته و پراکنده ام.

دلم گرفته است و خسته ام.

از باد سرد زمستانی خسته ام.

از دوستان تلخ، با روابط نا سالم خسته ام.

بدون هیچ اتفاقی خسته ام.

قلبم درد گرفته است و خسته ام.

از این قوم هزار چهره خسته ام.

از دیدن این همه رنج انسان خسته ام.

از  تخیل و تصور باطل در آدمی خسته ام.

از این همه اندیشه و احساس پاک در خود خسته ام.

در خویشتن مینگرم و با دیگران خسته ام.

ریشه در حقیقت دارم و از نقوش ماندنی خسته ام.

عصیان در رگ و پی من جوانه میزند ، 

از این میوه جان خسته ام.

درخت اندیشه در من قد میکشد ، 

با تنگنای زندگی خسته ام.

درنگ در تلخ و شیرین زندگی میکنم  

 و باز خسته ام.

تبلور انسان را آرمان شهر می بینم  و خسته ام.

تجسم انسان را اندیشمندانه جستیجو میکنم ، 

 و در این میانه خسته ام. 

با این وجود درخت بی ریشه زیاد می بینم 

  و خیلی خسته ام.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 14 Dec 2008 و ساعت 17:9 |
 

 

پیر مرد با نگاهی  که تأثر و اندوهش را بیش از اندازه نمایان می ساخت کنار سر در خانه اش زیر نور آفتاب و در هوای خنک پاییزی لم داد بود.  و اصلاً دنیایی داشت جدا از من جدا از همه  ترتیب خاصی به ساعت های  روزانه اش داده بود  و پیش از ان که بخوابد تنها با خودش و همه چیزش می نشست و به رادیوی کوچکی که داشت گوش میداد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:17 |

 

 صدای باران  

در رهگذر عمر 

 آغاز عشق را  

                        هوشیار میداد .   

ای عشق بی انتها 

 در آن شب زیبا

 رویایی برای زندگی کردن بودی 

 گریه چشمان مهربانت را 

 با چشمانم شنیدم . 

مسافر شهر باران بودی  

و نگاه عاشقانه ات 

 اندو ه و غم را 

 از دیدگانم می ربود. 

 تو تجلی احساس در تنهایی من بودی 

 مسیح وار به انسان میخندیدی  

و عشقت گرم و صمیمی بود.  

تمام روز کسی در من به انتظار نشسته بود 

 کلمات زبان گویا ی من بودند .

 باران با بوی خوش سبزه

عشقی را ایجاد کرده بود . 

تو عاشق بودی 

 میدانستم 

 تو عاشق معشوقی 

 که همه چیز را عشق میخواند . 

زندگی را

باران را  

  برف را  

 و ...انسان را عشق میخواند.  

معشوق زیبایی 

 که با دیدن باران  خیس میشود 

 و با دیدن برف سرما میخورد  

تو مسافر شهر باران بودی.

*******

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:16 |

 

سکوت میان آنان

چون برف در دل کوهساران  

 شناور بود . 

 تن آرام مرد

در کنار پری دریایی 

 لبانش فنجان چای را میبوسید 

 به روی دیدگانش

 چشمان مهربان او می لغزید.

نترس، 

نترس ای عشق ویرانگر 

 با تمام اشک هایت صدایم کن 

 تو تنها عاشق  

در کلبه عشق هستی 

 لیلی شکسته دل 

 مجنون تو را، تا اوج ماه و آب  

خواهد برد. 

 بانوی دوست داشتنی شعر من  

زیباترین گلها را

با کوله بار خاطرات 

و طراوت نسیم سحر 

 بدرقه راهت خواهم کرد. 

***

 

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:15 |

 

 

سه گل رز در دستان نیلوفر عاشق 

 یکی برای عشق 

 دیگری برای احساس 

 و آن یکی برای خورشید سحر 

 در خلوت نیلوفر عاشق 

  آن سه رز قشنگ 

 با شمع روشن بر سینه دیوار 

عاشقانه میسایند.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:14 |

 

 

تو ای آهوی وحشی کجایی      که در بند منی خواهی نخواهی

حدیث عشق تو زیباست جانا    به پیش من چرا امشب نیایی

لبانت بر لبانم بوسه میزد           دو چشمان سیاهت رقص ماهی

تن زیبایت ای خنیاگر مست       مرا طوفان عشق است در نگاهی

دو گیسوی کمندت اسب وحشی    شدی تو رام من با مهربانی

تو ای دلبر کجایی مردم از تو          بمان با من همیشه گر توانی

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:13 |
 

 

تو ماه 

 و من  

ستاره ی

 آسمان تو  

تو آفتاب

 و من 

 زمین پر عطش تو 

ای آفتاب 

 و ای ماه  من   

 بر من بتاب

  تا از تو سیراب شوم.

در این شب سیاه  

و بی فروغ

غرور من تو باش 

 ای آسمان پر فروغ

 که پر ستاره یی 

 و ماه را...  

تو ای آفتاب من  

نیاز شام بی ستاره ام.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:13 |
 

 

چه زیبایی در سکوت شب 

 با عطر خوش عشق 

 دردواره  

با نیلو فر عاشق  

در مهتاب دهکده 

 من به عشق میاندیشم.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:12 |
 

چه غمگنانه است 

 پگاه  

هنگامی که یله از رویا برمیخیزم 

 و چشمانم را  

به خماری شراب شب دوشین 

 به آستانه سکوت میگشایم. 

آه،چه نازیباست 

 تنفس در این کلبه خاموش 

 بی عشق 

آن که صداقت در دستانش 

 بسان آبشار است. 

 پگاه چه غمگنانه است 

هنگامی که محبوبم 

 دیگر در کنارم نیست.

+ نوشته شده توسط فرزان در Tue 9 Dec 2008 و ساعت 18:10 |

خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی یا مکتب اصالت عقل به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه، رفتار، و گفتار است.این واژه هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.

دکارت در کتاب مشهورِ خویش با نام گفتار بر روش (و با زیر‌عنوان: «درست به کار بردن عقل، و جست‌وجویِ حقیقت در علوم»توضیح می‌دهد که چگونه در بزرگسالی در تمامِ تعالیمِ رسمی و سنتی، اعم از دین و علم تردید کرد و به دنبال آن رفت که بنیاد محکمی برایِ آن همه آموزه‌هایی که همه بدیهی می‌انگاشتند بیابد. وقتی برایِ یک فرض بنیادِ مطمئنی نمی‌یابیم می‌توانیم یک مرحله عقب‌تر رفته و در چیزهایی تردید کنیم که آن فرض بر آن‌ها مبتنی است؛ یعنی فرض‌هایِ مرحلهٔ قبلِ آن. اگر این کار را ادامه دهیم به جایی می‌رسیم که این شک پدید می‌آید: «اصلاً آیا من وجود دارم؟». دکارت به همین مرحله رسید. او تلاش کرد وجود خویش را اثبات کند. جملهٔ معروفِ «می‌اندیشم پس هستم» همین تلاش را بیان می‌کند. استدلالِ دقیقِ دکارت به این ترتیب است: شک دارم که وجود دارم یا نه. اما در یک چیز شکی ندارم و آن وجودِ شک است. شک هست پس اندیشه هست. اندیشه هست پس وجودِ اندیشنده هست. بعدها این انتقاد مطرح شد که این استدلال هنوز اثبات نمی‌کند که وجود از آنِ من است.

اسپینوزا در کتابِ اصلیِ خویش که امروزه به نامِ «اخلاق»می‌شناسند اصولِ جهان‌بینیِ وحدتِ وجودیِ خویش را مانندِ قضایایِ هندسه با شروع از چند تعریف و اصلِ موضوعه و آوردنِ اثبات‌هایی که به «مطلوب ثابت شد» ختم می‌شوند اثبات می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که تنها یک جوهرِ واحد در تمامِ هستی وجود دارد که می‌توان خدا یا طبیعت نامید. به‌هرحال همهٔ جهان، انسان‌ها، حیوانات، درختان، نمودهایی از همان یک چیز است. اسپینوزا به دلیلِ اعتقادات‌اش توسطِ کلیسا لعن و تکفیر شد. لایب‌نیتس نخستین فیلسوفِ آلمانی که هم در عالمِ فلسفه و هم در ریاضیات شهرت دارد مبدعِ مفهومِ مُناد در فلسفه و حسابِ دیفرانسیل و انتگرال است. کتابِ کوچک اما شناخته‌شدهٔ لایب‌نبیتس «منادولوژی» نام دارد که به فارسی نیز توسطِ یحیی مهدوی ترجمه شده است. او نیز به نوعی ادعا می‌کرد همهٓ فلسفه‌اش را از چند اصلِ معدود (مهم‌تر از همه اصلِ امتناعِ تناقض و اصلِ حکمتِ کافی) که به اعتقادِ وی اصولِ عقلانی هستند استخراج می نماید.

با فاصلهٔ کمی از این فلاسفه تجربه‌گرایانِ انگلیسی به این نتیجه رسیدند منشأِ شناختِ بشر درواقع تماماً از تجربهٔ حسی و حواسِ پنجگانه است و نه از عقل. همین امر دلیلِ ناکامیِ تلاش‌هایِ قبلی برایِ اثبات‌هایِ دقیق و بی‌نقص بوده است. از جمله مهم‌ترین تجربه‌گرایان جان لاک، بارکلی و هیوم هستند. هیوم بویژه بدلیلِ نقدهایش از اعتبارِ معرفتِ تجربی و نقدِ علیت مشهور است.

در سدهٔ هجدهم فیلسوفِ معروفِ آلمانی کانت برایِ پدید آوردنِ یک همنهاد (ترکیبِ سازگاری‌بخش - سنتز) از عقل‌گرایی و تجربه‌گرایی تلاش نمود. او بخش‌هایی از معرفت را که در عقل ریشه داشتند از بخش‌هایی که ناشی از تجربیات بودند جدا نموده و ادعا کرد که سهمِ هر یک را می‌توان بدقت مشخص نمود. تأثیرِ متقابل و مکملِ این دو عنصر را نیز می‌توان تشخیص داد. این معرفت‌شناسی منجر به آن می‌شود که برایِ معرفت مرزهایی تعیین شود؛ مرزهایی که فراتر از آن‌ها سخن گفتن بی‌اساس خواهد بود.

در دهه‌هایِ اخیر واژهٔ خردگرایی در ارتباط با مدرنیسم که نظامی اجتماعی مبتنی بر عقل و علم است به کار می‌رود. متفکرانِ پست‌مدرن معتقد اند که کاربردِ بی‌اندازهٔ خردگرایی موجبِ زندگیِ روانیِ دشواری برایِ بشر گردیده است. البته این نگرشِ انتقادی شباهتی با انتقاداتِ برخی اسلام‌گرایان از خردگراییِ مدرن ندارد. متفکرانِ پست‌مدرن در انتقادِ خود این منظور را ندارند که چیزی به جز عقل (مثلاً معنویت یا وحیِ دینی) می‌تواند اعتبارِ معرفتی داشته باشد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Sun 16 Nov 2008 و ساعت 2:16 |

 

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
 چهره خموش مرد دیگری است
مرددیگری که سالهای سال
در سکوت و انزوای محض
بی امید بی امید بی امید زیسته
مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
 هر زمان به هر بهانه
 با تمام قلب خود گریسته
مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
 مرد دیگری که روی شانه های خسته اش
 کوهی از شکنجه های نارواست
 مرد خسته ای که دیدیگان او
قصه گوی غصه های بی صداست
پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می رسد به گوش
صبر صبر صبر صبر
وز شیارهای سرخ
خون تازه می چکد همیشه
روی گونه های این تکیده خموش
مرد دیگیر نشسته پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری شکسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت
کاش می شد این نگاه غوطه ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد
کاش می شد این دل فشرده
بی بهاتر از تمام سکه های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد
کاش می شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد
با که گویم این سخن که درد دیگری است
از مصاف خود گریختن
وین همه شرنگ گونه گونه را
 مثل آب خوش به کام خویش ریختن
ای کرانه های جاودانه ناپدید
این شکسته صبور را
در کجا پناه می دهید ؟
ای شما که دل به گفته های من سپرده اید
مرددیگری است
این که با شما به گفتگوست
مرد دیگری که شعرهای من
 بازتاب ناله های نارسای اوست...  

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط فرزان در Mon 10 Nov 2008 و ساعت 16:22 |

 

گاهي اوقات در ميانهء گرمای تابستان، هوا بس ناجوانمردانه سرد است!
زمستان با صدای خود شاعر

بشـــنوید

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان است.
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد،‌ نتواند،
كه ره تاريك و لغزان است.
و گر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون،
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم،
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است… آي …
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخگوي. در بگشاي!
منم من! ميهمان هر شبت. لولي‌وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمهء ناجور
نه از رومم، نه از زنگم. همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست.
صدائي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي‌دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهانست.
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است.
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلتهاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه،
غبار آلود مهر و ماه،
زمستان است.

اين شعر را اخوان ثالث در زمستان ۱۳۳۴ تهران به احمد شاملو تقديم کرده‌است. بجاست همين‌جا يادی از اين دو عزيز بکنيم. روحشان شاد.

+ نوشته شده توسط فرزان در Wed 22 Oct 2008 و ساعت 20:7 |


Powered By
BLOGFA.COM